{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد

در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد
ترس از رقیب بود که آخر زیاد شد

اینقدرهام نصف جهان جمعیت نداشت
با کوچ او به شهر مهاجر زیاد شد... یک لحظه باد روسری‌اش را کنار زد
از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد

هی در لباس کهنه اداهای تازه ریخت
هی کار شاعران معاصر زیاد شد

از بس که خوب‌چهره و عالم‌پسند بود
بین زنان شهر سر و سِر زیاد شد

گفتند با زبان خوش از شهر ما برو
ساک سفر که بست مسافر زیاد شد . ?
دیدگاه ها (۱)

ما را از مرگ می ترسانند ،انگار که ما زنده ایم ...!!!

بی‌تو خاموشم، شهری در شبم. تو طلوع می‌کنی من گرمایت را از دو...

ﺣــــﺲ ﺧﻮﺑـــــﯽ ﻧﯿﺴﺖﺩﺭ ﺭﻭﯾﺎے ﮐﺴـــــــﯽ ﮔـــــــــــﻡ ﺷﻮﯼﮐـ...

ابلیس

#theheartofsea #thirdpart#Minsungفردای اون روز همه چیز به طر...

نورا همیشه با حسِ بازگشت از جایی دور از خواب بیدار می‌شد، نه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط