میان رفیقان و نارفیقان
میان رفیقان و نارفیقان
چشمم به چیزی افتاد که برایم
آشنا نبود ...
چیزی دیدم که دلم نمیخواست. ..
کسی بود که دوستش نداشتم ...
خط نگاهم به آینه بود و
مات مانده بودم...
میان آینه مردی بود که خودش نبود! !!
کسی بود که تمام شده بود ...
چیزی از من نبود ...
خستگی هایش ...
دلتنگی هایش ....
درد و رنجش...
چیزی برای منه من نبود ...
بادیدن خودم ....
فهمیدم خودم دیگر نیستم ...
تمام شده ام
تمام ...
چشمم به چیزی افتاد که برایم
آشنا نبود ...
چیزی دیدم که دلم نمیخواست. ..
کسی بود که دوستش نداشتم ...
خط نگاهم به آینه بود و
مات مانده بودم...
میان آینه مردی بود که خودش نبود! !!
کسی بود که تمام شده بود ...
چیزی از من نبود ...
خستگی هایش ...
دلتنگی هایش ....
درد و رنجش...
چیزی برای منه من نبود ...
بادیدن خودم ....
فهمیدم خودم دیگر نیستم ...
تمام شده ام
تمام ...
- ۱۷۷
- ۲۷ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط