💛☀سناریو ساسونارو🌙💙
💛☀سناریو ساسونارو🌙💙
。・:*:・゚'★,。・:*:・゚'☆,。・:*:・゚'★。・:★,。・:*:・゚☆
✐✎✐☆✯راز آن سوی آینه🪞✨☆✯ ✐✎✐
༺پارت ۱۷༻
(از زبون ناروتو💛)
یهو برقا خاموش شدن. حس کردم یکی گونی کرد سرم و بلندم کردو بردم. نه! واقعا.... دزدیدنم؟
بعد از مدتی گونی رو از سرم برداشتن. کمی پلک زدم تا چشم هام به روشنایی عادت کنن. توی یک ویلایی بودم بودم که قابل نوصیف نبود! خیلی خیلی خوشگل بود. کمی که اطراف رو دیدم که با گارا رو به رو شدم.(علامت گارا🪄)
🪄_سلام خانم ناروتو. من گارا هستم یکی از پسران مشاور رئیس جمهور این کشور.
🦊_خوب؟
🪄_متوجه شدم که متاسفانه شما دوست دختره یکی از پسران جناب رئیس شدید و این شدیدا قلب من رو به درد اورد.
🦊_که چی؟
🪄_راستش من عاشق شما شدم و این حس رو از وقتی شما به این کشور پا گذاشتیت درون خودم مخفی کردم ولی حالا نمی زارم شما همسر کسی جز من بشید حالا چه پسر جناب رئیس باشه چه پسرهیکی از فقیر فقران!
🦊_نه بابا😄فکر نمی کردم ساسکه پسر رئیس این کشور باشه😅 منم نمی زارم کسی جز ساسکه دستم بزنه! پس فکر و خیال این که من همسر تو بشم رو از ذهنت بکن بیرون!(آقا اصلا من برای مأموریت اومده بودم چطوری کارم به عرسی و همسر شدن کشیده شد؟ 😮💨)
🪄_که اینطور! خواهیم دید! به هر حال شما امشب با من می خوابید و فردا هم ازدواج می کنیم!
🦊_عه چه قلطا!گارا فکر نمی کردم اینجا انقدر بی شعور باشی!
از پشت یکی محکم زد پس کلم.
☆_درست صحبت کن و گارا ساما رو جناب گارا صدا کن!
برگشتم ببینم کیه. و بله اگه گارا این دنیا وجود داره پس یعنی تماری و (اون یاروئه هم تیمیه گارا و تماری رو یادم نیست! 😅 ولی همون) هم توی این دنیا هستن. اوکی پس تماری دزیدم و اوردم. ولی بی خبر از اینکه بدونن با کی طرفن. 😄
🪄_تماری لطفا به همسر آینده ی من دست نزن
☆_خیلی متاسفم گارا ساما.
🦊_من زن تو نمی شم.
🪄_خدمتکار ها لطفا خانم ناروتو رو ببرید حمام و لباس مناسب تنش کنید و بیارید به خلوت من.
_چشم
🦊_چه گوه خوریا! من نمی خوام امشب به خلوت کسی برم گرفتی😠
🪄_ناروتو مجبورم نکن با زور ببرمت خلوت!
🦊_نمی خوام!
🪄_😮💨
گارا اومد سمتم و بغلم کرد و بردم طرف اتاقش.
🦊_گارای 🤬🤬🤬🤬🤬🤬بزارم زمین😡
(طرف ساسکه)
❄_ن... ناروتو چ... چی شد؟ باید زنگ بزنم ایتاچی.
ایتاچی برادر ساسکه با اینکه نه کاراگاه بود نه پلیس، خیلی خوب معما ها رو حل می کرد.(علامت ایتاچی❤)
❤_خوب ساسکه چه اتفاقی افتاده؟
❄_دوست دخترم رو دزدیدن!
❤_چی؟ 😳 تو کی رل زدی؟
❄_از اول که اون به شهر اومده باهاشم ولی اون موقع ها دوست دخترم نبود.
❤_کی اینطور. پس تو هم قاطی مرغا شدی😄 به هیچ عنوان نمی زارم عروس آیندمون رو همینجوری بدزدن!
❄_خیلی ممنون.
ایتاچی با کارای کاراگاهی که حال ندارم بنویسم تونست بفهمه که چه کسی ناروتو رو دزیدیده و کجا قایمش کرده و بلافاصله ایتاچی و ساسکه به اون مکان رفتن.
(از زبان ناروتو🦊)
دیدم به حرفام توجهی نمیکنه، یه سیلی محکم زدم تو گوشش که منو پرت کرد رو زمین و گوشش رو گرفت. از موقعیت استفاده کردم و با کمک کوراما زدم همشون رو داغون کردم.
درحال بیرون رفتن از عمارت بودم که ساسکه و ایتاچی رو دیدم.
(از زبان ساسکه❄)
با ایتاچی داشتیم می رفتیم طرف عمارت مشاور که با یک انفجار رو به رو شدیم. کمی بعد از اون انفجار ناروتو مثل قهرمانا از وسط اون همه آتیش بیرون اومد.(ناروتو گنگش بالاست😂✨)
سریع دوپیدم طرغش و بغلش کردم.
❄_ناروتو ببخشید حواسم بهت نبود😢ولی چجوری تونستی دارودسته ی مشاوره پدرم رو بزنی؟
🦊_ساسکه اشکال نداره😊ولی خوب من اونارو فقط نزدم به فنا دادم😊اونا برام عددی نبودن🙂
❄_ولی چجوری
🦊_گفتم دیگه من یه هیولای درونی دارم بعدا درموردش بهت میگم😊
❄_باش❤
❣️_ببخشید نی پرم وسط صحبتاتون ولی باید بریم.
❄🦊_اوهوم😊
با ایتاچی ناروتو رو گذاشتیم خونش و رفتیم به خونه(ساسکه جان نمی خواستی بمونی پیش ناروتو حالا شاید اتفاقات خوب پیش میرفت توهم یکم.. چیزه دیگه زر زیادی دارم میزنم😂😅)
خوابم نمیرفت برای همین ضروع کردم به ناروتو پیام دادن. بعد از چند ساعت ناروتو گفت که خوابش میاد. ساعت رو نگاه که کردم شوکه شدم 😳 چجوری الان ساعت ۵ صبح شده بود 😳 مدرسمون چی میشه بدبخت ناروتو هم که فردا کلی کار داره😞 خداحافظی کردم و خوب حادقل دو ساعت گرفتم خوابیدم.
صبح تصمیم گرفتم که دیگه به ناروتو بگم رازم رو حالا که اون می خواد رازش رو بهم بگه. پس تا ناروتو رو دیدم دویدم سمتش....
✧عزیزان احتمالا من که الان (تغریبا) انقدر زود زود پارت گذاشتم یکم طول بکشه تا پارت ۱۸ رو بنویسم چون دیگه این رو از قبل ننوشتم. حتی پارت ۱۷ هم الان کامل کردم😂💔
。・:*:・゚'★,。・:*:・゚'☆,。・:*:・゚'★。・:★,。・:*:・゚☆
✐✎✐☆✯راز آن سوی آینه🪞✨☆✯ ✐✎✐
༺پارت ۱۷༻
(از زبون ناروتو💛)
یهو برقا خاموش شدن. حس کردم یکی گونی کرد سرم و بلندم کردو بردم. نه! واقعا.... دزدیدنم؟
بعد از مدتی گونی رو از سرم برداشتن. کمی پلک زدم تا چشم هام به روشنایی عادت کنن. توی یک ویلایی بودم بودم که قابل نوصیف نبود! خیلی خیلی خوشگل بود. کمی که اطراف رو دیدم که با گارا رو به رو شدم.(علامت گارا🪄)
🪄_سلام خانم ناروتو. من گارا هستم یکی از پسران مشاور رئیس جمهور این کشور.
🦊_خوب؟
🪄_متوجه شدم که متاسفانه شما دوست دختره یکی از پسران جناب رئیس شدید و این شدیدا قلب من رو به درد اورد.
🦊_که چی؟
🪄_راستش من عاشق شما شدم و این حس رو از وقتی شما به این کشور پا گذاشتیت درون خودم مخفی کردم ولی حالا نمی زارم شما همسر کسی جز من بشید حالا چه پسر جناب رئیس باشه چه پسرهیکی از فقیر فقران!
🦊_نه بابا😄فکر نمی کردم ساسکه پسر رئیس این کشور باشه😅 منم نمی زارم کسی جز ساسکه دستم بزنه! پس فکر و خیال این که من همسر تو بشم رو از ذهنت بکن بیرون!(آقا اصلا من برای مأموریت اومده بودم چطوری کارم به عرسی و همسر شدن کشیده شد؟ 😮💨)
🪄_که اینطور! خواهیم دید! به هر حال شما امشب با من می خوابید و فردا هم ازدواج می کنیم!
🦊_عه چه قلطا!گارا فکر نمی کردم اینجا انقدر بی شعور باشی!
از پشت یکی محکم زد پس کلم.
☆_درست صحبت کن و گارا ساما رو جناب گارا صدا کن!
برگشتم ببینم کیه. و بله اگه گارا این دنیا وجود داره پس یعنی تماری و (اون یاروئه هم تیمیه گارا و تماری رو یادم نیست! 😅 ولی همون) هم توی این دنیا هستن. اوکی پس تماری دزیدم و اوردم. ولی بی خبر از اینکه بدونن با کی طرفن. 😄
🪄_تماری لطفا به همسر آینده ی من دست نزن
☆_خیلی متاسفم گارا ساما.
🦊_من زن تو نمی شم.
🪄_خدمتکار ها لطفا خانم ناروتو رو ببرید حمام و لباس مناسب تنش کنید و بیارید به خلوت من.
_چشم
🦊_چه گوه خوریا! من نمی خوام امشب به خلوت کسی برم گرفتی😠
🪄_ناروتو مجبورم نکن با زور ببرمت خلوت!
🦊_نمی خوام!
🪄_😮💨
گارا اومد سمتم و بغلم کرد و بردم طرف اتاقش.
🦊_گارای 🤬🤬🤬🤬🤬🤬بزارم زمین😡
(طرف ساسکه)
❄_ن... ناروتو چ... چی شد؟ باید زنگ بزنم ایتاچی.
ایتاچی برادر ساسکه با اینکه نه کاراگاه بود نه پلیس، خیلی خوب معما ها رو حل می کرد.(علامت ایتاچی❤)
❤_خوب ساسکه چه اتفاقی افتاده؟
❄_دوست دخترم رو دزدیدن!
❤_چی؟ 😳 تو کی رل زدی؟
❄_از اول که اون به شهر اومده باهاشم ولی اون موقع ها دوست دخترم نبود.
❤_کی اینطور. پس تو هم قاطی مرغا شدی😄 به هیچ عنوان نمی زارم عروس آیندمون رو همینجوری بدزدن!
❄_خیلی ممنون.
ایتاچی با کارای کاراگاهی که حال ندارم بنویسم تونست بفهمه که چه کسی ناروتو رو دزیدیده و کجا قایمش کرده و بلافاصله ایتاچی و ساسکه به اون مکان رفتن.
(از زبان ناروتو🦊)
دیدم به حرفام توجهی نمیکنه، یه سیلی محکم زدم تو گوشش که منو پرت کرد رو زمین و گوشش رو گرفت. از موقعیت استفاده کردم و با کمک کوراما زدم همشون رو داغون کردم.
درحال بیرون رفتن از عمارت بودم که ساسکه و ایتاچی رو دیدم.
(از زبان ساسکه❄)
با ایتاچی داشتیم می رفتیم طرف عمارت مشاور که با یک انفجار رو به رو شدیم. کمی بعد از اون انفجار ناروتو مثل قهرمانا از وسط اون همه آتیش بیرون اومد.(ناروتو گنگش بالاست😂✨)
سریع دوپیدم طرغش و بغلش کردم.
❄_ناروتو ببخشید حواسم بهت نبود😢ولی چجوری تونستی دارودسته ی مشاوره پدرم رو بزنی؟
🦊_ساسکه اشکال نداره😊ولی خوب من اونارو فقط نزدم به فنا دادم😊اونا برام عددی نبودن🙂
❄_ولی چجوری
🦊_گفتم دیگه من یه هیولای درونی دارم بعدا درموردش بهت میگم😊
❄_باش❤
❣️_ببخشید نی پرم وسط صحبتاتون ولی باید بریم.
❄🦊_اوهوم😊
با ایتاچی ناروتو رو گذاشتیم خونش و رفتیم به خونه(ساسکه جان نمی خواستی بمونی پیش ناروتو حالا شاید اتفاقات خوب پیش میرفت توهم یکم.. چیزه دیگه زر زیادی دارم میزنم😂😅)
خوابم نمیرفت برای همین ضروع کردم به ناروتو پیام دادن. بعد از چند ساعت ناروتو گفت که خوابش میاد. ساعت رو نگاه که کردم شوکه شدم 😳 چجوری الان ساعت ۵ صبح شده بود 😳 مدرسمون چی میشه بدبخت ناروتو هم که فردا کلی کار داره😞 خداحافظی کردم و خوب حادقل دو ساعت گرفتم خوابیدم.
صبح تصمیم گرفتم که دیگه به ناروتو بگم رازم رو حالا که اون می خواد رازش رو بهم بگه. پس تا ناروتو رو دیدم دویدم سمتش....
✧عزیزان احتمالا من که الان (تغریبا) انقدر زود زود پارت گذاشتم یکم طول بکشه تا پارت ۱۸ رو بنویسم چون دیگه این رو از قبل ننوشتم. حتی پارت ۱۷ هم الان کامل کردم😂💔
- ۶۱۳
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط