چندپارتی
#چندپارتی
#لینو
#استری_کیدز
{My enemy}
part²⁸
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
یکم غذا درست کردم و شروع کردیم به خوردن. لینو خواست اولین قاشق رو بخوره که گوشیش زنگ خورد. بلند شد و رفت توی اتاقم که با تلفن حرف بزنه.
(بعد از ۵ دقیقه)
+ببخشید
_نه...اشکالی نداره.
نشست کنارم و غذا رو خورد. بلند شدیمرو ظرف هارو شستیم.
لینو به ساعت نگاه کرد و عقربه ها ساعت ۲:۴۶ رو نشون میداد.
+ا.ت!برو دیگه بخواب من هم میرم خونهام.
_صبرکن. الان؟
+اوهوم.
_خطرناکه...فکر کنم بهتره امشب همینجا بمونی.
+مطمئنی؟
_آره.
+باشه.
_پس...من میرم روی کاناپه میخوابم تو برو توی اتاقم بخواب.
+نه برو رو تختت اگه اینجا بخوابی کمر درد میگیری
_نگران من نباش فقط برو رو تخت راحت بخواب.
بلافاصله بعد از اینکه جمله ام تموم شد من رو از روی زمین براید استایل بغل کرد.
_چیکار میکنی؟؟من رو بزار روی زمینن
لینو بدون اینکه به حرفم توجه کنه رفت توی اتاقم و من رو انداخت رو تخت. یکم بلند شدم که دوباره سرش غر بزنم ولی روم خیمه زد. نفسم رو توی سینه ام حبس کردم و فقطبه لینو نگاه کردم.
_ل..لینو...میشه....
با حس کردن لب های لینو رو لبم نتونستم جمله ام رو کامل بگم.
بعد از ۵ دقیقه نفس کم آوردیم و از هم جدا شدیم.
لینو من رو توی بغلش گرفت و منو به سینه اش چسبوند و کنارم دراز کشید.
ویو لینو
پلک هام رو از هم باز کردم و با جسم ا.ت که توی بغلمه مواجه شدم. به شکل خیلی کیوتی خوابش برده بود.
آروم اون رو از بغلم بیرون کشیدم و پتو رو انداختم روش. کنارش نشستم و موهاش رو خیلی آروم جوری که بیدار نشه از صورتش کنار زدم.
از اتاق رفتم بیرون و آروم در رو بستم. رفتم سمت آشپزخونه. شروع کردم به درست کردن صبحونه. دستی دور بدنم حلقه شد و فهمیدم که ا.ت بیدار شده.
_چیکار میکنی؟
+یکم صبحونه برات درست میکنم.
_اوم...مرسی
بعد از ۲۰ ثانیه صبحونه آمده شد.
+بیا اینم از صبحونه!
(صبحونه خوردن رو هم باید بنویسم؟🤓)
عقربه ها ۱۰:۱۳ رو نشون میدادن.
+فکر کنم دیگه باید برم.
_باشه.
بغلش کردم و یک بوسه ای روی پیشونیش زدم.
+بعدا میبینمت عروسک!
بعد با یک لبخندی از خونه اش رفتم بیرون.
ادامه دارد...
(میدونم چرت شد ولی خب)
#لینو
#استری_کیدز
{My enemy}
part²⁸
.
.
.
.
.
ویو ا.ت
یکم غذا درست کردم و شروع کردیم به خوردن. لینو خواست اولین قاشق رو بخوره که گوشیش زنگ خورد. بلند شد و رفت توی اتاقم که با تلفن حرف بزنه.
(بعد از ۵ دقیقه)
+ببخشید
_نه...اشکالی نداره.
نشست کنارم و غذا رو خورد. بلند شدیمرو ظرف هارو شستیم.
لینو به ساعت نگاه کرد و عقربه ها ساعت ۲:۴۶ رو نشون میداد.
+ا.ت!برو دیگه بخواب من هم میرم خونهام.
_صبرکن. الان؟
+اوهوم.
_خطرناکه...فکر کنم بهتره امشب همینجا بمونی.
+مطمئنی؟
_آره.
+باشه.
_پس...من میرم روی کاناپه میخوابم تو برو توی اتاقم بخواب.
+نه برو رو تختت اگه اینجا بخوابی کمر درد میگیری
_نگران من نباش فقط برو رو تخت راحت بخواب.
بلافاصله بعد از اینکه جمله ام تموم شد من رو از روی زمین براید استایل بغل کرد.
_چیکار میکنی؟؟من رو بزار روی زمینن
لینو بدون اینکه به حرفم توجه کنه رفت توی اتاقم و من رو انداخت رو تخت. یکم بلند شدم که دوباره سرش غر بزنم ولی روم خیمه زد. نفسم رو توی سینه ام حبس کردم و فقطبه لینو نگاه کردم.
_ل..لینو...میشه....
با حس کردن لب های لینو رو لبم نتونستم جمله ام رو کامل بگم.
بعد از ۵ دقیقه نفس کم آوردیم و از هم جدا شدیم.
لینو من رو توی بغلش گرفت و منو به سینه اش چسبوند و کنارم دراز کشید.
ویو لینو
پلک هام رو از هم باز کردم و با جسم ا.ت که توی بغلمه مواجه شدم. به شکل خیلی کیوتی خوابش برده بود.
آروم اون رو از بغلم بیرون کشیدم و پتو رو انداختم روش. کنارش نشستم و موهاش رو خیلی آروم جوری که بیدار نشه از صورتش کنار زدم.
از اتاق رفتم بیرون و آروم در رو بستم. رفتم سمت آشپزخونه. شروع کردم به درست کردن صبحونه. دستی دور بدنم حلقه شد و فهمیدم که ا.ت بیدار شده.
_چیکار میکنی؟
+یکم صبحونه برات درست میکنم.
_اوم...مرسی
بعد از ۲۰ ثانیه صبحونه آمده شد.
+بیا اینم از صبحونه!
(صبحونه خوردن رو هم باید بنویسم؟🤓)
عقربه ها ۱۰:۱۳ رو نشون میدادن.
+فکر کنم دیگه باید برم.
_باشه.
بغلش کردم و یک بوسه ای روی پیشونیش زدم.
+بعدا میبینمت عروسک!
بعد با یک لبخندی از خونه اش رفتم بیرون.
ادامه دارد...
(میدونم چرت شد ولی خب)
- ۲۵۳
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط