خوشبهحال من و دریا و غروب و خورشید
خوشبهحالِ من و دریا و غروب و خورشید
و چه بیذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشتهای جنسِ همان رشته که بر گردنِ توست
چه سرِ وقت مرا هم به سرِ وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجانها
تپشِ تبزدهی نبضِ مرا میفهمید
آسمان روشنیاش را همه بر چشمِ تو داد
مثلِ خورشید که خود را به دلِ من بخشید
ما به اندازهی هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثلِ تو و من به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم، دهنم شیرین شد
ماه طعمِ غزلم را ز نگاهِ تو چشید
من که حتّی پِیِ پژواکِ خودم میگردم
آخرین زمزمهام را همهی شهر شنید.
#محمدعلی_بهمنی
♥ ️🍃
و چه بیذوق جهانی که مرا با تو ندید
رشتهای جنسِ همان رشته که بر گردنِ توست
چه سرِ وقت مرا هم به سرِ وعده کشید
به کف و ماسه که نایابترین مرجانها
تپشِ تبزدهی نبضِ مرا میفهمید
آسمان روشنیاش را همه بر چشمِ تو داد
مثلِ خورشید که خود را به دلِ من بخشید
ما به اندازهی هم سهم ز دریا بردیم
هیچکس مثلِ تو و من به تفاهم نرسید
خواستی شعر بخوانم، دهنم شیرین شد
ماه طعمِ غزلم را ز نگاهِ تو چشید
من که حتّی پِیِ پژواکِ خودم میگردم
آخرین زمزمهام را همهی شهر شنید.
#محمدعلی_بهمنی
♥ ️🍃
- ۳۵۷
- ۱۳ تیر ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط