“L’amour est la seule passion qui ne souffre ni passé ni
“L’amour est la seule passion qui ne souffre ni passé ni avenir.”
عشق تنها اشتیاقی است که نه گذشته را تحمل میکند و نه آینده را.
. .
part 3:see.
ویو تهیونگ:
مثل همیشه ساعت ۹ صبح از خواب بیدار شدم، رفتم به صورتم آب زدم و دیدم آپا سوهو برام نامه گذاشته، نامه رو باز کردم و دیدم نوشته:
~سلام به پسر تنبل عزیزم، کلی با مامانت صدات زدیم برای صبحونه، ولی بیدار نشدی، مامانت رفت رستوران، منم که کلاس داشتم، صبحونه برات گذاشتیم،راستی مامانت گفت حتما بری یه رستوران کارت داره، بوس بهت، دوستت داریم، خداحافظ~
وای دستشون درد نکنه، وگرنه از گرسنگی نمیدونستم چی کار کنم،و خط آخر، یعنی چیکارم داره؟ ای بابا ااااااا
ما خونمون توی یه منطقه ی خیلیییی سرسبز و زیبا بود، فضای خونه سنتی/مدرن بود، بالای خونمون یه آلاچیق قرمز خیلی خوشگل بود، جلوی خونمون یه دشت سرسبز بود، خب بگذریم...
رفتم توی اتاقم، توی آینه به خودم نگاه کردم، جون بابا، چقد کراشم من، همه دخترای دبیرستان روم کراش بودن،تا سه سال پیش که سال آخر دبیرستانم بود، من ۸ ماه دیگه میشد ۲۰ سالم، هنوزم رویامه که برم فرانسه و مدل برند سلین بشم ،اول بافت قهوه ایم رو پوشیدم، هودی قهوه ایم رو روش پوشیدم و یه شلوار جین آبی تیره هم پوشیدم، بند کفش آل استارم رو هم بستم، موهام و شونه کردم و نصفش ریخت جلوم و جلوی دید چشمام رو گرفت، ولی خب خیلی بهم میومد، ساعت مچیم رو که مربعی بود و بندش قهوه ای بود رو بستم، از عطر مورد علاقم زدم، بوی گرم وتلخی داشت و کمی بوی چوب هم میداد، کوله پشتی مشکیم رو برداشتم، رفتم سریع آشپزخونه و صبحونم رو تموم کردم، از خونه زدم بیرون و سوار دوچرخم و شدم و به سمت رستوران راه افتادم...
یه نم نم بارون میومد، خوب بود لباس گرم پوشیده بودم، وقتی رسیدم به رستوران، تا در و باز کردم، دیدم کلی دختر که سرآشپز بودن محو من شدن، سریع از کنارشون رد شدم و رفتم پیش مامانم، رفتم از پشت بغلش کردم
(علامت تهیونگ:_)
(علامت مامانش:م.ت)
(علامت باباش:ب.ت)
_سلام به مامان قشنگم
م. ت:بهبه تهیونگ، دیرتر میومدی
_یا اومااا، حالا چیکارم داشتی؟
م. ت :خب ببین تهیونگ، اون مغازه بود که توی کوه بوداااا، برو از اون سبزی بگیر
تهیونگ خنده ی عصبی سرداد
_ماماننننننن
م. ت:خب چیه، بارونم میاد، یکمم حال و هوات عوض میشه
_باشهههههههه
تقریبا ۱ ساعت میشد به اونجا رسیده بودم، کوه یه جاده ی خیلی خوب و خوشگل داشت، با دوچرخم از اونجا رفتم بالا، کاهو های کیمچی رو گرفتم و گذاشتم توی کیفم، خداروشکر کیفم جا داشت، رفتم یه جای کوه نشستم و شیرکاکائوم رو در آوردم و خوردم،بهبه دست ساز خودم بود دیگه، یه سوز سرد میومد، برای همین شالگردنم رو دور گردنم محکم تر کردم، وقتی شیرکاکائوم تموم شد، یه بارون خیلی شدید و تند گرفت، کلاه هودیم و پوشیدم و راه افتادم، توی راه یه جسم سفید دیدم، دقت که کردم یه دختر خیلی خوشگل و گوگولی با لباس های سفید دیدم که داشت میدوید، اون عین فرشته ها بود، فکر کنم عاشقش شدم، خیلی نازه، بنظرم باید کمکش کنم و اونو به خونشون برسونم برای همین رفتم سمتش...
.
ویو سلین:
مجبور بودم بدوم و برگردم خونه، ای بابا، کاش با دخترا برگشته بودم، داشتم میدویدم از کوه میومدم پایین که...
ادامه دارد
چطور بود؟
میگم،،، اگر اینجوری بخواید حمایت کنین، پیج و میپاکم، بابا،، مگه من باید چقد برا این رمان و این پیج زحمت بکشم، تا تهش فقط 2 تا لایک و 1 دونه بازنشر به زور گیرم بیاد؟؟؟؟
#تهیونگ#جونگکوک#جیمین#شوگا#یونگی#جین#نامجون#جیهوپ#تهکوک#نامجین#یونمین#جیسو#لیسا#رزی#سلین#سوفیا#فیک#فیکشن#کیپاپ
#Taehyung#jungkook#jimin#suga#yoongi#jin#namjoon#j_hope
عشق تنها اشتیاقی است که نه گذشته را تحمل میکند و نه آینده را.
. .
part 3:see.
ویو تهیونگ:
مثل همیشه ساعت ۹ صبح از خواب بیدار شدم، رفتم به صورتم آب زدم و دیدم آپا سوهو برام نامه گذاشته، نامه رو باز کردم و دیدم نوشته:
~سلام به پسر تنبل عزیزم، کلی با مامانت صدات زدیم برای صبحونه، ولی بیدار نشدی، مامانت رفت رستوران، منم که کلاس داشتم، صبحونه برات گذاشتیم،راستی مامانت گفت حتما بری یه رستوران کارت داره، بوس بهت، دوستت داریم، خداحافظ~
وای دستشون درد نکنه، وگرنه از گرسنگی نمیدونستم چی کار کنم،و خط آخر، یعنی چیکارم داره؟ ای بابا ااااااا
ما خونمون توی یه منطقه ی خیلیییی سرسبز و زیبا بود، فضای خونه سنتی/مدرن بود، بالای خونمون یه آلاچیق قرمز خیلی خوشگل بود، جلوی خونمون یه دشت سرسبز بود، خب بگذریم...
رفتم توی اتاقم، توی آینه به خودم نگاه کردم، جون بابا، چقد کراشم من، همه دخترای دبیرستان روم کراش بودن،تا سه سال پیش که سال آخر دبیرستانم بود، من ۸ ماه دیگه میشد ۲۰ سالم، هنوزم رویامه که برم فرانسه و مدل برند سلین بشم ،اول بافت قهوه ایم رو پوشیدم، هودی قهوه ایم رو روش پوشیدم و یه شلوار جین آبی تیره هم پوشیدم، بند کفش آل استارم رو هم بستم، موهام و شونه کردم و نصفش ریخت جلوم و جلوی دید چشمام رو گرفت، ولی خب خیلی بهم میومد، ساعت مچیم رو که مربعی بود و بندش قهوه ای بود رو بستم، از عطر مورد علاقم زدم، بوی گرم وتلخی داشت و کمی بوی چوب هم میداد، کوله پشتی مشکیم رو برداشتم، رفتم سریع آشپزخونه و صبحونم رو تموم کردم، از خونه زدم بیرون و سوار دوچرخم و شدم و به سمت رستوران راه افتادم...
یه نم نم بارون میومد، خوب بود لباس گرم پوشیده بودم، وقتی رسیدم به رستوران، تا در و باز کردم، دیدم کلی دختر که سرآشپز بودن محو من شدن، سریع از کنارشون رد شدم و رفتم پیش مامانم، رفتم از پشت بغلش کردم
(علامت تهیونگ:_)
(علامت مامانش:م.ت)
(علامت باباش:ب.ت)
_سلام به مامان قشنگم
م. ت:بهبه تهیونگ، دیرتر میومدی
_یا اومااا، حالا چیکارم داشتی؟
م. ت :خب ببین تهیونگ، اون مغازه بود که توی کوه بوداااا، برو از اون سبزی بگیر
تهیونگ خنده ی عصبی سرداد
_ماماننننننن
م. ت:خب چیه، بارونم میاد، یکمم حال و هوات عوض میشه
_باشهههههههه
تقریبا ۱ ساعت میشد به اونجا رسیده بودم، کوه یه جاده ی خیلی خوب و خوشگل داشت، با دوچرخم از اونجا رفتم بالا، کاهو های کیمچی رو گرفتم و گذاشتم توی کیفم، خداروشکر کیفم جا داشت، رفتم یه جای کوه نشستم و شیرکاکائوم رو در آوردم و خوردم،بهبه دست ساز خودم بود دیگه، یه سوز سرد میومد، برای همین شالگردنم رو دور گردنم محکم تر کردم، وقتی شیرکاکائوم تموم شد، یه بارون خیلی شدید و تند گرفت، کلاه هودیم و پوشیدم و راه افتادم، توی راه یه جسم سفید دیدم، دقت که کردم یه دختر خیلی خوشگل و گوگولی با لباس های سفید دیدم که داشت میدوید، اون عین فرشته ها بود، فکر کنم عاشقش شدم، خیلی نازه، بنظرم باید کمکش کنم و اونو به خونشون برسونم برای همین رفتم سمتش...
.
ویو سلین:
مجبور بودم بدوم و برگردم خونه، ای بابا، کاش با دخترا برگشته بودم، داشتم میدویدم از کوه میومدم پایین که...
ادامه دارد
چطور بود؟
میگم،،، اگر اینجوری بخواید حمایت کنین، پیج و میپاکم، بابا،، مگه من باید چقد برا این رمان و این پیج زحمت بکشم، تا تهش فقط 2 تا لایک و 1 دونه بازنشر به زور گیرم بیاد؟؟؟؟
#تهیونگ#جونگکوک#جیمین#شوگا#یونگی#جین#نامجون#جیهوپ#تهکوک#نامجین#یونمین#جیسو#لیسا#رزی#سلین#سوفیا#فیک#فیکشن#کیپاپ
#Taehyung#jungkook#jimin#suga#yoongi#jin#namjoon#j_hope
- ۱۳۶
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط