{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

😂🖤 پارت پانزدهم | «یک هفته سکوت»

😂🖤 پارت پانزدهم | «یک هفته سکوت»

بعد از جنگ بالش‌ها...

عمارت شبیه میدان جنگ شده بود.

لانا پشت مبل ایستاده بود و تهیونگ هم پشت پرده قایم شده بود.

تهیونگ آرام گفت:

— «لانا...»

— «چی؟»

— «فکر کنم رئیس خیلی عصبانیه.»

لانا سرش را بیرون آورد.

کوک وسط سالن ایستاده بود.

کاملاً ساکت.

نه اخم.

نه داد.

فقط...

سکوت.

لانا زیر لب:

— «این سکوتش از داد زدنش ترسناک‌تره.»

تهیونگ:

— «صددرصد.»

کوک آرام سرش را بلند کرد.

— «تهیونگ.»

تهیونگ خشکش زد.

— «جانم؟»

— «بیا اینجا.»

تهیونگ به لانا نگاه کرد.

— «تو اول برو.»

لانا:

— «چرا من؟»

— «چون تو شجاع‌تری.»

— «دروغ نگو، تو خودت از من شجاع‌تری!»

کوک:

— «من هنوز صداتونو می‌شنوم.»

هر دو:

— «😐»

تهیونگ آهسته:

— «خدا بیامرزه‌مون.»

لانا:

— «هنوز نمردیم.»

تهیونگ:

— «از نظر روحی چرا.»

هر دو با قدم‌های خیلی آرام جلو رفتند.

کوک به ساعت نگاه کرد.

— «می‌دونید امروز چند بار منو مجبور کردید از این سالن رد بشم؟»

لانا:

— «چهار؟»

تهیونگ:

— «هفت؟»

کوک:

— «دوازده بار.»

هر دو:

— «😨»

کوک ادامه داد:

— «و می‌دونید چند تا بالش پیدا کردم؟»

تهیونگ:

— «پنج تا؟»

کوک:

— «بیست‌وهفت تا.»

لانا آرام گفت:

— «ما فقط چندتا بالش داشتیم...»

کوک:

— «دقیقاً.»

تهیونگ به لانا نگاه کرد.

— «چرا این جمله‌اش انقدر ترسناک بود؟»

کوک یک قدم جلو آمد.

هر دو ناخودآگاه یک قدم عقب رفتند.

کوک:

— «پس تصمیم گرفتم از امروز...»

مکث.

— «قانون جدید بذارم.»

تهیونگ:

— «چه قانونی؟»

کوک:

— «هرکس توی این عمارت دوباره جنگ بالش راه بندازه...»

لانا و تهیونگ با دقت گوش دادند.

کوک ناگهان چراغ‌های سالن را خاموش کرد.

تق!

تاریکی.

لانا:

— «وااااای!»

تهیونگ:

— «رئیس؟!»

یک صدای عجیب از بلندگوهای عمارت پخش شد.

«عملیات بالش... شکست خورد.»

تهیونگ:

— «یااااااااا!»

لانا:

— «کوووووک! 😭»

چراغ‌ها دوباره روشن شدند.

کوک همان‌جا ایستاده بود.

کاملاً جدی.

بعد...

یک لبخند خیلی کوچیک زد.

— «ترسیدید؟»

لانا با چشم‌های گرد:

— «تو...»

تهیونگ دستش را روی قلبش گذاشت.

— «من رسماً دیگه هیچ‌وقت بالش دستم نمی‌گیرم.»

لانا:

— «منم.»

کوک:

— «خوبه.»

هر دو سریع سر تکان دادند.

— «بله رئیس.»

کوک ابرو بالا انداخت.

— «رئیس؟»

تهیونگ:

— «بله رئیس.»

لانا:

— «بله رئیس.»

کوک:

— «عجب...»

تهیونگ خیلی آهسته به لانا گفت:

— «فکر کنم از امروز باید خیلی مؤدب باشیم.»

لانا:

— «تا چند وقت؟»

تهیونگ:

— «حداقل یه هفته.»

کوک از آن طرف سالن:

— «شنیدم.»

هر دو:

— «😨»

تهیونگ:

— «من از همین الان شروع می‌کنم.»

لانا صاف ایستاد.

— «منم.»

کوک از کنارشان رد شد.

— «خوبه.»

همین که رفت...

تهیونگ آرام نفسش را بیرون داد.

— «من دیگه جلوی این آدم حتی عطسه هم نمی‌کنم.»

لانا:

— «من حتی جرئت نمی‌کنم آب بخورم.»

تهیونگ:

— «چرا؟»

لانا:

— «نمی‌دونم. ترسیدم.»

تهیونگ:

— «منم.»

از آن طرف سالن صدای کوک آمد:

— «آب بخورید. مشکلی نیست.»

هر دو با وحشت به هم نگاه کردند.

— «😨»

تهیونگ:

— «اون ذهن‌خوانه؟»

لانا:

— «نمی‌دونم! فقط ساکت باش!»

و از همان روز...

تا یک هفته،

هر وقت کوک وارد اتاق می‌شد:

تهیونگ صاف می‌ایستاد.

لانا هم سریع ساکت می‌شد.

اگر کوک می‌گفت:

— «چایی می‌خوام.»

تهیونگ:

— «چشم رئیس! همین الان!»

اگر می‌گفت:

— «لانا.»

لانا:

— «جانم رئیس! 😭»

و اگر کوک فقط نگاهشان می‌کرد...

هر دو:

— «ما کاری نکردیم! 😭»

کوک فقط لبخند کوچکی می‌زد.

چون نقشه‌اش...

کاملاً جواب داده بود. 😂💀🖤

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

😂 پارت ۱۶ | «رئیس واقعاً عصبانی شد»صبح روز بعد...عمارت عجیب ...

🖤 پارت ۱۷ | «پاکت سیاه»نیمه‌شب بود.عمارت کاملاً ساکت بود.لان...

کاپشن چک شه........

😂 پارت چهاردهم | «رئیس مافیا علیه بالش‌ها»ساعت ۱۰ صبح.عمارت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط