{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ‌ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ‌ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟵

[ویو ا.ت]

کمی جلوتر، صدای ملایم آکاردئون و ویالون تو همه جا پیچیده بود.

چند زوج، بی‌توجه به سرمای هوا و برف به آرومی وسط پیاده‌رو می‌رقصیدن.

حس و حالش به قدری خوب بود که قدم‌هام بی‌اختیار کند شد.

تهیونگ دست‌هاش رو تو جیب پالتوش فرو برد، نگاه خندانی به زوج‌ها انداخت و بعد چرخید سمت من.

ابرویی بالا انداخت و با لحنی که شیطنت ازش می‌بارید گفت..

تهیونگ: خب... خانم بالرین، افتخار می‌دید یه حرکت ریز بزنیم؟ یا حتما باید استیج بزرگ و مجلل پاریس باشه تا دست به کار بشید؟

لبخند پر از آرامشی روی لب‌هام نشست.

نگاهم رو دور تا دور چرخوندم و گفتم..

ا.ت: این‌جا از هر استیجی توی دنیا قشنگ‌تره.

هنوز جمله‌ام تموم نشده بود که تهیونگ دست راستم رو گرفت.

قبل از اینکه مغزم فرصت تحلیل کارش رو بکنه، با یه حرکت نرم، سریع و غافلگیرکننده، منو زیر دستش چرخوند.

پالتوم تو هوا موج خورد، دلم برای این حرکتش قنج رفت و دوباره دستم تو دست گرم و محکمش قفل شد.

چند نفر از رهگذرها با لبخند نگاهمون کردن.

گونه‌هام از خجالت و ذوق سرخ شد. در حالی که لبخند از روی لب‌هام کنار نمی‌رفت، دستش رو کمی کشیدم و با خنده‌ی کوتاهی گفتم..

ا.ت: همین کافی بود...به نظرم بهتره بریم..

تهیونگ با دیدن گونه های سرخم صدای خنده‌اش به هوا رفت، بازوی پرقدرتش رو دور شونه‌ام حلقه کرد و منو محکم به خودش چسبوند.

شونه به شونه‌ی هم قدم برداشتیم؛ در حالی که نوای ملایم موسیقی کم کم تو تاریکی شب پشت سرمون محو می‌شد.


تهیونگ نگاهی به ساعت مچیش انداخت و یهو دستم رو محکم‌تر فشار داد. چشماش از هیجان می‌درخشید.

تهیونگ: نظرت چیه سال جدید رو زیر نور برج ایفل جشن بگیریم؟ بدو که فقط چند دقیقه وقت داریم!

هنوز فرصت نکرده بودم چیزی بگم که دستم رو کشید و با هم شروع کردیم به دویدن. صدای خنده‌هامون تو هیاهوی جمعیت می‌پیچید.

نفس‌نفس‌زنان، خودمون رو به نزدیکی برج ایفل رسوندیم..جمعیت زیادی از مردم دور هم جمع شده بودند تا لحظه‌ی تحویل سال را جشن بگیرند.

تهیونگ: رسیدیم! درست به موقع...

تهیونگ منو از بین جمعیت رد کرد تا بالاخره به گوشه‌ای خلوت‌تر رسیدیم؛ جایی که صدای جمعیت فقط مثل زمزمه‌ای دور به گوش می‌رسید.

هنوز چند دقیقه باقی مونده بود. صدای هیاهوی مبهم مردم از دور می‌‌اومد، اما تو نقطه‌ای که ما ایستاده بودیم، همه‌چیز در سکوتی امن فرو رفته بود.

تهیونگ روبه‌روم ایستاد و هر دو دستم رو بین دست‌های بزرگ و گرمش گرفت.

چند لحظه فقط نگاهم کرد.

اون نگاه با همیشه فرق داشت.

دیگه خبری از شیطنت و لبخندهای همیشگی‌اش نبود. انگار تموم حرف‌هایی که می‌خواست بزنه، قبل از اینکه از لب‌هاش بیرون بیان، از چشم‌هاش رد می‌شدن.

انگشت شستش رو آروم روی پشت دستم کشید و نفس عمیقی کشید.

تهیونگ: می‌دونی... من هیچ‌وقت به عشق تو نگاه اول اعتقاد نداشتم.

چشم‌هام رو به صورتش دوختم.

تهیونگ: همیشه فکر می‌کردم اینا فقط داستان‌هایی هستن که آدم‌ها برای قشنگ‌تر کردن قصه‌هاشون تعریف می‌کنن. اینکه یکی رو برای اولین بار ببینی و همون لحظه بفهمی قراره برات مهم بشه... برام غیرمنطقی بود.

لبخند خیلی محوی زد.

تهیونگ: حتی وقتی بقیه درباره‌ش حرف می‌زدن، مسخره‌شون می‌کردم. می‌گفتم آدم برای عاشق شدن باید وقت بذاره. باید یکی رو بشناسه، اخلاقش رو ببینه، ترس‌هاش رو بفهمه، بدترین روزهاش رو ببینه و بعد تصمیم بگیره که هنوز می‌خواد کنارش بمونه یا نه.

کمی مکث کرد.

تهیونگ: برای همین وقتی اون شب تو رو دیدم... حتی خودم هم نفهمیدم چه اتفاقی برام افتاد.

تپش قلبم داشت بالا می‌رفت.

تهیونگ نگاهش رو برای چند ثانیه از من گرفت و به چراغ‌های دور برج ایفل خیره شد.
دیدگاه ها (۲۳)

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ‌ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟭𝟬𝟬صدای آرومش بین هیاهوی دو...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟴تهیونگ نگاهش رو از ویترین ...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟵𝟳[ویو ا.ت] نفس عمیقی کشیدم،...

سناریو 🪽 ✨ ‌« وقتی وسط کار کردنشون میری و بغلشون می کنی » 🐨 ...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط