#:یک نگاه پارت چهارم
#:یک نگاه پارت چهارم
÷:من میرم توی زمین ورزش بگید ا.ت رفته خونه اوکی
لارا و یورا: اوکی
+:کجا خانم پارک ؟
÷:عا چیزه تو اینجا چیکار داری
+:جواب منو بده کجا
÷:میرفتم کتاب خونه
+:دروغگو
÷:اومم خب میخواستم برم زمین ورزش که با تو رو به رو نشم
+:چرا
÷:نمیدونم
+:بابات گفت قراره ازدواج کنیم
÷:چیییییی*داد*
+:هیسس زشته
÷:ولی
+:ولی نداریم بی.ب
÷:اح ریدم به شانسم
یورا: تو روانی شدی نه
÷:یا یورا شی توام
یورا: یس ا.ت شی
÷:خر
*: یاا با دوست دخترم خوب بحرف (عصبی)
+:برا زنم عصبی نشو
÷:جیمین تو واقعا دوستم داری
+:اره
÷:منم دو. دو. دو. دوست دارم
+:اوههه عاشقتم دخترررررر *رو هوا چرخوندش*
÷:اروممم جیمین سرم گیج رفتتت*خنده*
+:باشه باشه
لارا پسرا ما میخوایم بریم خرید
+*-:ماهم میایم
÷:نه ما دخترا بریم
+:یاا عشقم کی اجازه داد
*:راست میگه یورا خانم با اجازه کی
-:درسته
÷یورا لارا:یاااا
+-*:کوفت
÷: ایش قهرم مستر پارک
+:یا خدا
÷:هوم
@:دخترا رفتن خرید و پسرا هم رفتن بار درسته پسرا بدون خبر رفتن و همه دخترا بهشون میمالید پسرا از روی مستی میبوسیدنشون که دخترا دیدنشون و بدون هیچ حرفی رفتن همشون کنار هم تو هتل جمع شد همشون ناراحت بودن ولی ا.ت داغون شده بود
÷:دخترا اون جیمین بود
یورا: اره
÷:من قلبمو به کی دادم
لارا: بسه بخوابین فردا صحبت میکنیم
÷:شب بخیر
@:صبح شد پسرا همه جا رو تا الان گشتن و دخترا رو پیدا نکردن و گوشی هاشون رو برنمیداشتن و بعد یه مدت گوشیو خاموش کردن و رفتن مدرسه
+:اینجایی ا.ت نگرانت شدم کجایی اخه عشقم
÷:نزدیک من نشو*سرد*
+:چی شده
÷:من باهات ازدواج نمیکنم و کات
+:چی دیونه شدی
÷:قبل خیانت بهش فکر میکرد
یورا: ته برات متاسفم
لارا: اقای جئون منو از دست دادی
÷:جیمین تموم شد تو برام وجود نداری دیگه
@:دخترا رفتن تو کلاس
+-*:ما چیکار کردیم بریم
+:هوفف بریم سر کلاس
@:رفتن تو کلاس ا.ت سرش رو میز بود و یورا و لارا بغلش کرده بودن
+:عشقم حالت خوبه؟
÷:گمشو
یورا: باعثش خودتی الان برین سر جاتون
+:بریم پسرا
@:استاد اومد و همه رفتن خونه ا.ت چون یورا و لارا نمیخواستن ا.ت رو تنها بزارن
÷:مامان
=:جون دلم دیشب کجا بودین
÷:مامان من نمیخوام با جیمین ازدواج کنم
=:یااا چرا
÷:اون دیشب توی یه باری رفت که من لارا و یورا اتفاقی اونجا دیدیم جیمین و بقیه پسرا دارن چند تا هر.زه رو میبوسن و این مهم برام که اون همون روز بهم عتراف کرد
=:هیششش اروم باش تموم شد به بابات میگم
+:خودم گفتم خاله
÷:پرو
+:ولی قبول نکردن و گفت باید ازدواج کنین
@:ا.ت بیهوش شد *این چرا انقدر بیهوش میشه ایش به گوز بنده😅) یهو جیمین
÷:من میرم توی زمین ورزش بگید ا.ت رفته خونه اوکی
لارا و یورا: اوکی
+:کجا خانم پارک ؟
÷:عا چیزه تو اینجا چیکار داری
+:جواب منو بده کجا
÷:میرفتم کتاب خونه
+:دروغگو
÷:اومم خب میخواستم برم زمین ورزش که با تو رو به رو نشم
+:چرا
÷:نمیدونم
+:بابات گفت قراره ازدواج کنیم
÷:چیییییی*داد*
+:هیسس زشته
÷:ولی
+:ولی نداریم بی.ب
÷:اح ریدم به شانسم
یورا: تو روانی شدی نه
÷:یا یورا شی توام
یورا: یس ا.ت شی
÷:خر
*: یاا با دوست دخترم خوب بحرف (عصبی)
+:برا زنم عصبی نشو
÷:جیمین تو واقعا دوستم داری
+:اره
÷:منم دو. دو. دو. دوست دارم
+:اوههه عاشقتم دخترررررر *رو هوا چرخوندش*
÷:اروممم جیمین سرم گیج رفتتت*خنده*
+:باشه باشه
لارا پسرا ما میخوایم بریم خرید
+*-:ماهم میایم
÷:نه ما دخترا بریم
+:یاا عشقم کی اجازه داد
*:راست میگه یورا خانم با اجازه کی
-:درسته
÷یورا لارا:یاااا
+-*:کوفت
÷: ایش قهرم مستر پارک
+:یا خدا
÷:هوم
@:دخترا رفتن خرید و پسرا هم رفتن بار درسته پسرا بدون خبر رفتن و همه دخترا بهشون میمالید پسرا از روی مستی میبوسیدنشون که دخترا دیدنشون و بدون هیچ حرفی رفتن همشون کنار هم تو هتل جمع شد همشون ناراحت بودن ولی ا.ت داغون شده بود
÷:دخترا اون جیمین بود
یورا: اره
÷:من قلبمو به کی دادم
لارا: بسه بخوابین فردا صحبت میکنیم
÷:شب بخیر
@:صبح شد پسرا همه جا رو تا الان گشتن و دخترا رو پیدا نکردن و گوشی هاشون رو برنمیداشتن و بعد یه مدت گوشیو خاموش کردن و رفتن مدرسه
+:اینجایی ا.ت نگرانت شدم کجایی اخه عشقم
÷:نزدیک من نشو*سرد*
+:چی شده
÷:من باهات ازدواج نمیکنم و کات
+:چی دیونه شدی
÷:قبل خیانت بهش فکر میکرد
یورا: ته برات متاسفم
لارا: اقای جئون منو از دست دادی
÷:جیمین تموم شد تو برام وجود نداری دیگه
@:دخترا رفتن تو کلاس
+-*:ما چیکار کردیم بریم
+:هوفف بریم سر کلاس
@:رفتن تو کلاس ا.ت سرش رو میز بود و یورا و لارا بغلش کرده بودن
+:عشقم حالت خوبه؟
÷:گمشو
یورا: باعثش خودتی الان برین سر جاتون
+:بریم پسرا
@:استاد اومد و همه رفتن خونه ا.ت چون یورا و لارا نمیخواستن ا.ت رو تنها بزارن
÷:مامان
=:جون دلم دیشب کجا بودین
÷:مامان من نمیخوام با جیمین ازدواج کنم
=:یااا چرا
÷:اون دیشب توی یه باری رفت که من لارا و یورا اتفاقی اونجا دیدیم جیمین و بقیه پسرا دارن چند تا هر.زه رو میبوسن و این مهم برام که اون همون روز بهم عتراف کرد
=:هیششش اروم باش تموم شد به بابات میگم
+:خودم گفتم خاله
÷:پرو
+:ولی قبول نکردن و گفت باید ازدواج کنین
@:ا.ت بیهوش شد *این چرا انقدر بیهوش میشه ایش به گوز بنده😅) یهو جیمین
- ۸۰۵
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط