{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان گنگستر دردسر ساز من

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐
(پـ꩜ـارت پـانـزׄ ۪۪ ـꨭ᪤ـدهــــم)
مدیر مدرسه با عجله وارد کلاس شد و نگاهش مستقیم به سمت من رفت. “آقای کای، می‌تونم چند لحظه شما رو بیرون صدا کنم؟ یه کار فوری پیش اومده.”

بچه‌ها با تعجب به هم نگاه می‌کردند. این دیگه چه وضعشه؟ کای که همیشه سعی می‌کرد تو حاشیه باشه، حالا مدیر داره صداش می‌زنه؟

همین که کای با اکراه از جاش بلند شد، اِمی که کنار من نشسته بود، با کنجکاوی بهم گفت: “وای میا! چرا وقتی کای اسمتو صدا زد، یه جوری شدی؟ خجالت کشیدی؟”

من که هنوز داشتم از اتفاق قبل با کای کلنجار می‌رفتم، هول شده گفتم:«چی؟ نه، اصلاً! یه لحظه فقط حواسم پرت شد.»
سعی کردم طبیعی رفتار کنم، ولی گونه‌هام کمی سرخ شده بود.

چند دقیقه بعد، کای با لبخندی کمرنگ وارد کلاس شد. انگار که اتفاق خاصی نیفتاده بود. “خب بچه‌ها، یه مشکلی پیش اومده. دبیر ریاضیمون، خانم پارک مین هی، امروز نمی‌تونن بیان. بنابراین، من امروز قراره درس ریاضی رو بهتون بدم.”
همه با ناباوری به هم نگاه کردن. کای؟ گنگستر کلاس؟ قراره ریاضی درس بده؟ این دیگه از اون حرف‌ها بود! چطور ممکنه؟

کای انگار که متوجه تعجب بچه‌ها شده باشه، ادامه داد: “نگران نباشید. فقط یه چند تا تمرین ساده رو حل می‌کنیم. الان چند نفر رو صدا می‌کنم بیان پای تخته تا سوالات رو حل کنن.”

با لحنی که انگار داشت حکم صادر می‌کرد، شروع کرد به خوندن اسامی:

“کیم تهیونگ؟”

“حاضر!”

“مین یونگی؟”

“حاضر!”

“پارک جیمین؟”

“حاضر!”

“کیم سوکجین؟”

“حاضر!”

“و حالا… کیم میا؟”

وقتی اسم من رو آورد، همه نگاه‌ها به سمتم برگشت. با حرص به کای نگاه کردم. می‌دونستم که این یه حرکت حساب‌شده از طرف کای هست. کای هم که از لجبازیش خبر داشت، لبخند محوی زد و سوالی رو پای تخته نوشت که معلوم بود برای به چالش کشیدن من انتخاب کرده. سوالی پیچیده که نیاز به دقت و مهارت بالایی داشت.
وقتی رفتم پای تخته استرس داشتم و وقتي رسیدم کای، ماژیک رو داد و با لبخندی کمرنگ داشتم سؤال رو حل می‌کردم. وقتی حل کردم، کای با تعجب بهم نگاه می کرد، گفت:«آفرین درست بود.»
منم آروم جوری که فقط خودش بشنوه، گفتم:« دیدی آقای از خود راضي؟!»
و وقتی داشتم می‌رفتم، آروم صداشو شنیدم:« من یکی با تو کار دارم‌.»
وقتی رفتم سر جام بشینم، اِمی با دهن باز گفت:« دختررر! من نمی‌دونستم اينقدر باهوشی!»
لبخندی زدم و گفتم:« کار خاصی انجام ندادم.»
.
.
.
.
.
اینمم پارت پانزدهمم🌟💕
لایکا بازمم پنج تا شد ۵ پارت میزارمممم💘🍪
دیدگاه ها (۱)

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت چـهـارׄ...

رمـᩘـان:: گنگׄـــꨭ᪤ـستر دردᩘسر سا^᪲ز مـ𑄽୧ـن🫐(پـ꩜ـارت سـیـزׄ ...

الان یه خاطره از خودم یادم اومد 🌚✨یادمه کوچیک بودم یادم نیست...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط