{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

BROKEN RULES | psrt 13

BROKEN RULES | psrt 13

باد شدیدی روی پشت‌بام می‌وزید.

تهیونگ یک قدم جلوتر از جونگ‌کوک ایستاده بود.

نگاهش از روی آن سه نفر برداشته نمی‌شد.

دانش‌آموز اول با تمسخر خندید.

دانش‌آموز اول : رئیس شورا... آخرش هم به خاطر یه دانش‌آموز جدید آبروتو به باد دادی.

تهیونگ با صدایی آرام گفت:

تهیونگ : حرفت تموم شد؟

دانش‌آموز دوم جلو آمد.

دانش‌آموز دوم : هنوز نه.

نگاهش را به جونگ‌کوک دوخت.

دانش‌آموز دوم : اگه از این مدرسه بری، همه‌چی تموم می‌شه.

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

قبل از اینکه بتواند جواب بدهد، تهیونگ محکم گفت:

تهیونگ : اون هیچ جا نمی‌ره.

دانش‌آموز اول خندید.

دانش‌آموز اول : مطمئنی؟

بعد گوشی‌اش را بالا گرفت.

روی صفحه، همان عکس دیده می‌شد.

دانش‌آموز اول : این عکس الان دست نصف مدرسه‌ست.

فقط کافیه برای مدیر هم بفرستیم.

اون وقت...

نه تو رئیس شورا می‌مونی، نه اون اینجا درس می‌خونه.

جونگ‌کوک رنگش پرید.

نگاهش به تهیونگ افتاد.

می‌دانست تهیونگ برای رسیدن به جایگاهش سال‌ها زحمت کشیده بود.

آرام گفت:

جونگ‌کوک : تهیونگ...

اگه لازم باشه...

من خودم از مدرسه می‌رم.

تهیونگ با ناباوری به او نگاه کرد.

تهیونگ : چی گفتی؟

جونگ‌کوک لبخند تلخی زد.

جونگ‌کوک : نمی‌خوام به خاطر من آینده‌ت خراب بشه.

چند ثانیه سکوت...

بعد ناگهان تهیونگ یقه‌ی جونگ‌کوک را گرفت.

نه از روی عصبانیت...

از روی ترس.

تهیونگ : دیگه هیچ‌وقت این حرف رو نزن.

جونگ‌کوک با تعجب نگاهش کرد.

تهیونگ : فکر می‌کنی جایگاه رئیس شورا از تو برام مهم‌تره؟

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

تهیونگ آرام دستش را رها کرد.

تهیونگ : اگه مجبور باشم بین این جایگاه...

و تو یکی رو انتخاب کنم...

بدون حتی یک ثانیه فکر کردن، تو رو انتخاب می‌کنم.

چشم‌های جونگ‌کوک پر از اشک شد.

همان لحظه، مدیر مدرسه همراه چند معلم وارد پشت‌بام شدند.

مدیر با صدای جدی گفت:

مدیر : اینجا چه خبره؟

سه دانش‌آموز سریع جلو آمدند.

دانش‌آموز اول : آقای مدیر، ما فقط خواستیم حقیقت رو نشون بدیم.

مدیر نگاهش را بین همه چرخاند.

بعد به تهیونگ گفت:

مدیر : همگی... دفتر من.


در راه دفتر مدیر...

جونگ‌کوک فقط به یک چیز فکر می‌کرد.

شاید...

همه‌چیز همین امروز تمام شود.

اما تهیونگ، آرام دست جونگ‌کوک را گرفت.

آن‌قدر آرام که هیچ‌کس جز خودشان متوجه نشد.

تهیونگ زیر لب گفت:

تهیونگ : هر اتفاقی بیفته...

این بار تنها نمی‌ذارمت.

جونگ‌کوک لبخند زد.

برای اولین بار...

از آینده نمی‌ترسید.

چون می‌دانست هر اتفاقی بیفتد...

کنار تهیونگ خواهد بود.
دیدگاه ها (۱۴)

BROKEN RULES | part 12صبح روز بعد...جونگ‌کوک هنوز وارد مدرسه...

BROKEN RULES | part 11تهیونگ چند ثانیه بی‌حرکت ماند.لبخندی ک...

BROKEN RULES | part 4از صبح، حس عجیبی همراه جونگ‌کوک بود.هر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط