BAD BOY LOVER 💋
BAD BOY LOVER 💋
Part 31🍷
ویو جونگکوک:
ماشین جلوی یک خانهی قدیمی متوقف شد.
تمام مسیر حتی یک کلمه هم حرف نزده بودم.
فقط به آدرس روی کاغذ نگاه میکردم.
جایی که گفته بودند پدرم آخرین بار آنجا دیده شده.
پیاده شدم.
ا/ت هم چند قدم پشت سرم ایستاد.
«جونگکوک... مطمئنی؟»
جوابی ندادم.
دستم روی دستگیرهی در بود.
برای چند ثانیه مکث کردم.
بعد در باز شد.
خانه ساکت بود.
خیلی ساکت.
چند قدم جلو رفتم.
صدای قدمهایی از طبقهی بالا آمد.
ایستادم.
قلبم برای اولین بار بعد از سالها، آنطور عجیب میزد.
یک مرد از پلهها پایین آمد.
موهایش کمی سفید شده بود.
صورتش نسبت به آخرین عکسی که از او دیده بودم، پیرتر شده بود.
اما آن چشمها...
همان چشمها بودند.
چشمهایی که هیچوقت فراموش نکرده بودم.
لبهای مرد لرزید.
ـ «جونگکوک...»
نفس در سینهام حبس شد.
همهی خشمهایی که سالها با خودم حمل کرده بودم، برای چند لحظه ناپدید شدند.
فقط یک کلمه از دهانم خارج شد:
_ «بابا...؟»
جئون جانگی همانجا ایستاد.
چشمهایش پر از اشک شد.
ـ «پسرم...»
چند قدم به سمتم آمد.
من هم ناخودآگاه جلو رفتم.
وقتی به هم رسیدیم، پدرم من را در آغوش گرفت.
محکم.
آنقدر محکم که انگار میترسید اگر رهایم کند، دوباره برای سالها ناپدید شوم.
چند لحظه هیچکدام حرف نزدیم.
فقط سکوت بود.
سکوتی که انگار تمام سالهای دوری را فریاد میزد.
صدای پدرم لرزید:
ـ «بزرگ شدی...»
سرم را پایین انداختم.
_ «فکر میکردم مردی.»
ـ «میدونم.»
_ «هر سال فکر کردم چرا حتی یه بار برنگشتی.»
صدایم آرامتر شد.
_ «چرا گذاشتی فکر کنم دیگه پدر ندارم؟»
جئون جانگی اشکهایش را پاک کرد.
ـ «چون اگر برمیگشتم، ممکن بود تو رو از دست بدم.»
سرم را بالا آوردم.
_ «پس این همه سال کجا بودی؟»
ـ «دور از تو.»
_ «برای چی؟»
پدرم چند لحظه سکوت کرد.
ـ «برای اینکه زنده بمونی.»
نگاهش کردم.
برای اولین بار فهمیدم پشت تمام آن سالهای نبودن...
یک پدر هم وجود داشته که هر روز دلش برای پسرش تنگ شده.
جئون جانگی دستش را روی شانهام گذاشت.
ـ «من هر روز بزرگ شدنت رو از دور دیدم.»
چشمهایم پر شد.
_ «پس چرا نیومدی؟»
ـ «چون هر بار که میخواستم برگردم، نشونهای از دشمن پیدا میکردم.»
مکث کرد.
ـ «اما هیچوقت فکر نمیکردم یک روز خودت پیدام کنی.»
چند لحظه سکوت کردم.
بعد آرام گفتم:
_ «خیلی دلم برات تنگ شده بود.»
جئون جانگی دوباره من را در آغوش گرفت.
ـ «منم... بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
ا/ت چند قدم دورتر ایستاده بود و با چشمهای خیس به آن دو نگاه میکرد.
اما ناگهان چهرهی جئون جانگی تغییر کرد.
انگار چیزی به یادش آمده باشد.
نگاهش به ا/ت افتاد.
چند ثانیه مات ماند.
بعد آرام گفت:
ـ «تو...»
ا/ت جلو آمد.
«من ا/ت هستم.»
جئون جانگی با شنیدن اسمش نفسش را حبس کرد.
ـ «پس تو دخترِ سانگهو هستی...»
ا/ت سرش را تکان داد.
«بله.»
جئون جانگی به جونگکوک نگاه کرد.
نگاهش پر از نگرانی شد.
ـ «پس یعنی... شما دو نفر دوباره همدیگه رو پیدا کردید.»
جونگکوک اخم کرد.
_ «چرا اینقدر نگران شدی؟»
جئون جانگی جواب نداد.
فقط به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد.
خیابان را نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ «چون قرار نبود شما دوباره همدیگه رو ببینید... تا وقتی که اون هنوز زندهست.»
جونگکوک خشکش زد.
_ «اون کیه؟»
جئون جانگی برگشت.
چهرهاش دیگر آرام نبود.
ـ «کسی که بیست سال پیش باعث جدایی من و سانگهو شد.»
مکث کرد.
ـ «و حالا فهمیده که شما دوباره کنار هم هستید.»
ا/ت با نگرانی پرسید:
«پس... دوباره دنبالمون میاد؟»
جئون جانگی فقط یک جمله گفت:
ـ «نه.»
نگاهش روی جونگکوک ثابت ماند.
ـ «این بار خودش نمیاد.»
سکوت.
ـ «یکی رو میفرسته که شما رو از بین ببره.»
جونگکوک قدمی جلو رفت.
_ «کی؟»
جئون جانگی آرام جواب داد:
ـ «کسی که همین الان... داخل این خونهست.»
جونگکوک برگشت.
صدای قدمی از پشت سرشان آمد.
تق... تق... تق...
همه ساکت شدند.
و چراغ راهرو خاموش شد.
ادامه دارد... 🖤🍷
Part 31🍷
ویو جونگکوک:
ماشین جلوی یک خانهی قدیمی متوقف شد.
تمام مسیر حتی یک کلمه هم حرف نزده بودم.
فقط به آدرس روی کاغذ نگاه میکردم.
جایی که گفته بودند پدرم آخرین بار آنجا دیده شده.
پیاده شدم.
ا/ت هم چند قدم پشت سرم ایستاد.
«جونگکوک... مطمئنی؟»
جوابی ندادم.
دستم روی دستگیرهی در بود.
برای چند ثانیه مکث کردم.
بعد در باز شد.
خانه ساکت بود.
خیلی ساکت.
چند قدم جلو رفتم.
صدای قدمهایی از طبقهی بالا آمد.
ایستادم.
قلبم برای اولین بار بعد از سالها، آنطور عجیب میزد.
یک مرد از پلهها پایین آمد.
موهایش کمی سفید شده بود.
صورتش نسبت به آخرین عکسی که از او دیده بودم، پیرتر شده بود.
اما آن چشمها...
همان چشمها بودند.
چشمهایی که هیچوقت فراموش نکرده بودم.
لبهای مرد لرزید.
ـ «جونگکوک...»
نفس در سینهام حبس شد.
همهی خشمهایی که سالها با خودم حمل کرده بودم، برای چند لحظه ناپدید شدند.
فقط یک کلمه از دهانم خارج شد:
_ «بابا...؟»
جئون جانگی همانجا ایستاد.
چشمهایش پر از اشک شد.
ـ «پسرم...»
چند قدم به سمتم آمد.
من هم ناخودآگاه جلو رفتم.
وقتی به هم رسیدیم، پدرم من را در آغوش گرفت.
محکم.
آنقدر محکم که انگار میترسید اگر رهایم کند، دوباره برای سالها ناپدید شوم.
چند لحظه هیچکدام حرف نزدیم.
فقط سکوت بود.
سکوتی که انگار تمام سالهای دوری را فریاد میزد.
صدای پدرم لرزید:
ـ «بزرگ شدی...»
سرم را پایین انداختم.
_ «فکر میکردم مردی.»
ـ «میدونم.»
_ «هر سال فکر کردم چرا حتی یه بار برنگشتی.»
صدایم آرامتر شد.
_ «چرا گذاشتی فکر کنم دیگه پدر ندارم؟»
جئون جانگی اشکهایش را پاک کرد.
ـ «چون اگر برمیگشتم، ممکن بود تو رو از دست بدم.»
سرم را بالا آوردم.
_ «پس این همه سال کجا بودی؟»
ـ «دور از تو.»
_ «برای چی؟»
پدرم چند لحظه سکوت کرد.
ـ «برای اینکه زنده بمونی.»
نگاهش کردم.
برای اولین بار فهمیدم پشت تمام آن سالهای نبودن...
یک پدر هم وجود داشته که هر روز دلش برای پسرش تنگ شده.
جئون جانگی دستش را روی شانهام گذاشت.
ـ «من هر روز بزرگ شدنت رو از دور دیدم.»
چشمهایم پر شد.
_ «پس چرا نیومدی؟»
ـ «چون هر بار که میخواستم برگردم، نشونهای از دشمن پیدا میکردم.»
مکث کرد.
ـ «اما هیچوقت فکر نمیکردم یک روز خودت پیدام کنی.»
چند لحظه سکوت کردم.
بعد آرام گفتم:
_ «خیلی دلم برات تنگ شده بود.»
جئون جانگی دوباره من را در آغوش گرفت.
ـ «منم... بیشتر از چیزی که فکر میکنی.»
ا/ت چند قدم دورتر ایستاده بود و با چشمهای خیس به آن دو نگاه میکرد.
اما ناگهان چهرهی جئون جانگی تغییر کرد.
انگار چیزی به یادش آمده باشد.
نگاهش به ا/ت افتاد.
چند ثانیه مات ماند.
بعد آرام گفت:
ـ «تو...»
ا/ت جلو آمد.
«من ا/ت هستم.»
جئون جانگی با شنیدن اسمش نفسش را حبس کرد.
ـ «پس تو دخترِ سانگهو هستی...»
ا/ت سرش را تکان داد.
«بله.»
جئون جانگی به جونگکوک نگاه کرد.
نگاهش پر از نگرانی شد.
ـ «پس یعنی... شما دو نفر دوباره همدیگه رو پیدا کردید.»
جونگکوک اخم کرد.
_ «چرا اینقدر نگران شدی؟»
جئون جانگی جواب نداد.
فقط به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد.
خیابان را نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
ـ «چون قرار نبود شما دوباره همدیگه رو ببینید... تا وقتی که اون هنوز زندهست.»
جونگکوک خشکش زد.
_ «اون کیه؟»
جئون جانگی برگشت.
چهرهاش دیگر آرام نبود.
ـ «کسی که بیست سال پیش باعث جدایی من و سانگهو شد.»
مکث کرد.
ـ «و حالا فهمیده که شما دوباره کنار هم هستید.»
ا/ت با نگرانی پرسید:
«پس... دوباره دنبالمون میاد؟»
جئون جانگی فقط یک جمله گفت:
ـ «نه.»
نگاهش روی جونگکوک ثابت ماند.
ـ «این بار خودش نمیاد.»
سکوت.
ـ «یکی رو میفرسته که شما رو از بین ببره.»
جونگکوک قدمی جلو رفت.
_ «کی؟»
جئون جانگی آرام جواب داد:
ـ «کسی که همین الان... داخل این خونهست.»
جونگکوک برگشت.
صدای قدمی از پشت سرشان آمد.
تق... تق... تق...
همه ساکت شدند.
و چراغ راهرو خاموش شد.
ادامه دارد... 🖤🍷
- ۲۳۱
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط