{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 38・⁠]⁠ᕗ

ازش فاصله گرفتم ولی یکی از دستام رو گرفت و نذاشت دور شم و خندید و گفت : تو؟ همه اینا رو؟ خانوم هنوز همون یه دونه گلتو نکندیاا... 
با غیض برگشتم نگاش کردم که بلند خندید
و به سمتی اشاره کرد و گفت: گلهای اونور نرمتره..تو اونوریا رو بکن... سوالی گفتم : مردونه نرمتره؟ 
بلند خندید و سر تکون داد و گفت : اره مردونه نرمتره
با خنده سمت گلها رفتم و مشغول شدم. 
گلهایی که گفته بود کوچیک تر بودن و ساقه نازک تری داشتن و خیلی راحت تر کنده میشدن ولی خیلی زود هم ساقه اش از بالا میشکست و پر پر میشد. 
اولیش که توی دستم پر پرشد بغض کردم و نشستم رو زمین و زل زدم بهش جونگکوک سریع دیدم و خودش رو کج کرد و گفت:چی شدی؟ 
خوبی؟ 
اروم گفتم: متاسفم... این گله... 
به گل پر پرشده دستم نگاه کرد و شوکه چشماش تنگ رو کرد
و گفت : برای این یه شاخه گل قیافه ات رو اینجوری میکنی؟ 
سرم رو اروم تکون دادم. 
بلند خندید و گفت: دیوونه...فک کردم چی شده.. 
- متاسفم.. مهربون گفت : اینو یه بار گفتی.. اصلا مهم نیست.. اصلا.. پاشو دیوونه یه شاخه گل بود دیگه.. 
ولی خودم رو جمع نکردم. کنارم نشست و دستی نرم و کوتاه به موهام کشید.... جونگکوک : اصلا نباید میذاشتم تو خودت رو خسته کنی..یه شاخه گل که انقدر ناراحتی نداره. من خودمم هزار تا میشکونم..گریه نداره که... 
لبام رو جمع کردم و گفتم : گریه نیست ادای گریه در اوردم 
بلند خندید و نگام کرد. خودمم خندیدم 
جونگکوک : افرین بخند..خانوم دل نازک 
لبخندی زدم. بلند شد و دستام رو کشید و بلندم کرد 
با شوق و پر انرژی دوباره شروع کردم به چیدن کمی وایستاد و نگام کرد و بعد خودشم مشغول شد. شیطنت میکردم. میخندیدم و حسابی میخندوندمش. با اینکه تاحالا این کار و اونم به این زیادی رو انجام نداده 
بودم ولی واقعا ارامش داشتم انگار واقعا به اینجا تعلق داشتم... انگار واقعا یه دختر باغبون بودم نه دختر پادشاه... سخت مشغول بود و یه دفعه ای گل رو بردم خیلی نزدیک صورتش و گفتم گل میخوری؟ 
خندید و دوید دنبالم و گفت: مجبورت میکنم خودت بخوریش 
جیغ زدم و با خنده .دویدم به ته باغ رسیدم. سریع گفتم : وایستا.. وایستا.. يه دقيقه وايستا... 
وایستاد. لبخند ژکوندی زدم و گفتم : بچه که زدن نداره. اونم چی بچه 
کارگر که داره کمک میکنه گلا رو بکنی 
بلند خندید و گفت: خیله خوب...برو...
-نزنياا.. 
با لبخند دست به کمر نگام کرد. اروم و با احتیاط دستامو پشتم حلقه کردم و از کنارش رد شد که برای ترسوندنم پاش رو الکی زمین کوبید. 
جيغ زدم و دویدم بلند خندید و سری تکون داد و برگشت سر کارش و رفتم سراغ گلهای چیده شد و با عشق بوشون کردم و نفس عمیقی کشیدم و بعد برگشتم سر کار.
دیدگاه ها (۰)

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 39・⁠]⁠ᕗبرام عجیب بود که خیلی...

ادامه پارت 39بلند خندیدم و با ذوق گلها رو ازش گرفتم و با خند...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 37・⁠]⁠ᕗانگار یادم رفته بود د...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 36・⁠]⁠ᕗنگام میکرد و با دقت گ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 35・⁠]⁠ᕗسرش رو پایین انداخت و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط