سیلام سیلام درسته گفتم حمایت ها کمه و دیگه پارت نمیدم ول
سیلام سیلام. درسته گفتم حمایت ها کمه و دیگه پارت نمیدم ولی خببببب حوصلم سر رفته توگا چان هم لج کرده در ضمن داستانمون خیلی قشنگه پس پارت میدهییییممم🗿🚬
پارت۲۱♡(قهرمان من.)
باکوگو ترسید چون صدای میدوریا خیلی ضعیف بود به خواطر همین در رو باز کرد و دید میدوریا بی حال و بی جون بارنگ عین گچ دیوار روی تخته باکوگو وحشت زده شد و سریع رفت پیش میدوریا و دستش رو گرفت.
باکوگو:دکو؟دکو!جواب بده دکو! چرا دستات اینقدر سرده؟دکو؟
میدوریا:کا. چان س. س. سرمم
باکوگو:سرت چی؟ دکو؟ دکو!...اینطوری نمیشه بیا کولم.
باکوگو میدوریا رو کول کرد و برد پایین. بقیه بچه ها از دیدن حال میدوریا نگران شدن.
مینا:اتفاقی افتاده؟
سرو:میدوریا حالش بده؟
شوتو:میدوریا خوبی؟
اوراراکا:چرا دکو کون رنگش پریده؟
باکوگو:منظورتون چیه نفله ها حالش بده دیگه مگه کورید یکیتون پاشه بره اون ایزاوا رو بیاره.💢💢💢
دوتا از بچه ها رفتن و ایزاوا سنسی رو اوردن و به همراه باکوگو ایزاوا سنسی میدوریا رو برد بیمارستان. دکتر بعد ماینه میدوریا یه سرم براش زد.
دکتر:جای نگرانی نیست افت فشار داشته
باکوگو:وضعیتش چجوریه؟
دکتر:بدنش خیلی کم آبه همین کم آبی هم باعث شده فشارش بیاد پایین ولی نگران نباشید حالش خوب میشه بعد از اینکه سرمش تموم شد میتونید ببرینش ولی الان راه نره الان بدنش یکزره لنگه ولی فردا اوکیه اونطوری که از آزمایش ها متوجه شدیم کم خونی هم داره و یکزره ممکنه با مشکل کم آبیش خطرناک بشه پس غذا های خونساز و مخصوصا آب رو خیلی خوب بخوره.
باکوگو:خیلی خب.
آخرای سرم میدوریا بود که میدوریا آروم چشماش رو باز کرد.
میدوریا:کاچان.
باکوگو:بیدار شدی الان خوبی؟
میدوریا:ببخشید که ن. نگرانت کردم.
باکوگو:دهنتو ببند وقتی یه اینجور حرفی میخوای بزنی اصلا حرف نزن.
میدوریا:ب. ببخشید.
باکوگو چهرش رو ملایم تر کرد و سر میدوریا رو نوازش کرد.
باکوگو:برای چی معزرت خواهی میکنی مگه نگفتم ساکت باش.
دکتر وارد میشود.
دکتر:خب سرمت تموم شد میتونی بری.
میدوریا میخواست بلند بشه که باکوگو اومد جلوش و گفت:بیا کولم.
میدوریا:اما...*باکوگو پرید وست حرفش*
باکوگو:گفتم بیا کولم.💢
میدوریا هم رفت کول باکوگو و اونا رفتن به خوابگاه.
(فردا صبح.)
ویو دکو:صبح بیدار شدم و داشتم چشمام رو میمالوندم که دیدم هوا خیلی روشنه😳و سریع به ساعت نگاه کردم. ساعت۷:۲۰ بود ۸ کلاس شروع میشه باید بجنبم!
میدوریا لباساش رو پوشید و وقتی رفت تو سالن اصلی دید هیچکس نیست به خواط همین بی خیال صبحانه شد و داشت نیرفت که باکوگو از پشت سرش داد زد:بیا اینجا ببینم کجا میری دکوی نفله؟💢
میدوریا ترسید و گفت:تو اینجا چیکار میکنی به کلاس دیر میرسی ها.
باکوگو:پاشو بیا اول صبحانه.
میدوریا:اما کاچان کلاس..*دوباره پرید وست حرفش*
باکوگو:نمیشه یه بار به حرفم گوش کنی گفتم اول صبحانه بعد باهم میریم سر کلاس چرا اینقدر لج میکنی؟زود باش بیا.
بعدش باکوگو و میدوریا صبحانه خوردن و رفتن سر کلاس. ساعت شد ۸:۱۰دقیقه اما هنوز کسی نیومده بود.
هاگاکوره:پس چرا ایزاوا سنسی نمیاد سر کلاس؟
آسویی:نمیدونم اما تقریبا هم ۱۰ دقیقه از تایم کلاس گذشته.
که یه هو.....
کرم درونم اجازه نمیده بهتون بگم کی وارد کلاس شد.🤣
پارت بعد خیلی زود میاد.😁
نظراتتون رو برام بنویسید.💫
مرسی خوندی.💫
پارت۲۱♡(قهرمان من.)
باکوگو ترسید چون صدای میدوریا خیلی ضعیف بود به خواطر همین در رو باز کرد و دید میدوریا بی حال و بی جون بارنگ عین گچ دیوار روی تخته باکوگو وحشت زده شد و سریع رفت پیش میدوریا و دستش رو گرفت.
باکوگو:دکو؟دکو!جواب بده دکو! چرا دستات اینقدر سرده؟دکو؟
میدوریا:کا. چان س. س. سرمم
باکوگو:سرت چی؟ دکو؟ دکو!...اینطوری نمیشه بیا کولم.
باکوگو میدوریا رو کول کرد و برد پایین. بقیه بچه ها از دیدن حال میدوریا نگران شدن.
مینا:اتفاقی افتاده؟
سرو:میدوریا حالش بده؟
شوتو:میدوریا خوبی؟
اوراراکا:چرا دکو کون رنگش پریده؟
باکوگو:منظورتون چیه نفله ها حالش بده دیگه مگه کورید یکیتون پاشه بره اون ایزاوا رو بیاره.💢💢💢
دوتا از بچه ها رفتن و ایزاوا سنسی رو اوردن و به همراه باکوگو ایزاوا سنسی میدوریا رو برد بیمارستان. دکتر بعد ماینه میدوریا یه سرم براش زد.
دکتر:جای نگرانی نیست افت فشار داشته
باکوگو:وضعیتش چجوریه؟
دکتر:بدنش خیلی کم آبه همین کم آبی هم باعث شده فشارش بیاد پایین ولی نگران نباشید حالش خوب میشه بعد از اینکه سرمش تموم شد میتونید ببرینش ولی الان راه نره الان بدنش یکزره لنگه ولی فردا اوکیه اونطوری که از آزمایش ها متوجه شدیم کم خونی هم داره و یکزره ممکنه با مشکل کم آبیش خطرناک بشه پس غذا های خونساز و مخصوصا آب رو خیلی خوب بخوره.
باکوگو:خیلی خب.
آخرای سرم میدوریا بود که میدوریا آروم چشماش رو باز کرد.
میدوریا:کاچان.
باکوگو:بیدار شدی الان خوبی؟
میدوریا:ببخشید که ن. نگرانت کردم.
باکوگو:دهنتو ببند وقتی یه اینجور حرفی میخوای بزنی اصلا حرف نزن.
میدوریا:ب. ببخشید.
باکوگو چهرش رو ملایم تر کرد و سر میدوریا رو نوازش کرد.
باکوگو:برای چی معزرت خواهی میکنی مگه نگفتم ساکت باش.
دکتر وارد میشود.
دکتر:خب سرمت تموم شد میتونی بری.
میدوریا میخواست بلند بشه که باکوگو اومد جلوش و گفت:بیا کولم.
میدوریا:اما...*باکوگو پرید وست حرفش*
باکوگو:گفتم بیا کولم.💢
میدوریا هم رفت کول باکوگو و اونا رفتن به خوابگاه.
(فردا صبح.)
ویو دکو:صبح بیدار شدم و داشتم چشمام رو میمالوندم که دیدم هوا خیلی روشنه😳و سریع به ساعت نگاه کردم. ساعت۷:۲۰ بود ۸ کلاس شروع میشه باید بجنبم!
میدوریا لباساش رو پوشید و وقتی رفت تو سالن اصلی دید هیچکس نیست به خواط همین بی خیال صبحانه شد و داشت نیرفت که باکوگو از پشت سرش داد زد:بیا اینجا ببینم کجا میری دکوی نفله؟💢
میدوریا ترسید و گفت:تو اینجا چیکار میکنی به کلاس دیر میرسی ها.
باکوگو:پاشو بیا اول صبحانه.
میدوریا:اما کاچان کلاس..*دوباره پرید وست حرفش*
باکوگو:نمیشه یه بار به حرفم گوش کنی گفتم اول صبحانه بعد باهم میریم سر کلاس چرا اینقدر لج میکنی؟زود باش بیا.
بعدش باکوگو و میدوریا صبحانه خوردن و رفتن سر کلاس. ساعت شد ۸:۱۰دقیقه اما هنوز کسی نیومده بود.
هاگاکوره:پس چرا ایزاوا سنسی نمیاد سر کلاس؟
آسویی:نمیدونم اما تقریبا هم ۱۰ دقیقه از تایم کلاس گذشته.
که یه هو.....
کرم درونم اجازه نمیده بهتون بگم کی وارد کلاس شد.🤣
پارت بعد خیلی زود میاد.😁
نظراتتون رو برام بنویسید.💫
مرسی خوندی.💫
- ۱.۵k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط