{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

--زندگی جهنمی پارت ۱۴

--زندگی جهنمی پارت ۱۴

پشت پنجره، ران دستمال تو دستش بود، دهن باز.

ران: «...همون یه ضربه؟»

ریندو (با لبخند کوچولو): «گفتم دستمالتو بگیر خفه شو.»

---


---

حیاط خلوت تبدیل به یه جشن کوچیک شده بود.

مایکی رفته بود تو آشپزخانه و با کمک سانزو کلی خوراکی آورده بود بیرون. چیپس، نوشابه، و یه کیک شکلاتی که به گفته خودش «برای مواقع خاص نگه داشته بودم».

ران (با دهن پر): «یعنی واقعاً همین یه ضربه کافی بود؟ ا.ت تو چقدر قوی هستی؟»

ا.ت (نشسته روی پله، نوشابه دستش): «نه قوی. دقت.»

ریندو (به ران): «بزار یه بار بهت نشون بدم ببینی فرق رو.»

ران: «نه بابا مرسی...»

---

نائو هنوز روی یه صندلی تکیه داده بود، گردنش یه کم کج بود. ولی لبخند می‌زد. نه اون لبخند زورکیِ همیشه. یه لبخند واقعی.

نائو: «...حالا که فکرشو می‌کنم، اگه اون روز تو اولین نفری بودی که تو خیابون می‌دیدم، شاید الان یه جای دیگه بودم.»

ا.ت: «کجا؟»

نائو: «نمیدونم. شاید کتابخونه.»

همه خندیدن مایکی فقط پوزخند زد.

چند دقیقه بعد

---

یومیکو از در پشتی سرک کشید. موهای نامرتب، چشمهای خوابآلوده.

یومیکو: «نائو؟ کجایی؟ گفتین رفته مبارزه...»

نائو سریع خودش رو صاف کرد. یقه تیشرت رو کشید.

نائو (با لحنی که سعی میکرد طبیعی باشه): «اینجام. همه چی خوبه.»

یومیکو اومد نزدیکتر. نگاه به گردن کج نائو کرد.

یومیکو: «چرا اینجوری نشستی؟»

نائو: «...نشستم اشتباه.»

یومیکو: «آهان.»

بعد برگشت به ا.ت. یه لحظه نگاهش کرد. بعد لبخندی زد که همه رو غافلگیر کرد.

یومیکو: «تو برنده شدی، نه؟»

ا.ت: «...چطور فهمیدی؟»

یومیکو: «چون نائو وقتی می‌بازه اینجوری میشه که سعی میکنه طبیعی باشه.»

نائو (با ناراحتی): «یومیکو!»

همه دوباره خندیدن.
دیدگاه ها (۴)

🥳🥳 250 نفری شدن خانواده مبارک 🥳🥳

بچه ها از نظر چت جی بی تی من اگه تو بازی گنشین بودم این شکلی...

فرداصبح بود.نه آن صبح آرام با نور طلایی. نه.صبح در عمارت فان...

به یه مشکلی خوردم نمیتونم بخوابم الان ۴ روزه که نخوابیدم دار...

سناریو ران پارت ۸

P10عروس فراریعزیزانم پارم نکنی پارت دادم 🤣همه سریع طرف سوزوم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط