{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرا باور کن

مرا باور کن
پارت 39
ریاء
توی آشپز خونه ی عمارت نشسته بودم و داشتم واسه خودم اهنگ زمزمه کردم آخه از صبح که بیدار شدم کسی نبودم انگار همه رفتن حتی خدمتکارا هرچی صدا زدم کسی رو پیدا نکردم
خوب چه بهتر تنها بمونم
دوباره برگشتم به زمزمه کردن که صدای دلبر رو شنیدم داره صدام میزنه
+ ریاء
_ هوی دلبر من تو آشپزخونه ام چی می خوای؟
+ریاء
بابا این دختر چقدر نفهمه به سمته اتاقم رفتم ولی پیداش نکردم دوباره صداشو شنیدم
+ریاء
_ دختر کجایی بگو تا بیام اذیتم نکن؟
خلاصه کل عمارت گشتم ولی.. نه دلبر رو پیدا کردم نه بنی بشری گفتم شاید بیرونن به سمت حیاط عمارت رفتم
که این بار یه صدای آشنایی شنیدم........... این صدا........
صدای...... سماء.....
+ ریاء
این صدا از کجا می یاد
به سمت صدا رفتم که به یه جنگل که پشته عمارت ولی یه در هست که قفل شده از در به جنگل نگاه کردم................
یه جنگله خیلی بزرگ بود حتی پشه ایی توش پر نمیزنه
خواستم قفلو باز کنم که دوباره صدای سماء رو شنیدم
به جلوم نگاه کردم...................... یه جیققققققققق
................ ادامه دارد.....
دیدگاه ها (۱)

مرا باور کنپارت 40دلبرساعت طرفایه 7 صبح بود که ریاء شروع کرد...

(Ryan)

خون یا عشق

اجباری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط