{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#روز#بزرگداشت#سعدی#مبارک#شعر#poemfarsifact

#روز#بزرگداشت#سعدی#مبارک#شعر#poemfarsifact
هر شب هجر بر آنم که اگر وصل بجویم

همه چون نی به فغان آیم و چون چنگ بمویم

لیک مدهوش شوم چون سر زلف تو ببویم «گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی»

چرخ امشب که بکام دل ما خواسته گشتن

دامنِ وصل تو نتوان برقیبان تو هشتن

نتوان از تو برای دل همسایه گذشتن «شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن

تا که همسایه نداند که تو در خانه ی مایی»

سعدی این گفت و شد ازگفتهِ خود باز پشیمان

که مریض تب عشق تو هدر گوید و هذیان

به شب تیره نهفتن نتوان ماه درخشان «کشتن شمع چه حاجت بود از بیم رقیبان

پرتو روی تو گوید که تو در خانه ی مایی»

نرگس مست تو مستوری مردم نگزیند

دست گلچین نرسد تا گلی از شاخ تو چیند

جلوه کن جلوه که خورشید بخلوت ننشیند «پرده بردار که بیگانه خود آن روی نه بیند

تو بزرگی و در آئینه ی کوچک ننمایی»
دیدگاه ها (۱)

چرخ که امشب که به کام دل ما خواسته گشتندامن وصل تو نتوان به ...

چرخ امشب که به کام دل ما خواسته گشتن/دامن وصل تو نتوان به رغ...

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویمچه بگویم که غم از دل برو...

تقدیم به اسمونکه از کلک هنر نقش دل انگیز خداییحیف باشد مهِ م...

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویمچه بگویم که غم از دل برو...

شمع را باید از این خانه به در بردن و کشتنتا به همسایه نگوید ...

ای که از کلک هنر نقش دل انگیز خدایی حیف باشد مه من کاین همه ...

ای كه از كلك هنر نقش دل انگيز خدايیحيف باشد مه من كاينهمه از...

گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویمچه بگویم که غم از دل برو...

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیاییشمع را باید از این خان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط