+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.107
(از زبون ا.ت)
جونگ کوک هنوز محکم منو بغل کرده بود. دستاش دور کمرم بود و سرش رو شونهم. منم دستامو دور گردنش حلقه کرده بودم و صورتمو فرو کرده بودم تو گردنش. بوی عطرش، گرمای بدنش، همه چی واقعی بود. قلبم تند میزد، ولی این بار نه فقط از ترس.
(با صدای گرفته و هقهق)
+ تو... واقعاً اینجایی... من فکر میکردم دیوونه شدم... فکر میکردم دارم توهم میزنم...
جونگ کوک هیچی نگفت. فقط بغلش رو محکمتر کرد و موهامو آروم نوازش کرد. همون نوازش قدیمی که دلم براش تنگ شده بود. من چشمامو بستم و بیشتر چسبیدم بهش.
چند دقیقه گذشت. فقط صدای بارون به پنجره و تپش قلب ما دوتا تو اتاق میپیچید.
بالاخره جونگ کوک آروم سرشو عقب کشید و با همون چشمهای تیلهای سیاه بهم نگاه کرد. نگاهش پر از درد و دلتنگی بود.
(صدای بم و گرفته)
- دلم برات تنگ شده بود ا.ت... خیلی تنگ شده بود. نتونستم کامل برم. هر شب میدیدمت که تو اتاقم گریه میکنی، هودیمو میپوشی، بالشمو بغل میکنی... نمیتونستم تحمل کنم.
من اشکامو پاک کردم و با صدای لرزان گفتم:
+ من... من هنوز نمیفهمم چطور ممکنه. تو مردی... من دیدم... پزشکا گفتن... چطور...
جونگ کوک انگشتشو آروم گذاشت رو لبام و نذاشت ادامه بدم.
(آروم)
- بعداً برات توضیح میدم. فعلاً فقط... بذار بغلت کنم. شش ماهه منتظر این لحظه بودم.
من دوباره سرمو گذاشتم رو سینهش و بغلش کردم. این بار محکمتر. بدنم هنوز میلرزید، ولی ترس کمکم داشت جای خودشو به یه حس دیگه میداد. دلتنگی، عشق، گیجی، همه قاطی شده بود.
(زیر لب)
+ دوستت دارم احمق... خیلی دوستت دارم. حتی اگه هنوز کامل نفهمیدم چی بهم میگذره... حتی اگه هنوز گاهی ازت میترسم... دوستت دارم.
جونگ کوک سرشو گذاشت رو موهام و آروم بوسیدش.
(با صدای خیلی آروم)
- منم دوستت دارم پرنسس... بیشتر از هر چیزی تو این دنیا.
ما همونجوری روی زمین اتاقش نشستیم، همدیگه رو بغل کرده بودیم و بارون به پنجره میکوبید.
برای اولین بار بعد از یک سال، اتاق خالی نبود........
ادامه دارد.....
-I shouldn't fall in love with you
p.107
(از زبون ا.ت)
جونگ کوک هنوز محکم منو بغل کرده بود. دستاش دور کمرم بود و سرش رو شونهم. منم دستامو دور گردنش حلقه کرده بودم و صورتمو فرو کرده بودم تو گردنش. بوی عطرش، گرمای بدنش، همه چی واقعی بود. قلبم تند میزد، ولی این بار نه فقط از ترس.
(با صدای گرفته و هقهق)
+ تو... واقعاً اینجایی... من فکر میکردم دیوونه شدم... فکر میکردم دارم توهم میزنم...
جونگ کوک هیچی نگفت. فقط بغلش رو محکمتر کرد و موهامو آروم نوازش کرد. همون نوازش قدیمی که دلم براش تنگ شده بود. من چشمامو بستم و بیشتر چسبیدم بهش.
چند دقیقه گذشت. فقط صدای بارون به پنجره و تپش قلب ما دوتا تو اتاق میپیچید.
بالاخره جونگ کوک آروم سرشو عقب کشید و با همون چشمهای تیلهای سیاه بهم نگاه کرد. نگاهش پر از درد و دلتنگی بود.
(صدای بم و گرفته)
- دلم برات تنگ شده بود ا.ت... خیلی تنگ شده بود. نتونستم کامل برم. هر شب میدیدمت که تو اتاقم گریه میکنی، هودیمو میپوشی، بالشمو بغل میکنی... نمیتونستم تحمل کنم.
من اشکامو پاک کردم و با صدای لرزان گفتم:
+ من... من هنوز نمیفهمم چطور ممکنه. تو مردی... من دیدم... پزشکا گفتن... چطور...
جونگ کوک انگشتشو آروم گذاشت رو لبام و نذاشت ادامه بدم.
(آروم)
- بعداً برات توضیح میدم. فعلاً فقط... بذار بغلت کنم. شش ماهه منتظر این لحظه بودم.
من دوباره سرمو گذاشتم رو سینهش و بغلش کردم. این بار محکمتر. بدنم هنوز میلرزید، ولی ترس کمکم داشت جای خودشو به یه حس دیگه میداد. دلتنگی، عشق، گیجی، همه قاطی شده بود.
(زیر لب)
+ دوستت دارم احمق... خیلی دوستت دارم. حتی اگه هنوز کامل نفهمیدم چی بهم میگذره... حتی اگه هنوز گاهی ازت میترسم... دوستت دارم.
جونگ کوک سرشو گذاشت رو موهام و آروم بوسیدش.
(با صدای خیلی آروم)
- منم دوستت دارم پرنسس... بیشتر از هر چیزی تو این دنیا.
ما همونجوری روی زمین اتاقش نشستیم، همدیگه رو بغل کرده بودیم و بارون به پنجره میکوبید.
برای اولین بار بعد از یک سال، اتاق خالی نبود........
ادامه دارد.....
- ۷۱۷
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط