nemeرازپشت دیوار
neme:رازپشت دیوار
p:5
.
.
.
.
.
.
میخواستیم بریم بالا که یکی از زیر دستاش گفت برق شرکت رفته قربان
من با ترس فقط نگا میکردم
《دیدم عین چی داره میترسه خیلی ضایع بودکاراش..خنده.._》
رفتیم داخل شرکت همه جا تاریک بود که من یهو پام لیز خود بعد از این که افتادم یه جسم بزرگ هم افتاد روم میخواستم یه چیزی بگم که با برخورد لبی نرم به لب هام ساکت شدم لعنتی بلندم نمیشد اخه این دیگه کیه داشتم کم کم نفس کم میوردم که ازم جداشد باصدای خمار گفت که دوستم داره یاخدا نکنه جئون کوک باشه صداش اشنا بود منو کشون کشون برد سمت یه اتاق خیلی ترسناک وتاریک بود به زور میشد کوک رو دید میخواست دوباره ببوستم که یکی در زد .
_این دفعه شانس اوردی
+نفس راحتی کشیدم کوک رفت بیرون یکم که بیشتر به اطراف نگاه کردم فهمیدم داخل اتاق کارشیم
خلاصه که اومد تو وگفت......
ادامه دارد ..😁
تو خماری بمونید تا فردا
بای بای😉👋
p:5
.
.
.
.
.
.
میخواستیم بریم بالا که یکی از زیر دستاش گفت برق شرکت رفته قربان
من با ترس فقط نگا میکردم
《دیدم عین چی داره میترسه خیلی ضایع بودکاراش..خنده.._》
رفتیم داخل شرکت همه جا تاریک بود که من یهو پام لیز خود بعد از این که افتادم یه جسم بزرگ هم افتاد روم میخواستم یه چیزی بگم که با برخورد لبی نرم به لب هام ساکت شدم لعنتی بلندم نمیشد اخه این دیگه کیه داشتم کم کم نفس کم میوردم که ازم جداشد باصدای خمار گفت که دوستم داره یاخدا نکنه جئون کوک باشه صداش اشنا بود منو کشون کشون برد سمت یه اتاق خیلی ترسناک وتاریک بود به زور میشد کوک رو دید میخواست دوباره ببوستم که یکی در زد .
_این دفعه شانس اوردی
+نفس راحتی کشیدم کوک رفت بیرون یکم که بیشتر به اطراف نگاه کردم فهمیدم داخل اتاق کارشیم
خلاصه که اومد تو وگفت......
ادامه دارد ..😁
تو خماری بمونید تا فردا
بای بای😉👋
- ۱.۵k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط