نیستی و من از دلتنگیِ باران مینویسم

نیستی و من از دلتنگیِ باران مینویسم
از نگاہِ خیسی که پشتِ در منتظر ماند مینویسم
نیستی و من از سردیِ واژه ها مینویسم
از سکوتی که با بغض فریاد نشد مینویسم
نیستی و من از کمبودِ محبت مینویسم
از آغوشِ سردی که بسته ماند مینویسم
نیستی و من از بی پدر بودن مینویسم
از روز پدری که مبارک نشد مینویسم
نیستی و من از یاد و خاطراتت مینویسم
از محبتی که هرگز محو نشد،از لبخندت مینویسم



""بنام پدر"""
آب را گل نکنیم ؛
پدرم در خاک است …
وقتی دیروز باران بارید“آن مرد در باران آمد”
را به یاد آوردم“
آن مرد با نان آمد”
یادم آمد که دیگر پدرم در باران با نانی در دست و لبخند بر لب نخواهد آمد،
دیروز دلم تنگ شد و با آسمان و دلتنگی اش با زمین و تنهائیش با خورشید و نبودنش به یاد پدر سخت گریستم ...
پدرم وقتی رفت سقف این خانه ترک بر میداشت،
پدرم وقتی رفت دل من سخت شکست،
خاطر خاطره ها رخ بنمود،
زندگی چرخش یک خاطره است،
خاطر خاطره ها را نبریدش از یاد،
پدرم وقتی رفت آسمان غم زده بودو زمین منتظر …..
زندگی چرخش ایام و گذار من و توست و کسی گفت به من:
آب را گل نکنیدپدرم در خاک است،
زندگی می گذردکاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم و زمین کوچک نیست دل ما تنگ و نفس سنگین است کاش میشد آموخت که سفر نزدیک است ،
خاطر خاطره ها را نبریدش از یاد....


زندگی می گذردکاش یک فاتحه مهمان شقایق باشیم




بیاد همه ی پدرای آسمونی دنیا



تـــــقدیم به آنهایی که در روز پدر بجای آغوش گرم و تبریک آن به پدرانشان با رفتن به آرامگاهشان آرام میگیرند،روحـــــشان شـــــاد و یادشـــــان گــــــــــرامی
دیدگاه ها (۲)

پدر آقاسید موسی شبیری، اسم ایشان را به عنوان توسّل به حضرت م...

پارت دوم: اتاق پدرصدای شلیک هنوز در تمام عمارت می‌پیچید.مهما...

سایه ای در راهرو های نقره ای

تهکوک؛ اسیر سایه‌هاپارت یکشب، دانشگاه تقریباً خالی شده بود.ج...

فاصله یک لبخند تا جنون

پارت ۱۴صبح روز بعد، نیلسو وقتی از خواب بیدار شد، گوشی‌اش را ...

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۱۵

پارت۴۶اعلامِ پدرصبح، عمارتِ کیم برخلاف همیشه شلوغ بود. ماشین...

-روز خونینسرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، اما تنم از حرا...

پارت ۵۰ — بعد از اویونگی بعد از برگشتن به پایتخت، تقریباً هی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط