ᵖᵃʳᵗ : 1

ᵖᵃʳᵗ : 1
ᶰᵃᵐᵉ: ᵐʸ ᵇᵃᵇʸ ᵈᵒˡˡ

"ویو نیلی "

صبح با صدای پرنده ها بیدار شدم ، پاشدم و رفتم دستشویی و کار های مربوط رو انجام دادم .
لباسم رو عوض کردم و به بیرون نگاهی انداختم .
درختانی که شکوفه داده بودن خیلی زیبا بود ، خیلی حس خوبی بود .
هی دونگ( مامان نیلی ) : نیلی داری چیکار میکنی ؟
نیلی : عام هیچی تازه بیدار شدم .

هی دونگ‌ : خوبه بیا صبحونه حاضره .
فقط سرمو تکون دادم و به داخل خونه رفتم ....
سر میز نشسته بودیم که بابا گفت :
چون ووک (بابای نیلی ): خب نیلی امروز با من به باید کمک کنی دخترم .

نیلی : بابا جون من که همیشه پایه ام ( خنده )

بابا خندید و سرشو تکون داد .

ی حس عجیبی بهم میگفت که امروز ی اتفاق قراره بیوفته ولی نمیدونم چی .

چون ووک : نیلی بدو بیا دیگه ی ساعت دم در منتظرم ( داد)

نیلی : اوفف بابا امدم دیگه !
لیپ گلاسم رو زدم و از اتاق امدم بیرون . امروز قرار بود با بابا برم تو کشاورزی کمک کنم خیلی ذوق داشتم . راستش من کلا رابطه خوبی با گل و گیاه دارم و از بچگی داخل طبیعت بزرگ شدم .

( چند ساعت بعد )

نیلی : بابااا من خسته شدم نمیشه بریم خونه از صبح اینجاییم.
چون ووک : چقدر غر میزنی دختر کار تو حرف نزن .
نیلی : بابا الان ساعت 6 غروبه ، هوا داره تاریک میشه ها .

خلاصه بعد نیم ساعت با بابا رفتیم خونه بوی خوشمزه شام تا دم در میامد .

نیلی : به به ببین مامان جونم چه کرده .

هی دونگ : ( خنده ) باشه حالا برو بالا لباست رو عوض کن بعد بیا شام .

سرمو تکون دادم و رفتم تو اتاقم لباسم رو با ی دست لباس راحتی عوض کردمو و گوشیم رو گرفتم رفتم‌پایین .

(چند ساعت بعد )

الان تقریبا ساعت 10:30 شبه و من حوصلم سر رفته . اوففف حالا چیکار کنم ؟
فهمیدم، تصمیم گرفتم برم بیرون و ی دوری بزنم و زود بیام‌خونه .

داشتم بین درختا قدم میزدم که احساس کردم یکی دنبالمه ، زیر چشمی نگاه کردم و ی پسر جوون بود نگاه هیزی داشت و حس خوبی بهش نداشتم .
داشت نزدیک تر میشد که ترسیدم و یکم سرعتم رو زیاد کردم . که یدفعه دیدم پرید جلوم .

نیلی : هینن.
وایسادم و خیلی ترسیده بودم نزدیک بود شلوارم رو خیس کنم .
؟ : هی خوشگله نظرت چیه باهم ی دوری بزنیم؟ ( چشمک )

نیلی : چیمیگی واسه خودت برو گمشو کنار ..
داشت نزدیک میشد که داد زدم :
برو کنار وگرنه جیغ میزنم .
اصلا به حرفام گوش نداد و مچ دستم رو گرفت داشت منو بزور میبرد که یهو مشتی خورد تو صورتش.........

ادامه دارد .....
دیدگاه ها (۰)

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

From hate to lovePart:5 بعدش از خونه زدم بیرون سوار ماشینم ش...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

رمان:(تا وقتی که عاشقت بشم)

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:5 میا:خو ا/تی من میرم دیگه مثله اینکه...

رمان :«پسر عموی جذابم»part:8ویو «سلین»بلاخره بعد چند ساعت زن...

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

همسر غیره منتظره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط