{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#داستان_آموزنده

#داستان_آموزنده
#تلنگر

"اجازه دهیم پدربزرگ دست به دیوار بزند"
یکی از ویژگی های اخلاقی در هر جامعه ای احترام گذاشتن به بزرگتر ها و سالمندان است.دیروز با مدیری صحبت می کردم و از این که حرمت مدیران سابق را نگه نمی داشت گلایه کرده بودم و واقعا ناراحت بودم که چرا با بزرگان اینگونه برخورد می شود و جالب این است که استخدام این مدیر جدید هم توسط یکی از مدیران سابق بود و حتی حرمت او را هم نگه نداشت. یاد " ننه صنمبر" افتادم که همیشه می گفت: حرمت بزرگتر ها و بویژه پدر و مادر را نگه دارید والا گرفتار می شوید و پشیمان..یاد این مطلب افتادم که دوست " هنرمندم" ارسال کرده بود:
"عزیزی می گفت: پدرم دیگر پیر شده بود. هنگام راه‌ رفتن، اکثراً به دیوار تکیه می‌داد. به‌تدریج، آثار انگشتانش روی دیوارها نمایان می‌شد — آثاری که نشانه‌ای از ضعف و ناتوانی‌اش بود.
همسرم از این نشانه‌ها ناراحت می‌شد. او زیاد شکایت می‌کرد که دیوارها کثیف شده‌اند.
روزی پدرم سردرد شدید داشت. روغن به سرش مالید و طبق عادت به دیوار تکیه داد، که باعث شد لکه‌های روغن روی دیوار بیفتد.
زنم از این کار ناراحت شد و با لحنی تند به پدرم گفت:
" *لطفاً به دیوار دست نزنید!* "
پدرم خاموش شد. در چشمانش اندوه عمیقی دیده می‌شد.
شب گذشته بین من و همسرم مشاجره‌ای صورت گرفته بود، بخاطر همین چیزی نگفتم.
یعنی، از رفتار بی‌ادبانه‌ی همسرم خجالت کشیدم، ولی چیزی نگفتم.
از آن روز به بعد، پدرم دیگر به دیوار تکیه نداد.
تا این‌که یک روز تعادلش را از دست داد و افتاد. استخوان رانش شکست. عمل جراحی انجام شد، اما به‌طور کامل خوب نشد و بعد از چند روز ما را گریان تنها گذاشت.
احساس پشیمانی شدیدی در دلم بود. نگاه خاموش پدرم هنوز هم مرا رها نمی‌کند. نه می‌توانم او را فراموش کنم، نه خودم را ببخشم.
مدتی بعد تصمیم گرفتیم خانه را رنگ کنیم.
وقتی نقاش‌ها آمدند، پسرم که پدربزرگش را بسیار دوست داشت، نگذاشت دیوارهایی که نشانه‌های انگشتان پدربزرگش را داشتند رنگ شوند.
نقاش‌ها آدم‌های فهمیده‌ای بودند. دور آن نشانه‌ها دایره‌های زیبایی کشیدند، طوری‌که گویی دیوارها اثر هنری زیبایی بودند.
به‌تدریج، آن نشانه‌ها به نشانه‌ی خانه‌ی ما تبدیل شدند.
هر که می‌آمد، حتماً از آن دیوار تعریف می‌کرد، اما هیچ‌کس نمی‌دانست که پشت آن زیبایی، یک حقیقت دردناک نهفته است.
زمان گذشت، و من نیز اکنون پیر شده‌ام.
روزی هنگام راه‌رفتن به دیوار تکیه دادم. همان لحظه گذشته به خاطرم آمد — برخورد همسرم با پدرم، سکوت او، و رنج او. خواستم بدون تکیه قدم بزنم.
پسرم که همه چیز را می‌دید، فوراً پیش آمد و گفت:
"بابا، لطفاً به دیوار تکیه بدهید، وگرنه ممکن است بیفتید!"
سپس نوه ام دوان‌دوان آمد و گفت:
"ددی، می‌توانید از شانه‌ی من بگیرید!"
با شنیدن این حرف‌ها چشمانم پر از اشک شد.
کاش… کاش من هم با پدرم همین‌گونه مهربانی کرده بودم — شاید هنوز چند روزی بیشتر با ما می‌ماند.
پسرم و نوه ام مرا به آرامی تا گوشه ای رساندند. بعد نوه ام کتاب رسم خود را آورد. نشانم داد که معلمش از یکی از نقاشی‌هایش زیاد تعریف کرده — آن تصویر، تصویر همان دیواری بود که آثار انگشتان پدرم را داشت.
در پایین آن تصویر، معلم نوشته بود:
"چه خوب است اگر هر کودک با بزرگان خود چنین مهربانی داشته باشد!"
رفتم به اتاقم، و در حالی‌که در یاد پدر مرحومم آهسته آهسته گریه می‌کردم، از خداوند طلب بخشش نمودم.
ما همه روزی پیر خواهیم شد.
بزرگانی که امروز در کنار ما هستند، نماد زنده‌ی زحمت‌ها، قربانی‌ها، و مهربانی‌های گذشته‌اند.
قدم‌های لرزان‌شان تمسخر نمی‌خواهند، بلکه تکیه‌گاه می‌خواهند.
صدای لرزان‌شان خاموشی نمی‌خواهد، بلکه  جواب محبت‌آمیز می‌طلبد.
به یاد داشته باشیم:
محبتی که امروز به بزرگان‌تان می‌کنید، فردا فرزندان‌تان همان محبت را  به شما خواهند کرد.
اگر در خانه‌تان بزرگ‌تری دارید...
امروز دست‌شان را بگیرید
شاید فردا دیر شود.

📝سید حسن موسوی چلک
📍مددکار اجتماعی و همیار پارپیرار


‌‌‌‎🌛🌒👇
https://splus.ir/joingroup/AB7T9PQbZqISpvqBLHiyPw splus.ir/joingroup/AGIPVrv_CLDpemwVMBhJHA
‌‌‎
دیدگاه ها (۱)

امشب برایتان دعا میڪنمدستتان روزے رسان باشددلواپسے در خیالتا...

🔷 ۸ مرداد سالروز شهادت نماد زنده بودن شهدا در ایران، شهید عب...

‏✅ ‏ واکنش باراک راوید به شایعه طرح آمریکا برای اعمال محاصره...

«گویی تمامِ آسمانِ پناه و امنیت، از میانِ انگشتانِ من سُر خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط