𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART²⁰
(نایون+)(جونگکوک–)(مادر نایون≈)(پدر جونگکوک=)(لارا#)
# عزیزم 5 ساله ندیدمت چقدر عوض شدی!
نایون در جواب لبخندی مصنوعی زد و لارا لیوان نوشیدنی رو به نایون داد...اما نایون ازش نخورد چون ممکن بود لارا مسمومش کنه...
+ممنون،تو هم عوض شدی...بهت تبریک میگم! شنیدم یا جونگکوک نامزد کردی
لارا برای اینکه حرص نایون رو در بیاره دوباره رفت به جونگکوک چسبید و با لبخند گفت
# آره به هر حال که جونگکوک همیشه مال من بوده،به زودی هم میخوایم ازدواج کنیم و بچه دار بشیم!
نایون خندید
+بچه دار شدن؟
با حالت تمسخر گفت اما لارا متوجه نشد و نایون فقط خندید
+امیدوارم به آرزوهات برسی!
اما نایون پیش خودش داشت میگفت که کاش لارا زودتر از زندگیش محو بشه...نایون با همون درد توی کمرش که باعث میشد اگر کسی خیلی دقت کنه متوجه بشه داره یه جوری راه میره رفت سمت مادرش
+خب مناسبت این شام چیه؟
≈باید خانواده رو دور هم جمع میکردیم...
نایون لبخند تلخی زد
+خانواده؟فکر نمیکنم بشه اسمش رو خانواده گذاشت،قبل از اون اتفاق میشد اما الان دیگه نمیشه...هیچ خانواده دختر خودش رو برای دور کردن از عشـ-
حرفش نصفه موند چون پدر جونگکوک قطعش کرد
=نایون کافیه!همه ما میدونیم اون کار به صلاحت بود!
نایون دوباره همون لبخند تلخ رو زد
+شما حتی میترسید حرفم رو کامل کنم!بی نظیره!
≈نایون ما میخوایم مثل یه خانواده دور هم باشیم و بتونیم گذشته رو درست کنیم پس اون بحث های قدیمی رو پیش نکش!
نایون کسی بود که هیچوقت دربرابر مادرش صحبت نمیکرد اما اتفاق پنج سال پیش بهش فهمونده بود سکوت بهش هیچ کمکی نمیکنه چون 5 سال پیش مادرش میتونست جلوی رفتنش رو بگیره اما حتی یه ذره هم تلاش نکرد و این دل نایون رو شکسته بود...
+با این روش گذشته درست نمیشه!
هیچی دیگه نگفت و رفت پشت میز غذا خوری نشست... والدینشون کنار هم و جونگکوک و لارا کنار هم رو به روی نایون نشستن...معلوم بود جونگکوک داره به زور سکوت میکنه حرفای زیادی برای گفتن داره و لارا وانمود میکرد هیچی نمیدونه!نایون حتی یه جرعه از نوشیدنیش رو نخورده بود و فقط چند لقمه از غذاش خورده بود...و نیاز داشت با جونگکوک تنها باشه تا خصوصی باهاش درمورد پیام حرف بزنه!اما لارا حتی یه ثانیه هم از جونگکوک جدا نمیشد
# نایون چرا از نوشیدنیت نخوردی
با این حرف لارا نایون مطمئن شد که لارا با یه دلیلی به نایون اون نوشیدنی رو داده
+ممنون عزیزم ولی من دارم خوردن نوشیدنی رو ترک میکنم میدونی بهش معتاد بودم برای همین ترجیح میدم نخورم...
اگر لارا ادامه میداد قطعا یه چیزی بود و اگر سکوت میکرد میتونست شک رو کاهش بده اما سکوت نکرد
# اوه اما با یه بار خوردن قرار نیست اتفاقی بیفته...
+نه ممنون
لارا متوجه شد اگر بیشتر اصرار کنه فقط خودش رو لو میده پس دیگه هیچی نگفت و بعد از شام نایون بدون هیچ حرفی رفت طبقه بالا میخواست اتاقش رو ببینه... با دیدن اتاقش کلی خاطره براش زنده شد...رفت سمت تراس و یاد این افتاد که جونگکوک از تراس میومد این طرف و نایون چقدر میترسید جونگکوک بیفته پایین و آسیب ببینه...و کلی خاطره دیگه اما به خاطره بود که بیشتر توی ذهن نایون مهم بود...شب اولی که نایون با مادرش به اینجا اومد و جونگکوک از تراسش اومد به تراس نایون و روی صندلی نشسته بودن و درمورد آسمون صحبت میکردن...و نایون جمله جونگکوک رو به یاد آورد
«درست مثل من و تو...من ماه بودم که تاریک بود اما تو مثل خورشید اومدی و من رو روشن کردی»
لبخندی زد و به ماه خیره شد...
+اون شب خیلی لجباز بودم اما آره ماه زیباست
خندید و با خودش این رو گفت...با صدای جونگکوک از پشت سرش جا خورد و چرخید
–هوم بلاخره قبول کردی؟
+تو اینجا چیکار میکنی؟
–به بهونه دستشویی پیچوندمشون!
+خیلی زود میفهمن...
–مهم نیست...میدونی باید چند تا چیز رو بهت بگم!اول اینکه خیلی خوشگل شدی!دوم اینکه حرفات خوب بودن ولی فکر کنم زیادی تند رفتی اما درکت میکنم!سوم اینکه راه رفتنت خنده دار شده!
جونگکوک با گفتم مورد سوم خندید و نایون هم خندید
+انقدر واضحست؟
–آره اما من به نوع راه رفتنت افتخار میکنم
با خنده گفت
+مسخره!
–خب حالا بگو چی شده که انقدر عصبانی ای؟
+فقط خسته شدم...دیگه نمیتونم تحمل کنم...اوه داشتم فراموش میکردم
نایون گوشیش رو برداشت و پیام ها رو به جونگکوک نشون داد...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
این پارت هدیست و شرطی نداره🪷
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART²⁰
(نایون+)(جونگکوک–)(مادر نایون≈)(پدر جونگکوک=)(لارا#)
# عزیزم 5 ساله ندیدمت چقدر عوض شدی!
نایون در جواب لبخندی مصنوعی زد و لارا لیوان نوشیدنی رو به نایون داد...اما نایون ازش نخورد چون ممکن بود لارا مسمومش کنه...
+ممنون،تو هم عوض شدی...بهت تبریک میگم! شنیدم یا جونگکوک نامزد کردی
لارا برای اینکه حرص نایون رو در بیاره دوباره رفت به جونگکوک چسبید و با لبخند گفت
# آره به هر حال که جونگکوک همیشه مال من بوده،به زودی هم میخوایم ازدواج کنیم و بچه دار بشیم!
نایون خندید
+بچه دار شدن؟
با حالت تمسخر گفت اما لارا متوجه نشد و نایون فقط خندید
+امیدوارم به آرزوهات برسی!
اما نایون پیش خودش داشت میگفت که کاش لارا زودتر از زندگیش محو بشه...نایون با همون درد توی کمرش که باعث میشد اگر کسی خیلی دقت کنه متوجه بشه داره یه جوری راه میره رفت سمت مادرش
+خب مناسبت این شام چیه؟
≈باید خانواده رو دور هم جمع میکردیم...
نایون لبخند تلخی زد
+خانواده؟فکر نمیکنم بشه اسمش رو خانواده گذاشت،قبل از اون اتفاق میشد اما الان دیگه نمیشه...هیچ خانواده دختر خودش رو برای دور کردن از عشـ-
حرفش نصفه موند چون پدر جونگکوک قطعش کرد
=نایون کافیه!همه ما میدونیم اون کار به صلاحت بود!
نایون دوباره همون لبخند تلخ رو زد
+شما حتی میترسید حرفم رو کامل کنم!بی نظیره!
≈نایون ما میخوایم مثل یه خانواده دور هم باشیم و بتونیم گذشته رو درست کنیم پس اون بحث های قدیمی رو پیش نکش!
نایون کسی بود که هیچوقت دربرابر مادرش صحبت نمیکرد اما اتفاق پنج سال پیش بهش فهمونده بود سکوت بهش هیچ کمکی نمیکنه چون 5 سال پیش مادرش میتونست جلوی رفتنش رو بگیره اما حتی یه ذره هم تلاش نکرد و این دل نایون رو شکسته بود...
+با این روش گذشته درست نمیشه!
هیچی دیگه نگفت و رفت پشت میز غذا خوری نشست... والدینشون کنار هم و جونگکوک و لارا کنار هم رو به روی نایون نشستن...معلوم بود جونگکوک داره به زور سکوت میکنه حرفای زیادی برای گفتن داره و لارا وانمود میکرد هیچی نمیدونه!نایون حتی یه جرعه از نوشیدنیش رو نخورده بود و فقط چند لقمه از غذاش خورده بود...و نیاز داشت با جونگکوک تنها باشه تا خصوصی باهاش درمورد پیام حرف بزنه!اما لارا حتی یه ثانیه هم از جونگکوک جدا نمیشد
# نایون چرا از نوشیدنیت نخوردی
با این حرف لارا نایون مطمئن شد که لارا با یه دلیلی به نایون اون نوشیدنی رو داده
+ممنون عزیزم ولی من دارم خوردن نوشیدنی رو ترک میکنم میدونی بهش معتاد بودم برای همین ترجیح میدم نخورم...
اگر لارا ادامه میداد قطعا یه چیزی بود و اگر سکوت میکرد میتونست شک رو کاهش بده اما سکوت نکرد
# اوه اما با یه بار خوردن قرار نیست اتفاقی بیفته...
+نه ممنون
لارا متوجه شد اگر بیشتر اصرار کنه فقط خودش رو لو میده پس دیگه هیچی نگفت و بعد از شام نایون بدون هیچ حرفی رفت طبقه بالا میخواست اتاقش رو ببینه... با دیدن اتاقش کلی خاطره براش زنده شد...رفت سمت تراس و یاد این افتاد که جونگکوک از تراس میومد این طرف و نایون چقدر میترسید جونگکوک بیفته پایین و آسیب ببینه...و کلی خاطره دیگه اما به خاطره بود که بیشتر توی ذهن نایون مهم بود...شب اولی که نایون با مادرش به اینجا اومد و جونگکوک از تراسش اومد به تراس نایون و روی صندلی نشسته بودن و درمورد آسمون صحبت میکردن...و نایون جمله جونگکوک رو به یاد آورد
«درست مثل من و تو...من ماه بودم که تاریک بود اما تو مثل خورشید اومدی و من رو روشن کردی»
لبخندی زد و به ماه خیره شد...
+اون شب خیلی لجباز بودم اما آره ماه زیباست
خندید و با خودش این رو گفت...با صدای جونگکوک از پشت سرش جا خورد و چرخید
–هوم بلاخره قبول کردی؟
+تو اینجا چیکار میکنی؟
–به بهونه دستشویی پیچوندمشون!
+خیلی زود میفهمن...
–مهم نیست...میدونی باید چند تا چیز رو بهت بگم!اول اینکه خیلی خوشگل شدی!دوم اینکه حرفات خوب بودن ولی فکر کنم زیادی تند رفتی اما درکت میکنم!سوم اینکه راه رفتنت خنده دار شده!
جونگکوک با گفتم مورد سوم خندید و نایون هم خندید
+انقدر واضحست؟
–آره اما من به نوع راه رفتنت افتخار میکنم
با خنده گفت
+مسخره!
–خب حالا بگو چی شده که انقدر عصبانی ای؟
+فقط خسته شدم...دیگه نمیتونم تحمل کنم...اوه داشتم فراموش میکردم
نایون گوشیش رو برداشت و پیام ها رو به جونگکوک نشون داد...
ادامه دارد...
ــــــــــــــــــــــــ
این پارت هدیست و شرطی نداره🪷
ــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۳۷۳
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط