صبح ها برای ورزش وپیاده روی به بام تهران میرفتم..
صبح ها برای ورزش وپیاده روی به بام تهران میرفتم..
چندروزی بود که دختری که بعد ها فهمیدم اسمش مریم است.. سر ساعت هشت صبح به آنجا می آمد وبه دوستانش ملحق وبه اتفاق پیاده به بالای کوه وازآنجا
هم با تله کابین به ایستگاه آخر میرفتن ..
مریم همیشه اون بالااز قهوه خانه یک فنجان چای میگرفت ودرگوشه ای روی نیمکت می نشست وضمن نوشیدن چایش کتاب هم میخواند..
حس عجیبی در من ایجاد شده بود خیلی دوست داشتم بهش نزدیک شم وسر صحبت را با او باز کنم .
ولی هر دفعه که خواستم جلو برم وچیزی بگم خجالت کشیدم ..
تا اینکه ی روزموضوع کتابش را بهانه وسر صحبت را بااو باز کردم..
گفت اسم کتاب شوهر آهوخانوم هست، واز علاقه اش نسبت به نوشته های نویسنده کتاب (علی محمد افغانی )گفت کمی هم درباره سید میران شوهر آهوخانوم وهمابحث کردیم..
نفهمیدم که زمان چگونه سپری شد ووقت رفتن رسید.
باخودم گفتم حتما فردا بااو بیشتر صحبت خواهم کرد..
از بخت بد آن شب خبر دار شدم که یکی از نزدیکان به رحمت خدا رفته ومجبور شدم به شهرستان بروم..
بعدازیک هفته که برگشتم طبق معمول ،قبل از ساعت هشت خودم را به پارکینگ بام تهران رساندم ومنتظر آمدن مریم ودوستانش شدم همه گروه آمدندجز او، میخواستن به طرف بالا حرکت کنند. وقتی دیدم خبری از مریم نیست از افسانه که خیلی بیشتر از بقیه باهاش هم صحبت بود پرسیدم که چرا مریم نیامده.
گفت او بخاطز بیماری پدرش از شهرستان به تهران آمده بود پدرش از بیمارستان مرخص و سه روز پیش به شهر خودشان رفتند..
بدبختانه افسانه هم آدرسی ازش نداشت
افسانه گفت کتابش را هم روز آخر در قهوه خانه جا گذاشته بودوقهوه چی هم اونوبه من داد. باخواهش من افسانه کتاب را که توی ماشینش بود به من داد..
همان کتاب شوهر آهوخانوم بود کتاب را که باز کردم، صفحاتش را ورق زدم، در لای کتاب روی تکه کاغذی نوشته بود که چند روزیست
که فارق از گرفتاریهایم درارتفاعات این شهر شلوغ جوانی هروز توجه ام را جلب کرده واحساس عجیبی بهش پیدا کرده ام نمیدام شاید هم عاشق شده ام وسه روز پیش کتاب خواندنم را بهانه وسر صحبت را بامن باز نمودفکر کنم اوهم به من فکز می کند..
ودر ادامه نو شته بود،ولی الان سه روزه که اورا دیگر نمیبینم وعجب دلتنگش شده ام..
نوشته را که خواندم بی اختیاراز ته دل آه بلندی کشیدم..
تا چند وقت هروز به آن کوه میرفتم وسراغش را از اینو اون میگرفتم..
هرچه گشتم وپرسیدم بی نتیجه بود ....
ادامه در پست بعدی..........
(رویای ج_ر_م)
چندروزی بود که دختری که بعد ها فهمیدم اسمش مریم است.. سر ساعت هشت صبح به آنجا می آمد وبه دوستانش ملحق وبه اتفاق پیاده به بالای کوه وازآنجا
هم با تله کابین به ایستگاه آخر میرفتن ..
مریم همیشه اون بالااز قهوه خانه یک فنجان چای میگرفت ودرگوشه ای روی نیمکت می نشست وضمن نوشیدن چایش کتاب هم میخواند..
حس عجیبی در من ایجاد شده بود خیلی دوست داشتم بهش نزدیک شم وسر صحبت را با او باز کنم .
ولی هر دفعه که خواستم جلو برم وچیزی بگم خجالت کشیدم ..
تا اینکه ی روزموضوع کتابش را بهانه وسر صحبت را بااو باز کردم..
گفت اسم کتاب شوهر آهوخانوم هست، واز علاقه اش نسبت به نوشته های نویسنده کتاب (علی محمد افغانی )گفت کمی هم درباره سید میران شوهر آهوخانوم وهمابحث کردیم..
نفهمیدم که زمان چگونه سپری شد ووقت رفتن رسید.
باخودم گفتم حتما فردا بااو بیشتر صحبت خواهم کرد..
از بخت بد آن شب خبر دار شدم که یکی از نزدیکان به رحمت خدا رفته ومجبور شدم به شهرستان بروم..
بعدازیک هفته که برگشتم طبق معمول ،قبل از ساعت هشت خودم را به پارکینگ بام تهران رساندم ومنتظر آمدن مریم ودوستانش شدم همه گروه آمدندجز او، میخواستن به طرف بالا حرکت کنند. وقتی دیدم خبری از مریم نیست از افسانه که خیلی بیشتر از بقیه باهاش هم صحبت بود پرسیدم که چرا مریم نیامده.
گفت او بخاطز بیماری پدرش از شهرستان به تهران آمده بود پدرش از بیمارستان مرخص و سه روز پیش به شهر خودشان رفتند..
بدبختانه افسانه هم آدرسی ازش نداشت
افسانه گفت کتابش را هم روز آخر در قهوه خانه جا گذاشته بودوقهوه چی هم اونوبه من داد. باخواهش من افسانه کتاب را که توی ماشینش بود به من داد..
همان کتاب شوهر آهوخانوم بود کتاب را که باز کردم، صفحاتش را ورق زدم، در لای کتاب روی تکه کاغذی نوشته بود که چند روزیست
که فارق از گرفتاریهایم درارتفاعات این شهر شلوغ جوانی هروز توجه ام را جلب کرده واحساس عجیبی بهش پیدا کرده ام نمیدام شاید هم عاشق شده ام وسه روز پیش کتاب خواندنم را بهانه وسر صحبت را بامن باز نمودفکر کنم اوهم به من فکز می کند..
ودر ادامه نو شته بود،ولی الان سه روزه که اورا دیگر نمیبینم وعجب دلتنگش شده ام..
نوشته را که خواندم بی اختیاراز ته دل آه بلندی کشیدم..
تا چند وقت هروز به آن کوه میرفتم وسراغش را از اینو اون میگرفتم..
هرچه گشتم وپرسیدم بی نتیجه بود ....
ادامه در پست بعدی..........
(رویای ج_ر_م)
- ۲.۲k
- ۰۶ شهریور ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط