ᵖᵃʳᵗ3
ᵖᵃʳᵗ3
ᶰᵃᵐᵉ:ᵐʸ ᵇᵃᵇʸ ᵈᵒˡˡ
ویو نیلی
بیدار شدم ، نگاهی به ساعت کردم که : 8:30رو نشون میداد ، خمیازه ای کشیدم و از تخت امدم پایین رفتم دستشویی و کار های لازم رو انجام دادم .
لباسم رو با یک سارافون قرمز و دامن کوتاه عوض کردم و رفتم جلوی آینه یکم ریمل و لیپ گلاس زدم و امدم بیرون .
مامان رو دیدم تو آشپزخانه که داشت میز رو میچید .
نیلی : صبح بخیر مامان جون ، رفتمجلو و لپشو بوسیدم .
هی دونگ : ( خنده) : صبح بخیر عزیزم برو بشین باباتم الان میاد .
سر سفره نشسته بودیم که بابامگفت : دخترمامروز که جایی نمیری ؟
نیلی : نه بابا امروز دانشگاه ندارمیکشنبه است .
چون ووک : خیلی خب پس امروز باید بری بازار چون منو مامانت شب خونه نیستیم.
نیلی : واا یعنی چی کجا میخواین برین شیطونا ( چشمک)
هی دونگ : وای نیلی چه فکرا که میکنی امروز سالگرد ازدواج منو باباته هااا یادت رفته ؟
با این حرف مامان تعجب کردم ، امروز؟ وای چرا یادم نیست .
از صندلی بلند شدم و رفتم گونه هر دوتاشون رو بوسیدم .
نیلی : وای ببخشید اصلا حواس ندارم ، شما نگران نباشین برین خوشبگذره اینجا با من .
ساعت رو نگاه کردم 3بعد از ظهر بود کم کم آماده شدم و کیفم رو گرفتم دستم و رفتم بیرون از خونه داشتم کفش میپوشیدم که ی نفر صدام کرد .
تهیونگ : عا نیلی سلاممم ( داد)
سرمو بلند کردم و تهیونگ رو دیدم ، دستم رو براش تکون دادم و نزدیکش شدم
نیلی : سلام تهیونگ چطوری؟
تهیونگ: مرسی خانم کوچولو ، اینجا چیکار میکنی ؟
نیلی : خب دارم میرم بازار .
با این حرفم ابروهاش بالا پرید و گفت :
عه چه جالب منم داشتممیرفتم بازار نظرت چیه باهم بریم ؟ راستش اینجا رو کامل نمیشناسم تازه امدم . هوم ؟ بریم ؟
منم از خدا خواسته قبول کردم و رفتیم سوار ماشینش شدیم . همین طور که داشتم کمربندم رو میبستم گفتم ، معلومه بچه پول داری به این جاها نمیخوری .
تهیونگ : اره راستش فقط برای چند هفته امدم اینجا تا یکم حال و هوام عوض بشه .
سرمو تکون دادم و بعد از نیم ساعت رسیدم بازار .
کلی خرید کردیم و برای خونه هم وسیله گرفتم .
تهیونگ : میگم نیلی ....
سرمو طرفش چرخوندم و نگاهش کردم .
ادامه داد : نظرت چیه بریم دور دور ؟ خستگی هم از سرمون میره . اول نمیخواستمقبول کنم ولی با فکر اینکه خونه کسی نیست و حوصلم سر میره قبول کردم .
تهیونگ : خب کجا بریم تو بگو .
نیلی : خب راستش بریم بار ؟
تهیونگ : بار؟
نیلی : اره ، یکمخوش بگذرونیم .
تهیونگ : باشه پس بریم اول خونه وسایل رو بزاریم بعد بریم .
نیلی : باشه ، بریم
ادامه دارد .......
اسلاید 2 : لباسی که نیلی برای بازار پوشیده بود
ᶰᵃᵐᵉ:ᵐʸ ᵇᵃᵇʸ ᵈᵒˡˡ
ویو نیلی
بیدار شدم ، نگاهی به ساعت کردم که : 8:30رو نشون میداد ، خمیازه ای کشیدم و از تخت امدم پایین رفتم دستشویی و کار های لازم رو انجام دادم .
لباسم رو با یک سارافون قرمز و دامن کوتاه عوض کردم و رفتم جلوی آینه یکم ریمل و لیپ گلاس زدم و امدم بیرون .
مامان رو دیدم تو آشپزخانه که داشت میز رو میچید .
نیلی : صبح بخیر مامان جون ، رفتمجلو و لپشو بوسیدم .
هی دونگ : ( خنده) : صبح بخیر عزیزم برو بشین باباتم الان میاد .
سر سفره نشسته بودیم که بابامگفت : دخترمامروز که جایی نمیری ؟
نیلی : نه بابا امروز دانشگاه ندارمیکشنبه است .
چون ووک : خیلی خب پس امروز باید بری بازار چون منو مامانت شب خونه نیستیم.
نیلی : واا یعنی چی کجا میخواین برین شیطونا ( چشمک)
هی دونگ : وای نیلی چه فکرا که میکنی امروز سالگرد ازدواج منو باباته هااا یادت رفته ؟
با این حرف مامان تعجب کردم ، امروز؟ وای چرا یادم نیست .
از صندلی بلند شدم و رفتم گونه هر دوتاشون رو بوسیدم .
نیلی : وای ببخشید اصلا حواس ندارم ، شما نگران نباشین برین خوشبگذره اینجا با من .
ساعت رو نگاه کردم 3بعد از ظهر بود کم کم آماده شدم و کیفم رو گرفتم دستم و رفتم بیرون از خونه داشتم کفش میپوشیدم که ی نفر صدام کرد .
تهیونگ : عا نیلی سلاممم ( داد)
سرمو بلند کردم و تهیونگ رو دیدم ، دستم رو براش تکون دادم و نزدیکش شدم
نیلی : سلام تهیونگ چطوری؟
تهیونگ: مرسی خانم کوچولو ، اینجا چیکار میکنی ؟
نیلی : خب دارم میرم بازار .
با این حرفم ابروهاش بالا پرید و گفت :
عه چه جالب منم داشتممیرفتم بازار نظرت چیه باهم بریم ؟ راستش اینجا رو کامل نمیشناسم تازه امدم . هوم ؟ بریم ؟
منم از خدا خواسته قبول کردم و رفتیم سوار ماشینش شدیم . همین طور که داشتم کمربندم رو میبستم گفتم ، معلومه بچه پول داری به این جاها نمیخوری .
تهیونگ : اره راستش فقط برای چند هفته امدم اینجا تا یکم حال و هوام عوض بشه .
سرمو تکون دادم و بعد از نیم ساعت رسیدم بازار .
کلی خرید کردیم و برای خونه هم وسیله گرفتم .
تهیونگ : میگم نیلی ....
سرمو طرفش چرخوندم و نگاهش کردم .
ادامه داد : نظرت چیه بریم دور دور ؟ خستگی هم از سرمون میره . اول نمیخواستمقبول کنم ولی با فکر اینکه خونه کسی نیست و حوصلم سر میره قبول کردم .
تهیونگ : خب کجا بریم تو بگو .
نیلی : خب راستش بریم بار ؟
تهیونگ : بار؟
نیلی : اره ، یکمخوش بگذرونیم .
تهیونگ : باشه پس بریم اول خونه وسایل رو بزاریم بعد بریم .
نیلی : باشه ، بریم
ادامه دارد .......
اسلاید 2 : لباسی که نیلی برای بازار پوشیده بود
- ۱۰۸
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط