{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

📔 #تیکه‌_کتاب

📔 #تیکه‌_کتاب

ناگهان صبحگاهی از خواب بیدار‌شدم و تو اولین چیزی که‌به‌ذهنم می‌آمد، نبودی.
به بیرون از‌پنجره نگاه انداختم و‌فکرکردم که چه روز خوبیست، تا اینکه فکرکنم‌از‌ زمانیکه رفته‌ای، چقدر شکسته ام.
تو هنوز همانجا بودی، در پس ذهنم.
ولی‌اولین چیز‌ نبودی.
اسم اینو پیشرفت گذاشتم.
دیدگاه ها (۱)

هنوزم وقتی می‌نویسم، دستم می‌لرزه. نمی‌دونم از سرماست یا از ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۰ | «صبحِ شلوغ» ...

🦢 پارت دهم | یک قدم نزدیک‌ترشب شده بود.لیانا تازه از سر کار ...

#عشق_ممنوعه‌_شب پارت پنجم | بوی آشنا صبح، عمارت بیش از همیشه...

همسایه طبقه بالا

🖤 پارت ۴۶ | «آخرین نقشه»پدر لانا لبخند زد.— «بالاخره همه خان...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

🖤 پارت سوم | راز ازدواجلانا چند ثانیه به در خیره موند.پیام ه...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p77..............صبح، قلعه آروم‌تر از هم...

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀𓆩 پــارت دوازدهــم 𓆪 🖤🥀اتاق در تاریکی مطلق فرو رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط