{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماشین جلوی ورودی ساختمان ایستاد. جونگ‌کوک که نگران وضعیت

ماشین جلوی ورودی ساختمان ایستاد. جونگ‌کوک که نگران وضعیت روانی آوا بود همراه او پیاده شد تا مطمئن شود او در امان است. به محض اینکه وارد آپارتمان شدند، فضای سنگین خانه خبر از طوفانی می‌داد که در راه است.
سئو، با چشمانی خون‌گرفته و چهره‌ای که از خشم برافروخته بود، از اتاقش بیرون پرید. به محض دیدن آوا، فریاد زد: هنوز اینجایی؟ مگه نگفتم دیگه نمی‌خوام ریختت رو ببینم؟ از خونه‌ی من برو بیرون
او با لحنی زننده و توهین‌آمیز ادامه داد: تو فقط یه بارِ اضافی هستی، یه روانی که زندگی همه رو خراب می‌کنه! راهت رو بگیر و برو قبل از اینکه خودم بندازمت بیرون حیف اون همه خوبی هستم
آوا در حالی که در آن پالتوی بزرگ می‌لرزید، پشت سر جونگ‌کوک پناه گرفت. جونگ‌کوک که تا آن لحظه سعی داشت آرامش حرفه‌ای‌اش را حفظ کند، گامی به جلو برداشت. رگ گردنش از عصبانیت برجسته شده بود. او با صدایی بم و هشداردهنده گفت: سئو! درست حرف بزن. داری با خواهرت صحبت می‌کنی، نه یه غریبه. بفهم چی داری می‌گی! آوا از هیچی خبر نداشت
اما سئو با خنده‌ای تلخ و عصبی، درِ واحد را با شتاب باز کرد و رو به هر دو نفر فریاد زد: دکتر، نسخه‌هات رو واسه مطبت نگه دار! اینجا خونه‌ی منه. هر دوتاتون گم شید بیرون!
سئو با بی‌رحمی آن‌ها را به سمت راهرو راند و در را با صدایی مهیب به هم کوبید. سکوت سرد راهرو، آوا را که حالا بی‌صدا اشک می‌ریخت، دوباره در بر گرفت.
سرمای راهرو حالا در برابر انجمادِ قلب آوا هیچ بود. آوا کنار ماشین، زیر نور بی‌روح چراغ خیابان ایستاده بود در حالی که آن پالتوی بزرگ که حالا شبیه به کفنی بر تنش بود، روی شانه‌های لرزانش سنگینی می‌کرد.
جونگ‌کوک که از شدت خشم نفس‌هایش تند شده بود، دستش را روی سقف ماشین گذاشت و به چهره‌ی درهم‌شکسته‌ی آوا نگاه کرد. با صدایی که سعی می‌کرد ملایم باشد اما هنوز رگه‌هایی از ناباوری در آن بود، پرسید: حالا می‌خوای کجا بری آوا؟ با این وضعیت نمی‌تونی تو خیابون بمونی.
آوا سرش را چنان پایین انداخته بود که گویی می‌خواست در گریبان همان پالتو غرق شود. با صدایی خش‌دار لرزان و لبریز از ، طوری که انگار تمام پل‌های پشت سرش سوخته‌اند، زمزمه کرد: باید برم... باید برم خونه‌ی پدرم
کلمه‌ی پدر را چنان با درد و ناامیدی ادا کرد که گویی خانه‌ی پدری نه یک پناهگاه، بلکه آخرین تبعیدگاه برای کسی است که دیگر هیچ‌کجا را ندارد. او شبیه گنجشک خیس و بال‌شکسته‌ای بود که می‌دانست در مقصدش هم آغوش گرمی انتظارش را نمی‌کشد
جونگ‌کوک که از رابطه‌ی متلاطم او با خانواده‌اش خبر داشت، لحظه‌ای مکث کرد. او می‌دید که آوا چطور با هر کلمه، بیشتر در خود می‌شکند. بود
جونگ‌کوک با آرامشی که بوی حمایت می‌داد دستش را به نرمی روی شانه آوا گذاشت. در حالی که چشمانش از مهربانی می‌درخشید، با صدایی ملایم گفت: نرو آوا... نرو اونجا. خودت بهتر می‌دونی که اون خونه فقط دوباره اذیتت می‌کنن و بند دلت رو پاره می‌کنن. نمی‌ذارم برگردی به جایی که تو رو به این حال و روز انداخته..
آوا لبخند غمگینی زد از آن لبخندهایی که عمقِ دردش از هزار گریه بیشتر بود. در آن لحظه، چشمانش زیر نور ماه چنان درخشید که جونگ‌کوک برای لحظه‌ای حرفش را فراموش کرد و محوِ صورتِ رنگ‌پریده و زیبای او شد.
آوا با صدایی آرام اما مصمم گفت: باید بریم خونه پدرم دکتر... نگران نباش، من دیگه اون دختر ضعیف سابق نیستم، می‌تونم از خودم دفاع کنم.
او نگاهش را از چشم‌های خیره‌ی جونگ‌کوک گرفت و ادامه داد: اگه بیام خونه شما، فقط اوضاع پیچیده‌تر می‌شه و همه چیز بدتر می‌شه. این تنها راهیه که باقی مونده
جونگکوک ناچار گفت : پس باید گوشیت رو آماده برای تماس بزاری هرچی شد به خودم تماس بگیر ؟..

.......

ماشین روبروی عمارت سنگی و سرد پدرش ایستاد، اما هیچ‌کدام حرکتی نکردند. بخار ملایمی شیشه‌ها را پوشانده بود و فضای کوچک ماشین را از دنیای بی‌رحم بیرون جدا می‌کرد.
دیدگاه ها (۱)

ماشین روبروی عمارت سنگی و سرد پدرش ایستاد، اما هیچ‌کدام حرکت...

جونگکوک همون چهره خونسرد در حالی که اندام ظریف وزیر آوا را د...

سئو که دیگر کنترلش را از دست داده بود، فریادی از سر جنون کشی...

بازی خطرناکپارت : ۱۶ سکوت سنگینی داخل ماشین حاکم بود. جونگ ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط