{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیوارهای این عمارت برای آوا، نه پناهگاه، که شاهدانِ خاموش

دیوارهای این عمارت برای آوا، نه پناهگاه، که شاهدانِ خاموشِ یک شکنجه‌گاه بودند. هر گوشه‌ی این خانه را با طعم تلخِ یک زخم می‌شناخت.
به محض ورود، ابهت سرد عمارت آوا را در بر گرفت. پدرش لبه‌ی پله‌ها ایستاده بود و با پوزخندی کریه، از بالا به جثه‌ی کوچک او در آن پالتوی بزرگ خیره شد. با صدایی که بوی تحقیر می‌داد، فریاد زد: برادرت هم که بیرونت کرد! باز مثل یک سگ ولگرد به پای من افتادی
به یاد روزهایی افتاد که زیر ضربات بی‌رحمانه‌ی کمربند پدرش، روی زمین سردِ همین اتاق کز می‌کرد و تنها جرمش، بیگانه در خانه‌ای بود که بویی از انسانیت نبرده بود.
دردِ کبودی‌های روی تنش در برابر دردِ جملاتی که روحش را تکه‌تکه می‌کرد، هیچ بود. پلک زد و ازم جونگکوک را با خود گفت ظ٫ جونگکوک ٫
چند پله پایین آمد و با لحنی وقیحانه ادامه داد: فکر کردی کسی خریدار توئه؟ هیچ پسری حتی نگاهت هم نمی‌کنه، چون تو دختری هستی که دیگه بکارت نداره و هیچ ارزشی برای این خانواده نداری
آوا در سکوت، دستش را روی قلبِ تپنده‌اش گذاشت جایی که هنوز گرمای عشقِ جونگ‌کوک او را در برابر این زخم‌های زبانی محافظت می‌کرد
آوا با وجود لرزش خفیفی که در صدایش بود، سرش را بالا گرفت و مستقیم در چشم‌های بی‌رحم پدرش زل زد. او دیگر آن دختر بی‌پناه دقایق پیش نبود قدرتِ عشقِ جونگ‌کوک مثل زرهی دور قلبش پیچیده بود.
با صدایی قاطع که سکوت عمارت را شکافت، گفت: ارزش من به حرف‌های چرکِ تو یا نگاهِ پسرهایی که تو می‌شناسی نیست! تو فقط بدبختیِ خودت رو پشت این پله‌ها قایم کردی
او مکثی کرد و با پوزخندی شجاعانه ادامه داد: من شاید از نظر تو چیزی از دست داده باشم، اما تو خیلی وقته که شرف و دخترت رو با هم از دست دادی
بدون اینکه منتظر پاسخِ بماند، از کنار پدرِ مبهوتش گذشت، پله‌ها را دوتا یکی بالا رفت و به اتاقش پناه برد. در را پشت سرش بست و در حالی که قلبش هنوز از هیجانِ این رویارویی تند می‌زد، خودش را روی تخت انداخت
آوا در حالی که زیر پتو کز کرد بودن عوض کردن لباس بزرگش عطر تلخ و آرام‌بخشِ کت جونگ‌کوک را که هنوز روی تنش بود، استشمام کرد. کمی در ذهنش تصور کرد اگه الان کنارش دراز کشیده بود و از پشت او را به آغوش خودش گرفته بود دیگر خواسته ای نداشت
خاطراتِ سیاه عمارت و زخم‌های قدیمی، در برابر تصویرِ چشمانِ مهربان او که در ماشین به وی خیره شده بود شروع به محو شدن کردند.
آوا دستش را روی همان نقطه از پوستش گذاشت که جونگ‌کوک لمس کرده بود گرمای آن بوسه تصوری هنوز مثل یک طلسمِ محافظ عمل می‌کرد
آوا با خود فکر کرد که شاید بعد از این همه سال شکنجه، او همان فرشته‌ای است که برای نجاتش آمده.
در حالی که ضربان قلبش آرام‌آرام با لالاییِ یادِ او هماهنگ می‌شد، پلک‌های خسته‌اش روی هم افتاد. آخرین تصویری که قبل از غرق شدن در خوابی عمیق در ذهنش نقش بست، لبخند جونگ‌کوک بود که سیاهیِ این اتاق را به نور تبدیل می‌کرد.

...


نور ملایم و زرد رستوران روی میز چوبی سُر می‌خورد و فضای تجملی آنجا با صدای برخورد لیوان‌ها پر شده بود. یون‌می، با لباسی مشکی و جسورانه که شانه‌هایش را کاملاً عریان می‌گذاشت، با لبخندی پیروزمندانه روبروی سئو نشسته بود. با لحنی که بوی طمع و پیروزی می‌داد، فقط یک جمله گفت: خیلی ممنون سئو... آینده‌ی ما عوض می‌شه
این جمله مثل یک پیمانِ تاریک در هوای رستوران معلق ماند پیمانی که نشان می‌داد سئو برای رسیدن به اهدافش، حاضر شده حتی خواهر خودش را هم قربانی کند

.......
دیدگاه ها (۲۱)

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۹✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

دختر و پارتی

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

سناریو

تک پارتی، تهکوک | «قرار نبود عاشقت بشم»ساعت نزدیک دو نیمه‌شب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط