{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همچنان در سرسرا

@همچنان در سرسرا@
& الیزابت/+کاترین
+نظرت هست امشب بریم پیش هاگرید؟
&چی،دیونه شدی؟اگر ببیننمون چی؟
+الیزابت(خنده ی شیطانی)ما اسلایترین هستیم!
&باشه،خرم کردی
+فردا میریم هاگزمید!
&تو که تو اینجا بزرگ نشدی،چطوری این هارو میدونی؟
+صبح زود رفتم مطالعه کردم،هم راه ها،هم طلسم های مربوط به کتاب درسی!
&اوکی،وای چطوری وقت کردی؟
+از کسی که ۱۷ تا رمان ۱۰۰ صفحه ای رو تو یک روز خونده چه انتظاری داری؟
&یک عدد خوره ی کتاب پیدا کردم!
بعدش رفتیم برای بازی کوییدیچ که تازه فهمیدیم هری جوینده شده. در حین بازی کنترل جارو از دست هری خارج شد و داشت می افتاد
به روبه رو نگاه کردم،دیدم اسنیپ داره لب میزنه
به پشتش نگاه کردم دیدم پرفسور (اسمش سخته،همونی که دفاع در برابر جادوی سیاه رو درس میداد و ولدمورت پس کلش بود🙃#به جای اسمش)
داره به جاروی هری نگاه میکنه فهمیدم اسنیپ داره کمک میکنه.رفتم زیر ستونی که اسنیپ و#نشسته بودن دیدم هرماینی اونجاست
هرماینی^ کاترین∆
∆چیکار میکنی؟
^جاروی هری بخواطر اسنیپ اینطوری شده!
∆نه ،کار پرفسور #
^چی؟امکان نداره
∆داره!اسنیپ تلاش میکنه اون رو باطل کنه!
^خیل خوب.فقت همین یک بار.
∆مرسی،فقط تماشا کن.
و رفتن سر جاشون . چند لحظه بعد جاروی هری درست شد. و کاترین به # نگاه کرد که عصبانی بود و اسنیپ یک لبخند محوی زده بود
°بعد بازی°
^نمی دوستم اسنیپ طرف ماست
∆من تازه فهمیدم
&=الیزابت
&کاترین...همه‌...هه.. همه میگن تو ...خیانت...کاری...ولیی..کار...دراکو...عه
(دویده،نفس نفس میزنه💨)
∆چی،دراکو!؟
^دراکو همیشه همینه و همین میمونه!
&,باید بریم ....سرسرا...
و هر سه راه افتادن سمت سرسرا و دیدن دراکو داره سخنرانی چرت و پرت میکنه
~دراکو
~اون یه خیانت کار...اوه خودش اومد😏
∆اره،اومدم به چرت و پرت هات پایان بدم😑
^من نمیدونم چرا با همه درگیری راه میندازی،مشکلت چی؟
&هرماینی راست میگه!
∆حالا چی بهشون گفتی؟
~این که تو با مار ها حرف می زنی،تو یه پاسلمات هستی(همون ویژگی هری)🫵
∆چی چی ماتم؟ولی اره من یک بار با مار ها حرف زدم،چیز عجیبیه؟
~اره،اگر نبود چرا نگفتی؟
∆چون کسی ازم نپرسی...صبر کن،از کجا میدونی من با مار ها یک بار حرف زدم لعنتی؟
~بابام از هاگرید پرسید به منم گفت😌
∆بابات ازش نپرسیده،تحدید و باز جوییش کرده.لطفا دست از اذیت کردن دیگران با شهرت پدرت بر دار!
و کاترین با بغض رفت داخل اتاق و شروع کرد به گریه
°دراکو تو ذهنش°
من مثل همیشه اذیت کردم ولی چرا الان احساس گناه میکنم؟چرا دلم می خواهد بغلش کنم؟چرا می خواهم ازش معذرت خواهی کنم؟
من چم شده؟؟؟•
الیزابت با هرماینی رفتن داخل سالن اجتماعات سمت خواب گاهی که کاترین رفته بود
الیز=الیزابت هرما=هرماینی
الیز در زد:میشه بیایم داخل؟
هرما:حالت خوب نیست چ،میدونیم بزار بیایم داخل.
که یک دفعه دراکو وارد سالن شد و اومد پیش الیز و هرما.
دراکو:میشه برید بیرون،من باهاش حرف میزنم
الیز: بخواهی اذیتش کنی میکشیمت
هرما:درسته.
دراکو:باشه،کاریش ندارم.. فقط چند کلمه باهاش حرف میزنم.
و الیزابت و هرماینی رفتن
دریکو در زد
کاترین:دخترا میشه برید؟
دراکو:اون ها رفتم،میشه بیام داخل؟
کاترین:تو که اصلاً نَیا!
دراکو در رو باز میکنه و میاد داخل و در رو میبنده
کاترین:هیییی، گفتم نیا!
دراکو بغلش کرد:ببخشید.
و رفت بیرون
کاترین:الان چی شد؟دراکو بغلم کرد،بعد معذرت خواهی کرد ؟؟؟
دیدگاه ها (۰)

یک سوال داشتم،جان جد تون نظر بدید.سناریو رو ببرم زمانی که مر...

اسنیپ:دیگه تکرار نشه. ولی برای تنبیه میخواهم بدونم چند نوع پ...

فردا کلاس پرواز داشتم و پرفسور هوچ بهمون یاد داد چطوری جارو ...

امروز تولد ۱۱ سالگی من بود ولی کسی نبود که بهم تبریک بگه( ال...

هاگرید:خب میای مدرسه؟کاترین:اما من که جادو گر نیستم.هستم؟هاگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط