My Love
My Love
part =2
همان شب بار ونوم، سئول
نور قرمز خونآلود بار، صورت مردها رو شبیه قاتلهای سریالی کرده بود. لیانا بین دو تا بادیگارد هیکلی که ژاکت مشکی پوشیده بودن، به سمت مبل مخملی هل داده شد. دلش تند میزد، اما صورتش مثل یخ سرد بود.
جونگکوک بدون اینکه بلند بشه، چشمان نافذش رو دوخت توی چشمای لیانا. اون دختری که چند دقیقه پیش روی پاش نشسته بود، حالا ترسیده بود عقب کشیده بود. جونگکوک با بیاعتنایی دست تکوندش سمت در خروجی.
— «برو بیرون. همه برید بیرون.»
موسیقی قطع شد. حتی بارمن ها هم رفتند.
سالن خلوت شد. فقط جونگکوک، دو تا بادیگارد، و لیانا.
اون پسر با موهای مشکی صاف، با یقه باز، پاشد. آهسته. مثل پلنگی که می�خواد بپره. دور لیانا چرخید.
— «۱۶ سالته؟»
لیانا نفسش رو حبس کرد. لحنش بیاحساس بود. انگار سن براش مهم نیست، فقط میخواد بفهمه این دختر اینجا چیکار میکنه.
— «پیشخدمتم. جدید استخدام شدم. اشتباهی اومدم تو این بخش.»
دروغش رو با چنان باوری گفت که حتی بادیگاردها هم نگاهش کردن.
جونگکوک ایستاد روبروش. قدش خیلی بلندتر از لیانا بود. نفس گرمش روی گونهاش نشست.
— «اشتباه؟ تو محلهی ممنوعه؟ پشت چند تا در ضدگلوله؟ دختر، اینجا جایی نیست که آدم اشتباه بیاد.»
دستش رو بلند کرد و چونه لیانا رو گرفت. آروم ولی محکم. سرش رو چوند به چپ و راست.
— «صورتت برام آشناست...»
لیانا ترس واقعی رو توی دلش حس کرد. اما مصمم بود. اگه الان بلرزه، جونش رو از دست داده.
با صدایی گرفته اما محکم گفت:
— «صورت من شبیه هیچ قاتلی نیست. من فقط یه دخترم که برای خرج شب مونده مجبوره تو این بار سیاه کار کنه.»
چشمای جونگکوک برق زد. نه از روی خشم. از روی کنجکاوی.
کمی که عقب کشید، لبخند سردی زد.
— «جرات داری جلوی من اینجوری حرف بزنی؟»
— «جرات چیزیه که تو این محله کم نیست، آقا.»
بادیگارد سمت راست جلو اومد، ولی جونگکوک با یه دست نگهش داشت.
— «بذار بمونه. فعلاً.»
برگشت سمت مبل و لم داد. یه سیگار از جیب شلوارش درآورد. کبریت رو یه دست زد روی رانش.
— «تا صبح کار میکنی. اگه یه مشتری بهت دست زد، به من بگو. اگه خودت دست زدی به مشتری...»
نفس دود رو بیرون داد: «...بهتره خودت بکشیت.»
---
همون موقع در پشتی باز شد. یه پسر خوشتیپ با کت و شلوار مشکی، یقه اسکی سفید، و چشمانی بادامیشکل وارد شد. حرکت نرمی داشت، انگار زمین براش فرش مخملیه.
جیمین تعظیم کوتاهی کرد به جونگکوک، بعد نگاهش افتاد به لیانا.
— «رئیس... کی اینجاست؟»
جونگکوک بدون نگاه به جیمین گفت:
— «پیشخدمت جدید. از امروز تحت نظر خودته. اگه یه حرکت اضافه کرد، خودت مسئولی.»
جیمین یه لحظه بیشتر به لیانا خیره شد. چشمانش دقیق و باهوش بود. انگار چیزی توی وجود لیانا میخوند که دیگران نمیبینند.
لیانا خونسرد موند.
جیمین نزدیکتر اومد و با لحن آرومی گفت:
— «خوش اومدی... اسمت؟»
— «لیانا.»
— «خب لیانا... اینجا بر خلاف بارهای معمولیه. یه قانون مهمتر از همه داره: به هیچکس، هیچ جا، هیچ چیزی نگو. حتی به سایهات.»
لبخند زد. اما پشت لبخندش یه تهدید عمیق خوابیده بود.
جونگکوک از ته سالن داد زد:
— «جیمین! ببرش بغل و بهش یونیفرم بده. و بگو قصهی شب قبل رو براش تعریف کن.»
جیمین سر تکون داد و دستی به شونه لیانا زد:
— «بیا. باید بدونی با کی طرفی.»
---
فلشبک در ذهن لیانا – همزمان با رفتن به سمت انبار
یادش اومد ساعتی قبل، توی ماشین NIS، هدفون گوشش بود. صدای رئیس:
«مدارک قاچاق اسلحه توی یه حافظه فلش توی دفتر شخصی جونگکوک قفل شده. تو فقط باید نقش یه پیشخدمت ساده رو بازی کنی. هیچ ارتباطی با کسی برقرار نکن. اگه لو بری... ما هیچ آشنایی با تو نداریم.»
لیانا لبش رو گاز گرفت. این کار نه فقط برای میهن، بلکه برای انتقام بود. یه سال پیش، مأمور مخفی دیگهای که دوستش بود، توسط همین باند کشته شد.
حالا نوبت جونگکوک بود که طعمه رو اشتباه بگیره.
---
نظرتون چیه ادامش بدم؟
اگه دوست داشتید لایک،کامنت وبازنشر یادتون نره😘
part =2
همان شب بار ونوم، سئول
نور قرمز خونآلود بار، صورت مردها رو شبیه قاتلهای سریالی کرده بود. لیانا بین دو تا بادیگارد هیکلی که ژاکت مشکی پوشیده بودن، به سمت مبل مخملی هل داده شد. دلش تند میزد، اما صورتش مثل یخ سرد بود.
جونگکوک بدون اینکه بلند بشه، چشمان نافذش رو دوخت توی چشمای لیانا. اون دختری که چند دقیقه پیش روی پاش نشسته بود، حالا ترسیده بود عقب کشیده بود. جونگکوک با بیاعتنایی دست تکوندش سمت در خروجی.
— «برو بیرون. همه برید بیرون.»
موسیقی قطع شد. حتی بارمن ها هم رفتند.
سالن خلوت شد. فقط جونگکوک، دو تا بادیگارد، و لیانا.
اون پسر با موهای مشکی صاف، با یقه باز، پاشد. آهسته. مثل پلنگی که می�خواد بپره. دور لیانا چرخید.
— «۱۶ سالته؟»
لیانا نفسش رو حبس کرد. لحنش بیاحساس بود. انگار سن براش مهم نیست، فقط میخواد بفهمه این دختر اینجا چیکار میکنه.
— «پیشخدمتم. جدید استخدام شدم. اشتباهی اومدم تو این بخش.»
دروغش رو با چنان باوری گفت که حتی بادیگاردها هم نگاهش کردن.
جونگکوک ایستاد روبروش. قدش خیلی بلندتر از لیانا بود. نفس گرمش روی گونهاش نشست.
— «اشتباه؟ تو محلهی ممنوعه؟ پشت چند تا در ضدگلوله؟ دختر، اینجا جایی نیست که آدم اشتباه بیاد.»
دستش رو بلند کرد و چونه لیانا رو گرفت. آروم ولی محکم. سرش رو چوند به چپ و راست.
— «صورتت برام آشناست...»
لیانا ترس واقعی رو توی دلش حس کرد. اما مصمم بود. اگه الان بلرزه، جونش رو از دست داده.
با صدایی گرفته اما محکم گفت:
— «صورت من شبیه هیچ قاتلی نیست. من فقط یه دخترم که برای خرج شب مونده مجبوره تو این بار سیاه کار کنه.»
چشمای جونگکوک برق زد. نه از روی خشم. از روی کنجکاوی.
کمی که عقب کشید، لبخند سردی زد.
— «جرات داری جلوی من اینجوری حرف بزنی؟»
— «جرات چیزیه که تو این محله کم نیست، آقا.»
بادیگارد سمت راست جلو اومد، ولی جونگکوک با یه دست نگهش داشت.
— «بذار بمونه. فعلاً.»
برگشت سمت مبل و لم داد. یه سیگار از جیب شلوارش درآورد. کبریت رو یه دست زد روی رانش.
— «تا صبح کار میکنی. اگه یه مشتری بهت دست زد، به من بگو. اگه خودت دست زدی به مشتری...»
نفس دود رو بیرون داد: «...بهتره خودت بکشیت.»
---
همون موقع در پشتی باز شد. یه پسر خوشتیپ با کت و شلوار مشکی، یقه اسکی سفید، و چشمانی بادامیشکل وارد شد. حرکت نرمی داشت، انگار زمین براش فرش مخملیه.
جیمین تعظیم کوتاهی کرد به جونگکوک، بعد نگاهش افتاد به لیانا.
— «رئیس... کی اینجاست؟»
جونگکوک بدون نگاه به جیمین گفت:
— «پیشخدمت جدید. از امروز تحت نظر خودته. اگه یه حرکت اضافه کرد، خودت مسئولی.»
جیمین یه لحظه بیشتر به لیانا خیره شد. چشمانش دقیق و باهوش بود. انگار چیزی توی وجود لیانا میخوند که دیگران نمیبینند.
لیانا خونسرد موند.
جیمین نزدیکتر اومد و با لحن آرومی گفت:
— «خوش اومدی... اسمت؟»
— «لیانا.»
— «خب لیانا... اینجا بر خلاف بارهای معمولیه. یه قانون مهمتر از همه داره: به هیچکس، هیچ جا، هیچ چیزی نگو. حتی به سایهات.»
لبخند زد. اما پشت لبخندش یه تهدید عمیق خوابیده بود.
جونگکوک از ته سالن داد زد:
— «جیمین! ببرش بغل و بهش یونیفرم بده. و بگو قصهی شب قبل رو براش تعریف کن.»
جیمین سر تکون داد و دستی به شونه لیانا زد:
— «بیا. باید بدونی با کی طرفی.»
---
فلشبک در ذهن لیانا – همزمان با رفتن به سمت انبار
یادش اومد ساعتی قبل، توی ماشین NIS، هدفون گوشش بود. صدای رئیس:
«مدارک قاچاق اسلحه توی یه حافظه فلش توی دفتر شخصی جونگکوک قفل شده. تو فقط باید نقش یه پیشخدمت ساده رو بازی کنی. هیچ ارتباطی با کسی برقرار نکن. اگه لو بری... ما هیچ آشنایی با تو نداریم.»
لیانا لبش رو گاز گرفت. این کار نه فقط برای میهن، بلکه برای انتقام بود. یه سال پیش، مأمور مخفی دیگهای که دوستش بود، توسط همین باند کشته شد.
حالا نوبت جونگکوک بود که طعمه رو اشتباه بگیره.
---
نظرتون چیه ادامش بدم؟
اگه دوست داشتید لایک،کامنت وبازنشر یادتون نره😘
- ۱.۵k
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط