{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۱۷۶

خندیدیم و با وایسادن ایمان دیگه حرفی نزدیم.
ایمان: خب، بلدین که؟
به ستون تکیه دادم و خونسرد گفتم: یه توپه که باید
بندازي دیگه! بلد بودن نمیخواد!
با خنده ابروهاشو بالا انداخت.
محدثه آستینهاشو به طور نمادین بالا زد.
-برید کنار من خودم استادشم.
ایمان باز خندید و با ابروهاي بالا رفته کنار رفت.
-بزن ببینم.
**
با کمر و دست درد وایسادم و به ستون تکیه دادم.
-واي خدا خسته شدم، دیگه بسه بخدا.
عطیه: برو بابا، تازه دستمون گرم شده.
ایمان خندید.
-ما که بیشتر بازي کردیم بریم بشینیم، این دوتا به
خوش گذرونیشون ادامه بدند.
نالیدم: فکر خوبیه.
به سمت کافه رفتیم.
روي صندلی پشت یه میز نشستم و ایمانم رفت یه
چیزي سفارش بده.
وقتی برگشت و نشست گفتم: امتحان فردا رو
خوندي که اینجا پلاسی؟
دستی توي موهاش کشید.
-آره، خودت چی؟
-به نظرت نخونده بودم اینجا بودم؟
-اینم حرفیه.
سرشو کمی کج کرد و با لبخند نگاهم کرد که با
خنده گفتم: چیه؟ چرا اینجور نگام میکنی؟
با همون حالت گفتم: تا حالا یکی بهت گفته چقدر
دوست داشتنیاي؟
خجالت بند بند وجودمو پر کرد.
با گوشهی شالم بازي کردم و لبخندي روي لبم
نشست.
تیکهاي از شالمو گرفت و باهاش چونمو بالا آورد که
نگاهم به چشمهاي قهوهایش افتاد.
کمی خیره نگاهم کرد و بعد به صندلیش تکیه داد.
_هروقت، هرجا، به مشکل برخوردي، یادت باشه که یکی هست که بهت کمک کنه، پس هیچ وقت منو یه غریبه ندون.
لبخندي روي لبم نشست.
به خودم حق میدم که به عنوان برادر ببینمش.
با کمی مکث گفتم: ایمان؟
با حرفی که زد تعجب کردم.
-جونم.
کوتاه سرمو پایین انداختم و یه کم جا به جا شدم.
-میخوام یه چیزي بهت بگم.
بهش نگاه کردم.
-یه رازه خب؟... به کسی نگو.
با آرامش گفت: بهم اعتماد کن و بگو.
کمی خیره نگاهش کردم.
تردید داشتم که بگم اما بالاخره لب باز کردم.
_سال هفتم بود، من و دوستم رفتیم به یه پاساژ، تو اون پاساژ لعنتی اتفاقی افتاد که زندگیمو زیر و رو
کرد... یه پسر به دوستم شماره داد، کلی مخالفت
کردم و گفتم که بهتره شماره رو پاره کنی اما دوستم
گفت که یه چند روزي حرص پسر عمهشو که
دربیاره پسره رو ولش میکنه.
نفس عمیقی کشیدم.
_قصهش و جزئیاتش خیلی طولانیه اما خلاصه شدش اینه که دوستم وقتی که با پسره دوست شد
دیگه نتونست ولش کنه چون عاشقش شد، اصلا من کلا تو این فازاي دوست پسرو اینا نبودم، خوشمم
نمیومد اما یه روز دوستم گفت که دوست پسرم
یکی از دوستهاش دنبال یه دختر محجبهست
اولش قبول نکردم، اما کم کم با اصرارهایی که می
کردند نرم شدم و قبول کردم، راستشو بخواي اون
سالها خیلی خام و بچه بودم.
سکوت کرده بود و با دقت به حرفهام گوش میداد
و همین باعث میشد ادامه بدم.
دیدگاه ها (۱)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۷۷_اسمش محمد بود، یه بار بهم گفت او...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱۴متوجه لب گزیدن سپهر شدم . میدونستم با...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۱۷۵-او، خانم محترمی مثل شما که نباید...

رمان:#دخترم_باش#پارت_۱۳دستی به سرش کشیدم . _ تو دختر کوچولوی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط