سیلام سیلام بریم از این سناریو هم یه چندتا پارت بدیم
سیلام سیلام. بریم از این سناریو هم یه چندتا پارت بدیم.
پارت۲۰♡(قهرمان من.)
(آخرین روز اردو)
ایزاوا:خب همه با وسایلاتون بیاین تو اتوبوس.
بعد همه رفتن توی اتوبوس و رسیدن به خوابگاه(اینجا خوابگاه رو بعد از ماجرای usj دادن.)
ایزاوا:خب الان همه برین بخوابین که فردا کلییی کار دارین پس از وقت استراحتتون خوب استفاده کنید.(رفت)
جیرو:واییی واقعا که همین مگه از اردوی تمرینی نیومدیم حداقل نباید یکروز بهمون استراحت بدن؟
مینا:واااییی اره گفتی واقعا دلم یه چند روز استراحت میخواد.😫
جیرو:ای کاش شاهزاده شعله اینجا بود اونطوری شاید میتونست عین اردو یکم برامون وقت استراحت جور کنه.
مینا:واییی شاهزاده شعله خیلی خوبه باورم نمیشه اون خواهر باکوگوعه اون خیلی مهربونه.
باکوگو که پشت سرشون بود پوزخندی زد و گفت:تچ...اون و مهربون؟هه...بدجور خامتون کرده ها.😏
مینا:حداقل عین تو نیست به هرکس نا کسی بگه نفله.
باکوگو:چی گفتی نفله؟💢
جیرو:واقعا که حیف شاهزاده شعله که خواهر تو باشه.
مینا:واقعا! راستی باکوگو اون و استاد ایزاوا چه نسبتی باهم دارن؟
باکوگو:من از کجا بدونم.
مینا:آخه بنظر میاد از هم خوششون میاد.
باکوگو:فکر نکنمم.
جیرو:به نظر منم که اونا فقط دوستن و دوستی شون خیلی خوبه🙃
مینا:چه عاشق باشن چه دوست اون دوتا واقعا ترکیب خوبی هستن.🙃
جیرو:موافقم.
(من:منم همینطور😭)
مینا:کاشکی منم یه خواهر مثل اون داشتم واقعا که باکوگو قدرشو نمیدونی.
باکوگو:وقتی اون روش رو بهت نشون بده از حرفت پشیمون میشی.
جیرو:حتی اگه واقعا هم یه روی بد داشته باشه مثل تو نیست.
باکوگو:از من بدتره🤣
میدوریا که جفت باکوگو بود گفت:من که میرم بخوابم بهتره شما هم استراحت کنید.
میدوریا داشت میرفت اتاقش که اوراراکا اومد دست میدوریا رو از بازو گرفت و گفت:دکو کون نظرت چیه باهم بریم_
باکوگو قبل از اینکه اوراراکا بتونه حرفش رو کامل کنه رفت و دست اوراراکا رو از دست میدوریا جدا کرد و رفت بینشون و دست میدوریا رو گرفت.
باکوگو:نفله کله قارچی اون الان هیچ جا نمیاد خستس.
و دست دکو رو کشید و برد.
جیرو:صبر کن ببینم درست دیدم؟باکوگو دست میدوریا رو گرفته بود؟😳
مینا:اون الان حال میدوریا براش مهم بود؟😳
کیریشیما و کامیناری که دارن به زور جلوی خنده هاشون رو میگیرن.🤭
میدوریا و باکوگو توی راهرو نزدیک آسانسور بودن. بعضی از بچه ها هم دستاشون رو دیدن.
دکو:کاچان دستم رو ول کن
باکوگو دستش رو سفت تر گرفت و گفت:ببند دهنتو.💢
دکو:عصبانی؟
باکوگو:میبندی دهنتو یا خودم ببندمش؟💢
دکو:اما...
باکوگو یه نگاه انداخت دور و برش دید کسی نیست و دکو رو سریع گرفت بوسید. و مثل همیشه دکو تبدیل شد به🍓 وقتی بوسه تموم شد باکوگو لبخند زد و گفت:گفتم اگه دهنتو نبندی خودم میبندم.
باکوگو میخاست جدا بشه که دکو دستش رو دور گردن باکوگو حلقه کرد و به سمت خودش کشید و یه بوسه عمیقتر کرد.(من:آخ قلبم🫀😭) بعد از اینکه جدا شد گفت:عصبانی؟
باکوگو:خ. خب دوست ندارم اون یارو کله قارچی بهت نزدیک بشه و جلوی همه بغلت کنه دوست دارم فقط برای خودم باشی نمیخوام کس دیگه ای بجز من بغلت کنه دکو دیگه نمیتونم تضاهر کنم نمیشه بهشون بگیم؟اونطوری اون نفله گله قارچی هم دیگه نزدیکت نمیشه.
میدوریا:میدونم دوست نداری کسی به من نزدیک بشه و میفهمم که دوست داری همه بفهمن اما من..خ..خب هنوز...راستش رو بخوای اماده نیستم که به بقیه بگیم..میدونی؟خببب
باکوگو:اشکالی نداره هر موقع آماده بودی بهشون میگیم.
میدوریا:مرسی کاچان😊(لبخند خونه خراب کن.)باکوگو لپاش سرخ شد.
باکوگو:میری تا اتاقت؟یا باهات بیام؟
میدوریا:نیازی نیست خودم میرم.😊
بعد باکوگو موهای میدوریا رو نوازش کرد و گفت:خوب استراحت کن.
میدوریا با سر تایید کرد و رفت به سمت اتاقش در اتاق رو باز کرد و همونطوری با همون لباسا دراز کشید و خوابید. ساعت هشت بود و همه برای شام اومده بودن بجز میدوریا.
ذهن باکوگو:یعنی دکو خوابه؟خیلی نخوابید؟نکنه مریض شده؟بزار براش غذا ببرم.
باکوگو برای دکو غذا برد و رفت به اتاقش و در زد.
باکوگو:دکو؟خوبی؟میتونم بیام تو؟
بعد میدوریا با یه صدای خیلی ضعیف جواب داد:کا. چان
باکوگو ترسید چون صدای میدوریا خیلی ضعیف بود به خواطر همین در رو باز کرد...
خب اینم از پارت۲۰.😁
بنظرتون دکو چش شده؟🧐
راستی عکس هاروکا و لباس قهرمانیش اسلاید های بعدیه.🙃
نظراتتون رو برام بنویسید.💫
مرسی خوندی.💫
پارت۲۰♡(قهرمان من.)
(آخرین روز اردو)
ایزاوا:خب همه با وسایلاتون بیاین تو اتوبوس.
بعد همه رفتن توی اتوبوس و رسیدن به خوابگاه(اینجا خوابگاه رو بعد از ماجرای usj دادن.)
ایزاوا:خب الان همه برین بخوابین که فردا کلییی کار دارین پس از وقت استراحتتون خوب استفاده کنید.(رفت)
جیرو:واییی واقعا که همین مگه از اردوی تمرینی نیومدیم حداقل نباید یکروز بهمون استراحت بدن؟
مینا:واااییی اره گفتی واقعا دلم یه چند روز استراحت میخواد.😫
جیرو:ای کاش شاهزاده شعله اینجا بود اونطوری شاید میتونست عین اردو یکم برامون وقت استراحت جور کنه.
مینا:واییی شاهزاده شعله خیلی خوبه باورم نمیشه اون خواهر باکوگوعه اون خیلی مهربونه.
باکوگو که پشت سرشون بود پوزخندی زد و گفت:تچ...اون و مهربون؟هه...بدجور خامتون کرده ها.😏
مینا:حداقل عین تو نیست به هرکس نا کسی بگه نفله.
باکوگو:چی گفتی نفله؟💢
جیرو:واقعا که حیف شاهزاده شعله که خواهر تو باشه.
مینا:واقعا! راستی باکوگو اون و استاد ایزاوا چه نسبتی باهم دارن؟
باکوگو:من از کجا بدونم.
مینا:آخه بنظر میاد از هم خوششون میاد.
باکوگو:فکر نکنمم.
جیرو:به نظر منم که اونا فقط دوستن و دوستی شون خیلی خوبه🙃
مینا:چه عاشق باشن چه دوست اون دوتا واقعا ترکیب خوبی هستن.🙃
جیرو:موافقم.
(من:منم همینطور😭)
مینا:کاشکی منم یه خواهر مثل اون داشتم واقعا که باکوگو قدرشو نمیدونی.
باکوگو:وقتی اون روش رو بهت نشون بده از حرفت پشیمون میشی.
جیرو:حتی اگه واقعا هم یه روی بد داشته باشه مثل تو نیست.
باکوگو:از من بدتره🤣
میدوریا که جفت باکوگو بود گفت:من که میرم بخوابم بهتره شما هم استراحت کنید.
میدوریا داشت میرفت اتاقش که اوراراکا اومد دست میدوریا رو از بازو گرفت و گفت:دکو کون نظرت چیه باهم بریم_
باکوگو قبل از اینکه اوراراکا بتونه حرفش رو کامل کنه رفت و دست اوراراکا رو از دست میدوریا جدا کرد و رفت بینشون و دست میدوریا رو گرفت.
باکوگو:نفله کله قارچی اون الان هیچ جا نمیاد خستس.
و دست دکو رو کشید و برد.
جیرو:صبر کن ببینم درست دیدم؟باکوگو دست میدوریا رو گرفته بود؟😳
مینا:اون الان حال میدوریا براش مهم بود؟😳
کیریشیما و کامیناری که دارن به زور جلوی خنده هاشون رو میگیرن.🤭
میدوریا و باکوگو توی راهرو نزدیک آسانسور بودن. بعضی از بچه ها هم دستاشون رو دیدن.
دکو:کاچان دستم رو ول کن
باکوگو دستش رو سفت تر گرفت و گفت:ببند دهنتو.💢
دکو:عصبانی؟
باکوگو:میبندی دهنتو یا خودم ببندمش؟💢
دکو:اما...
باکوگو یه نگاه انداخت دور و برش دید کسی نیست و دکو رو سریع گرفت بوسید. و مثل همیشه دکو تبدیل شد به🍓 وقتی بوسه تموم شد باکوگو لبخند زد و گفت:گفتم اگه دهنتو نبندی خودم میبندم.
باکوگو میخاست جدا بشه که دکو دستش رو دور گردن باکوگو حلقه کرد و به سمت خودش کشید و یه بوسه عمیقتر کرد.(من:آخ قلبم🫀😭) بعد از اینکه جدا شد گفت:عصبانی؟
باکوگو:خ. خب دوست ندارم اون یارو کله قارچی بهت نزدیک بشه و جلوی همه بغلت کنه دوست دارم فقط برای خودم باشی نمیخوام کس دیگه ای بجز من بغلت کنه دکو دیگه نمیتونم تضاهر کنم نمیشه بهشون بگیم؟اونطوری اون نفله گله قارچی هم دیگه نزدیکت نمیشه.
میدوریا:میدونم دوست نداری کسی به من نزدیک بشه و میفهمم که دوست داری همه بفهمن اما من..خ..خب هنوز...راستش رو بخوای اماده نیستم که به بقیه بگیم..میدونی؟خببب
باکوگو:اشکالی نداره هر موقع آماده بودی بهشون میگیم.
میدوریا:مرسی کاچان😊(لبخند خونه خراب کن.)باکوگو لپاش سرخ شد.
باکوگو:میری تا اتاقت؟یا باهات بیام؟
میدوریا:نیازی نیست خودم میرم.😊
بعد باکوگو موهای میدوریا رو نوازش کرد و گفت:خوب استراحت کن.
میدوریا با سر تایید کرد و رفت به سمت اتاقش در اتاق رو باز کرد و همونطوری با همون لباسا دراز کشید و خوابید. ساعت هشت بود و همه برای شام اومده بودن بجز میدوریا.
ذهن باکوگو:یعنی دکو خوابه؟خیلی نخوابید؟نکنه مریض شده؟بزار براش غذا ببرم.
باکوگو برای دکو غذا برد و رفت به اتاقش و در زد.
باکوگو:دکو؟خوبی؟میتونم بیام تو؟
بعد میدوریا با یه صدای خیلی ضعیف جواب داد:کا. چان
باکوگو ترسید چون صدای میدوریا خیلی ضعیف بود به خواطر همین در رو باز کرد...
خب اینم از پارت۲۰.😁
بنظرتون دکو چش شده؟🧐
راستی عکس هاروکا و لباس قهرمانیش اسلاید های بعدیه.🙃
نظراتتون رو برام بنویسید.💫
مرسی خوندی.💫
- ۱.۵k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط