مرزِ ممنوعه
مرزِ ممنوعه
مقدمه:
آرتور کِینگزلی، مردی که نامش در دنیای زیرزمینی به معنای مرگ و قدرت مطلق است، حالا با هویتی جدید و پوششی بینقص، بهعنوان استاد جدید وارد یکی از نفوذناپذیرترین و اشرافیترین کالجهای لندن شده است. او نه برای تدریس، بلکه برای تعقیب شبحی از گذشته آمده است؛ کسی که سالها پیش، تمامِ ریشههای زندگی او را از میان برد. آرتور بدون داشتن خانواده یا میراثی از پدر، قدرت خود را با خون و استراتژی ساخته و اکنون، تنها هدف او پیدا کردن آن فرد و گرفتن انتقام است.
در کالج، آرتور نماد جذابیتِ سرد و دستنیافتنی است. او مردی است با نگاهی نافذ و رفتاری بسیار جدی که حضورش در راهروها، تمام دختران مدرسه را مجذوب خود میکند؛ اما او به هیچکدام از آنها توجهی ندارد و همه را تنها مانعی در مسیر مأموریت خود میبیند.
تا اینکه ایزا واتسون ، دانشآموز انتقالی، وارد این محیط میشود. او برخلاف بقیه، تحت تأثیر جذابیت یا ابهت آرتور قرار نمیگیرد. از اولین برخورد، آرتور از او بیزار است؛ او دختر را دانشآموزی بیملاحظه، دردسرساز و عاملی برای اخلال در نقشهی دقیق خود میبیند. آن هم در مقابل، از نگاههای سنگین و رفتار خشک این استاد جدید، بیزار است.
رابطهی آنها در ابتدا با تنش و سردی پیش میرود. اما با گذشت زمان و در پی برخوردهای ناخواسته، آرتور متوجه میشود که این دختر، فراتر از یک دانشآموز ساده است و حضور او در زندگیاش، پیوندی با همان معمای مرگبار گذشته دارد.
آرتور که سالهاست قلب خود را به سنگ تبدیل کرده، ناآرام آرامآرام در برابر این دختر فرو میریزد. او باید بین انتقامِ دیرینهاش و محافظت از دختری که ابتدا از او متنفر بود، یکی را انتخاب کند؛ چرا که حقیقت، میتواند همزمان هم نجاتبخش باشد و هم ویرانگر.
مقدمه:
آرتور کِینگزلی، مردی که نامش در دنیای زیرزمینی به معنای مرگ و قدرت مطلق است، حالا با هویتی جدید و پوششی بینقص، بهعنوان استاد جدید وارد یکی از نفوذناپذیرترین و اشرافیترین کالجهای لندن شده است. او نه برای تدریس، بلکه برای تعقیب شبحی از گذشته آمده است؛ کسی که سالها پیش، تمامِ ریشههای زندگی او را از میان برد. آرتور بدون داشتن خانواده یا میراثی از پدر، قدرت خود را با خون و استراتژی ساخته و اکنون، تنها هدف او پیدا کردن آن فرد و گرفتن انتقام است.
در کالج، آرتور نماد جذابیتِ سرد و دستنیافتنی است. او مردی است با نگاهی نافذ و رفتاری بسیار جدی که حضورش در راهروها، تمام دختران مدرسه را مجذوب خود میکند؛ اما او به هیچکدام از آنها توجهی ندارد و همه را تنها مانعی در مسیر مأموریت خود میبیند.
تا اینکه ایزا واتسون ، دانشآموز انتقالی، وارد این محیط میشود. او برخلاف بقیه، تحت تأثیر جذابیت یا ابهت آرتور قرار نمیگیرد. از اولین برخورد، آرتور از او بیزار است؛ او دختر را دانشآموزی بیملاحظه، دردسرساز و عاملی برای اخلال در نقشهی دقیق خود میبیند. آن هم در مقابل، از نگاههای سنگین و رفتار خشک این استاد جدید، بیزار است.
رابطهی آنها در ابتدا با تنش و سردی پیش میرود. اما با گذشت زمان و در پی برخوردهای ناخواسته، آرتور متوجه میشود که این دختر، فراتر از یک دانشآموز ساده است و حضور او در زندگیاش، پیوندی با همان معمای مرگبار گذشته دارد.
آرتور که سالهاست قلب خود را به سنگ تبدیل کرده، ناآرام آرامآرام در برابر این دختر فرو میریزد. او باید بین انتقامِ دیرینهاش و محافظت از دختری که ابتدا از او متنفر بود، یکی را انتخاب کند؛ چرا که حقیقت، میتواند همزمان هم نجاتبخش باشد و هم ویرانگر.
- ۱.۶k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط