ادامه پست قبل........
ادامه پست قبل........
دیگه ازکوه رفتن بخصوص از ارتفاع وبام تهران بدم میومد وتصمیم گرفتم که دیگه به اونجانرم.
تااینکه بعد از گذشت بیست وپنج سال برای کاری به نزدیکیهای بام تهران رفته بودم بی اختیار هوس کردم ی سری به گذشته ودوران خوش جوانی بزنم ..
وقتی رسیدم بالا،برف همه جا را سفید کرده بود.
قهوخانه هم همون قهوخانه قبل بود با تغییراتی.. رفتم ی فنجان چای گرفتم خواستم کنار پرتگاه چایم را بخورن بی اختیار چشمم به همان نیمکتی که همیشه مریم رویش مینشست وکتاب میخواند افتاد .
خانومی با یک دختر حدود هفده ساله وپسر ش که کوچکتر بود آنجا نشسته بودن وقهوه میخوردن.
کمی نزدیکتر که شدم سرش را که بلندکرد چیزی را دیدم که هرگز انتظارش را نداشتم او مریم بود با فرزندانش ..
دوست داشتم درکناری بنشین وبه انداره حسرت های بیست و پنج ساله ام اورا سیر نگاه کنم..
وقتی بافرزندانش حرف میزد صدا همان صدای دلنشینی بود که سالها در گوش وذهنم آن را نگهداشته بودم ..
خواستم جلو برم وبا اوصحبت کنم که آقایی به او نزدیک شد و..
گفت؛ مریم جان برای ناهار چی سفارش بدم.
آری اون شوهر ش بود..
فنجان چایم را در کنار پرتگاه به زمین گذاشتم ،وهمینطور که یقه
پالتویم را بالا میدادم سرم را پائین انداختم و از آنجا دور شدم ،در مسیربرگشت، به زمین و زمان ،به این شانس لعنتی،
بدوبیراه گفتم،
به این کوه لعنتی،
به خودم که دوباره حوای کوه رفتن به سرم زده بود،
به بخت و اقبالی که دوباره اورا از من گرفت..
ومثل همیشه بازهم دیر رسیده بودم.
دیگه هیچوقت به هیچ کوه وتله کابینی نحواهم رفت،
نمیدونم چرا ولی از کتاب شوهر آهوخانم هم متنفر شده ام،
حس میکنم که این کتاب همونجوری که منو بهش نزدیک کرد همونجور هم ازم جدایش کرد ......
(رویای ج_ر_م)
دیگه ازکوه رفتن بخصوص از ارتفاع وبام تهران بدم میومد وتصمیم گرفتم که دیگه به اونجانرم.
تااینکه بعد از گذشت بیست وپنج سال برای کاری به نزدیکیهای بام تهران رفته بودم بی اختیار هوس کردم ی سری به گذشته ودوران خوش جوانی بزنم ..
وقتی رسیدم بالا،برف همه جا را سفید کرده بود.
قهوخانه هم همون قهوخانه قبل بود با تغییراتی.. رفتم ی فنجان چای گرفتم خواستم کنار پرتگاه چایم را بخورن بی اختیار چشمم به همان نیمکتی که همیشه مریم رویش مینشست وکتاب میخواند افتاد .
خانومی با یک دختر حدود هفده ساله وپسر ش که کوچکتر بود آنجا نشسته بودن وقهوه میخوردن.
کمی نزدیکتر که شدم سرش را که بلندکرد چیزی را دیدم که هرگز انتظارش را نداشتم او مریم بود با فرزندانش ..
دوست داشتم درکناری بنشین وبه انداره حسرت های بیست و پنج ساله ام اورا سیر نگاه کنم..
وقتی بافرزندانش حرف میزد صدا همان صدای دلنشینی بود که سالها در گوش وذهنم آن را نگهداشته بودم ..
خواستم جلو برم وبا اوصحبت کنم که آقایی به او نزدیک شد و..
گفت؛ مریم جان برای ناهار چی سفارش بدم.
آری اون شوهر ش بود..
فنجان چایم را در کنار پرتگاه به زمین گذاشتم ،وهمینطور که یقه
پالتویم را بالا میدادم سرم را پائین انداختم و از آنجا دور شدم ،در مسیربرگشت، به زمین و زمان ،به این شانس لعنتی،
بدوبیراه گفتم،
به این کوه لعنتی،
به خودم که دوباره حوای کوه رفتن به سرم زده بود،
به بخت و اقبالی که دوباره اورا از من گرفت..
ومثل همیشه بازهم دیر رسیده بودم.
دیگه هیچوقت به هیچ کوه وتله کابینی نحواهم رفت،
نمیدونم چرا ولی از کتاب شوهر آهوخانم هم متنفر شده ام،
حس میکنم که این کتاب همونجوری که منو بهش نزدیک کرد همونجور هم ازم جدایش کرد ......
(رویای ج_ر_م)
- ۱.۴k
- ۰۶ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط