۱۰پارتی از هان

#پارت_دوم
#هان

بعد از باز کردن هدیه و خواندن یادداشت، تو هنوز لبخند زده بودی که هان با یه نگاه شیطنت‌آمیز گفت:
— «خب… حالا نوبت یه بازی کوچیکه!»

تو با شک و لبخند پرسیدی:
— «چه بازی‌ای؟»
هان خندید و یه پتو برداشت:
— «یه مسابقه‌ی کوچک زیر پتو… ببین کی می‌تونه بلندترین خنده رو نگه داره بدون اینکه بزنه زیر خنده!»

شروع کردید به خندیدن و همدیگه رو قلقلک دادن. هر بار که هان یه حرکت شوخ‌طبعانه می‌کرد، نمی‌تونستی جلوی خنده‌ت رو بگیری. خودش هم از خنده بلند شد و سعی می‌کرد تو رو قلقلک بده، اما همزمان دستش محکم دستتو نگه داشته بود.

بعد از چند دقیقه، نفس‌ها کم‌کم آروم شد و هر دو روی مبل دراز کشیدید. هان آروم دستشو دور شونه‌ت حلقه کرد و نزدیک‌تر شد:
— «این شب… فقط مال ماست.»

تو سر تکون دادی و دستش رو گرفتت. نگاهش پر از حس صمیمی و علاقه بود، بدون هیچ حرف اضافه‌ای همه چیزو گفته بود. سکوت کوتاه و پر احساس، تبدیل شد به لحظه‌ای که هر دو حس کردید هیچ چیزی نمی‌تونه بینتون فاصله بندازه.

هان لبخند زد و زمزمه کرد:
— «می‌خوام همیشه همین حسو با هم داشته باشیم… حتی وقتی دنیا بیرون شلوغه.»

تو هم لبخند زدی و سرخ شدی، اما تو دلت می‌دونستی که این شب، با همه‌ی خنده‌ها و لحظات صمیمی، یکی از خاص‌ترین شب‌های زندگیتونه
*پایان*
دیدگاه ها (۰)

۱۰پارتی از هان

۱۰پارتی از هان

۱۰پارتی از هان

سوپرایز نیمه شب

"سرنوشت "p,36...۱۰ مین بعد ....ا/ت : بریم تو ؟ سرده....کوک :...

فکر می کنم یکی از افکاری که مشکلاتی رو به وجود میاره اینه که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط