♣ ️♣ ️
♣ ️♣ ️
هیچکس نمی داند که آتشفشان
به آب ها دل داده
و تراژدی ،در باله های نهنگی ست
که سال ها برای اقیانوس
از دریای چشمان تو گفت...
من تو را به ماسه ها
به آب ها
به آتشفشان
به اقیانوس نمی دهم...
از چشمانت که حرف می زنم
کودکی درونم آواز می خواند
که صدایش به نغمه ی پرندگان است در بهار...
من، تو را در سپیده دم امروز می بوسم
و در پیراهنم پنهان می کنم
از چشمانت که حرف می زنم
آب بوی خورشید می گیرد
سرو ها ،قامت کوتاه می کنند
و ابر های مه گرفته به پرواز در میایند
جنگل، در پلک های تو،آرام می خوابد
و قناری ها...
و گنجشک ها...
و مرغابی ها...
من تو را به ماسه ها
به آب ها...
به آتشفشان...
به اقیانوس نمی دهم
وصی پور
هیچکس نمی داند که آتشفشان
به آب ها دل داده
و تراژدی ،در باله های نهنگی ست
که سال ها برای اقیانوس
از دریای چشمان تو گفت...
من تو را به ماسه ها
به آب ها
به آتشفشان
به اقیانوس نمی دهم...
از چشمانت که حرف می زنم
کودکی درونم آواز می خواند
که صدایش به نغمه ی پرندگان است در بهار...
من، تو را در سپیده دم امروز می بوسم
و در پیراهنم پنهان می کنم
از چشمانت که حرف می زنم
آب بوی خورشید می گیرد
سرو ها ،قامت کوتاه می کنند
و ابر های مه گرفته به پرواز در میایند
جنگل، در پلک های تو،آرام می خوابد
و قناری ها...
و گنجشک ها...
و مرغابی ها...
من تو را به ماسه ها
به آب ها...
به آتشفشان...
به اقیانوس نمی دهم
وصی پور
- ۷۴۰
- ۲۶ مهر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط