رمان گنگستر دردسر ساز من
رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت هـفــׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـــدهـم)
نگاه کای پر از سوال، نگرانی و آسیبپذیری بود. من نفس عمیقی کشیدم. حرفهای اون، مخصوصاً جملهٔ آخرش: «میخوام بدونم… اون روز واقعاً چه اتفاقی افتاد؟ چرا اونقدر از من و همه چی فرار میکنی؟» انگار سیخونک عمیقی به قلبم زد. اما نه فقط به خاطر درد، بلکه به خاطر دیدن این حجم از نگرانی و درد توی چشمای کای.
من به جای جواب دادن مستقیم، قدمی به عقب برداشتم. نه از ترسم، بلکه انگار که بخوام در این فاصله، کلمات مناسب رو پیدا کنم. دستم رو به سمت مچ دست خودش که کای گرفته بود، برد، اما به جای جدا کردنش، آروم انگشتم رو دور مچ کای حلقه کردم. نگاهم رو بالا آوردم و تو چشمای کای خیره شدم.
«من…» صدام رو صاف کردم:«من از چیزی که ممکنه اتفاق بیفته میترسم، کای.»
این بار، اعترافم نه دربارهٔ اون روز خاص، بلکه دربارهٔ احساساتم بود:«میترسم… همه چیز اونجوری که تو میبینی نباشه. میترسم این… این تفاوت بین ما… فقط یه رویا باشه که زود از بین بره.»
کای هنوز دستم رو گرفته بود، اما حالا فشاری ملایمتر داشت. ابروهاش کمی در هم رفتند، انگار که حرفهای من براش رمزآلود بود:«رویا؟ تفاوت؟ میا، من که گفتم…»
من حرفش رو قطع کردم، این بار با صدایی که کمی قویتر شده بود:«میدونم چی گفتی. ولی… اون روز…» مکث کردم. به دست کای که هنوز دور مچم بود نگاه کردم:«وقتی مدیر منو صدا زد، ترس من فقط به خاطر مدیر نبود. ترس من… ترس از این بود که…»
نفسم رو حبس کردم. دیگه نمیتونستم تردید کنم. باید حقیقت رو، یا حداقل بخشی از اون رو، میگفتم:«ترس از این بود که… ناامیدت کنم.»
چشمای کای گرد شد.«ناامیدم کنی؟ میا، چطور ممکنه؟»
صداش نرمتر شده بود، پُر از تعجب و کمی اندوه:«تو فقط…»
«فقط؟» با ناباوری تکرار کردم:«تو نمیدونی چی توی اون روز گذشت. نمیدونی اون لحظه که دیدمت، چه حسی داشتم. فکر کردم… فکر کردم تو همون خطری هستی که همیشه ازش فرار میکردم.»
همون کسی که…» بغض گلویم رو گرفت. «همون کسی که ممکنه دوباره همه چیز رو خراب کنه.»
کای دستم رو به آرومی به سمت صورتش کشید. با شست دستش، اشک کوچکی که روی گونهٔم لغزیده بود رو پاک کرد:«هیچوقت، میا.»
صداش حالا به طرز غمانگیزی آروم بود:«هیچوقت قرار نیست همه چیز رو خراب کنی. چون تو… تو خودت، از همه چی قشنگتری.»
نگاهش پر از عشق و درک بود. دیگه خبری از نگرانی و آسیبپذیری لحظات قبل نبود، بلکه اطمینان و عشقی عمیق جاش رو گرفته بود. من در سکوت به چشماش خیره موندم، انگار تازه داشتم میفهمیدم که این «گنگستر دردسر ساز» فقط یک گنگستر نبود. اون کسی بود که میتونست امنترین پناهگاهم باشه.
کای جلوتر اومد، فاصلهمون رو کمتر کرد. بوی عطر تلخش، که حالا با بوی بارون و خاک حیاط پشتی در هم بود، مشامم رو پر کرد: «من فقط میخواستم مطمئن بشم حالت خوبه.» زمزمه کردم:«وقتی دیدم ترسیدی، یاد خودم افتادم. یاد اولین باری که…»
.
.
.
.
.
اینمم پارت هفدهممم لایکا پنج تا برسههه🌝🪷
(پـ꩜ـارت هـفــׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـــدهـم)
نگاه کای پر از سوال، نگرانی و آسیبپذیری بود. من نفس عمیقی کشیدم. حرفهای اون، مخصوصاً جملهٔ آخرش: «میخوام بدونم… اون روز واقعاً چه اتفاقی افتاد؟ چرا اونقدر از من و همه چی فرار میکنی؟» انگار سیخونک عمیقی به قلبم زد. اما نه فقط به خاطر درد، بلکه به خاطر دیدن این حجم از نگرانی و درد توی چشمای کای.
من به جای جواب دادن مستقیم، قدمی به عقب برداشتم. نه از ترسم، بلکه انگار که بخوام در این فاصله، کلمات مناسب رو پیدا کنم. دستم رو به سمت مچ دست خودش که کای گرفته بود، برد، اما به جای جدا کردنش، آروم انگشتم رو دور مچ کای حلقه کردم. نگاهم رو بالا آوردم و تو چشمای کای خیره شدم.
«من…» صدام رو صاف کردم:«من از چیزی که ممکنه اتفاق بیفته میترسم، کای.»
این بار، اعترافم نه دربارهٔ اون روز خاص، بلکه دربارهٔ احساساتم بود:«میترسم… همه چیز اونجوری که تو میبینی نباشه. میترسم این… این تفاوت بین ما… فقط یه رویا باشه که زود از بین بره.»
کای هنوز دستم رو گرفته بود، اما حالا فشاری ملایمتر داشت. ابروهاش کمی در هم رفتند، انگار که حرفهای من براش رمزآلود بود:«رویا؟ تفاوت؟ میا، من که گفتم…»
من حرفش رو قطع کردم، این بار با صدایی که کمی قویتر شده بود:«میدونم چی گفتی. ولی… اون روز…» مکث کردم. به دست کای که هنوز دور مچم بود نگاه کردم:«وقتی مدیر منو صدا زد، ترس من فقط به خاطر مدیر نبود. ترس من… ترس از این بود که…»
نفسم رو حبس کردم. دیگه نمیتونستم تردید کنم. باید حقیقت رو، یا حداقل بخشی از اون رو، میگفتم:«ترس از این بود که… ناامیدت کنم.»
چشمای کای گرد شد.«ناامیدم کنی؟ میا، چطور ممکنه؟»
صداش نرمتر شده بود، پُر از تعجب و کمی اندوه:«تو فقط…»
«فقط؟» با ناباوری تکرار کردم:«تو نمیدونی چی توی اون روز گذشت. نمیدونی اون لحظه که دیدمت، چه حسی داشتم. فکر کردم… فکر کردم تو همون خطری هستی که همیشه ازش فرار میکردم.»
همون کسی که…» بغض گلویم رو گرفت. «همون کسی که ممکنه دوباره همه چیز رو خراب کنه.»
کای دستم رو به آرومی به سمت صورتش کشید. با شست دستش، اشک کوچکی که روی گونهٔم لغزیده بود رو پاک کرد:«هیچوقت، میا.»
صداش حالا به طرز غمانگیزی آروم بود:«هیچوقت قرار نیست همه چیز رو خراب کنی. چون تو… تو خودت، از همه چی قشنگتری.»
نگاهش پر از عشق و درک بود. دیگه خبری از نگرانی و آسیبپذیری لحظات قبل نبود، بلکه اطمینان و عشقی عمیق جاش رو گرفته بود. من در سکوت به چشماش خیره موندم، انگار تازه داشتم میفهمیدم که این «گنگستر دردسر ساز» فقط یک گنگستر نبود. اون کسی بود که میتونست امنترین پناهگاهم باشه.
کای جلوتر اومد، فاصلهمون رو کمتر کرد. بوی عطر تلخش، که حالا با بوی بارون و خاک حیاط پشتی در هم بود، مشامم رو پر کرد: «من فقط میخواستم مطمئن بشم حالت خوبه.» زمزمه کردم:«وقتی دیدم ترسیدی، یاد خودم افتادم. یاد اولین باری که…»
.
.
.
.
.
اینمم پارت هفدهممم لایکا پنج تا برسههه🌝🪷
- ۴۰
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط