Empire of the Six Towers:
Empire of the Six Towers:
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p²²
تا اینکه یکی در زد . صدای کوتاهی اومد که انگار یکی داره در میزنه . صداش توی کل اتاق پیچید . نفسم توی سینم حبس شد . صدا هر ثانیه تکرار میشد و هربار محکم تر از دفعه ی قبل . جرعت نداشتم درب رو باز کنم . یک دفعه صدا قطع شد . از ترس رنگم پریده بود . آروم از سوراخ قفل درب بیرون رو نگاه کردم . کسی نبود . ولی ... ولی با چیزی که دیدم خون توی رگام یخ زد . یک رده ی خون روی زمین بود .
اما من وقتی داشتم میومدم که راهرو ... راهرو تمیز بود ، پس این چیه ؟!
از ترس چند قدمی رفتم عقب . دوباره صدای در زدن اومد . سریع رفتن پشت درب ایستادم . از ترس نشستم و زانو هامو بای ک دست بغل کردم و جلوی دهنم رو گرفتم .
بعد از چند لحظه دوباره صدا قطع شد ، اما ... اما یک صدای مردی از پشت درب اومد . خشکم زد ، چون غیر از من کسی اینجا نبود . مرده گفت : کاترین ؟! ... اونجایی ؟! ...
سکته رو من زدم دیگه ... ولی این صداش خیلی شبیه به ... شبیه به آدرین بود تا اینکه ... اینو شنیدم :
× آریا کاترین اینجا هم نیس ... راستی به امیلی زنگ بزن بیاد این شیشه ی مربا توی راهرو شکست ، بیاد جمع کنه .
- یعنی کجا رفته ... اگه اتفاقی بیوفته چی !
× بابا حتما رفته یکم قدم بزنه ...
همینطوری متعجب مونده بودم . یعنی من بخاطر هیچی ریده بودم به خودم ؟!
به خودم اومدم و بلند شدم و رفتم عقب کنار تخت . سریع یک چوب بیسبال برداشتم و رفتم سمت درب . آروم بازش کردم و دیدم ...
ویو آدرین *
چند لحظه قبل *
منو آریا رفته بودیم طبقه ی ۵ تا گیم بزنیم . یکهو یک رعد و برق زد و برقا رفت . توی بازی هم ما هردومون مساوی شدیم و شرط گذاشتیم هرکی تونست یادداشت ترسناک توی خونه رو پیرا کنه ،اون برندست . حالا بگذریم و وقتی رفتیم توی باغ ، اون یادداشته نبود .
بعد از کاترین یادمون اومد و گفتیم بریم حالشو بپرسیم . کل عمارت رو گشتیم ولی پیداش نشد . از آخر رفتم سمت اتاقش که شاید اونجا باشه . آروم در زدم . جواب نداد . یک شیشه ی مربا آلبالو هم دستم بود که افتاد و شکست و مثل خون پخش زمین شد . دوباره بعد از اون در زدم و گفتم : کاترین .؟! .... اونجایی ؟!
بعد از چند لحظه درب باز شد . شوکه شدم و تا برگشتن یکی با چوب محکم زد پس گردنم 🦦
ویو کاترین *
تا درب رو باز کردم سریع با چوب بیسبال زدم روی گردن یارو ... بعد دیدم ، عهههه این آدرین داداشی خودمونه که "میدونم. زیادی باهاش گرم گرفتم و صمیمی شدم🤦🏻♀"
یک صدای بدی هم داد . آریا از اون طرف میاد و فقط منو نگاه میکنه و میزنه زیر خنده 🤣🤣🤣🤣
و منم که به خودم اومدم و فهمیدم چیکار کردم خندم گرفته بود .
- آدرین داداش بیا اینم کاترین که نگرانش بودی . میگفتی اگه دزدیده باشن چی ... این رو اگه بدزدن همون شبش برش میگردونن 🤣🤣🤣
+ هه هه هه 😂 شما ها کدوم گورستونی بودین ؟! یکی اینجا بود و نامه گذاشته بود تازه ...
- اونو ما گذاشته بودیم .چون توی اتاق گیم طبقه ی بالا بودیم و هردومون مساوی شدیم . شرط گذاشتیم هرکی برگه رو زود تر پیدا کنه برندست .
اینو شنیدم یعنی میخواستم خفش کنمممممم . همون چوب رو برداشتم و محکم به طرفش پرت کردم ....
ادامه دارد ....
#اکشن #روزمرگی #وکالت #دیالوگ #عاشقانه #سناریو #داستان #فیک_نویسی #رمان #غم_انگیز #نفرت_به_عشق #نفرت_به_عشق
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
p²²
تا اینکه یکی در زد . صدای کوتاهی اومد که انگار یکی داره در میزنه . صداش توی کل اتاق پیچید . نفسم توی سینم حبس شد . صدا هر ثانیه تکرار میشد و هربار محکم تر از دفعه ی قبل . جرعت نداشتم درب رو باز کنم . یک دفعه صدا قطع شد . از ترس رنگم پریده بود . آروم از سوراخ قفل درب بیرون رو نگاه کردم . کسی نبود . ولی ... ولی با چیزی که دیدم خون توی رگام یخ زد . یک رده ی خون روی زمین بود .
اما من وقتی داشتم میومدم که راهرو ... راهرو تمیز بود ، پس این چیه ؟!
از ترس چند قدمی رفتم عقب . دوباره صدای در زدن اومد . سریع رفتن پشت درب ایستادم . از ترس نشستم و زانو هامو بای ک دست بغل کردم و جلوی دهنم رو گرفتم .
بعد از چند لحظه دوباره صدا قطع شد ، اما ... اما یک صدای مردی از پشت درب اومد . خشکم زد ، چون غیر از من کسی اینجا نبود . مرده گفت : کاترین ؟! ... اونجایی ؟! ...
سکته رو من زدم دیگه ... ولی این صداش خیلی شبیه به ... شبیه به آدرین بود تا اینکه ... اینو شنیدم :
× آریا کاترین اینجا هم نیس ... راستی به امیلی زنگ بزن بیاد این شیشه ی مربا توی راهرو شکست ، بیاد جمع کنه .
- یعنی کجا رفته ... اگه اتفاقی بیوفته چی !
× بابا حتما رفته یکم قدم بزنه ...
همینطوری متعجب مونده بودم . یعنی من بخاطر هیچی ریده بودم به خودم ؟!
به خودم اومدم و بلند شدم و رفتم عقب کنار تخت . سریع یک چوب بیسبال برداشتم و رفتم سمت درب . آروم بازش کردم و دیدم ...
ویو آدرین *
چند لحظه قبل *
منو آریا رفته بودیم طبقه ی ۵ تا گیم بزنیم . یکهو یک رعد و برق زد و برقا رفت . توی بازی هم ما هردومون مساوی شدیم و شرط گذاشتیم هرکی تونست یادداشت ترسناک توی خونه رو پیرا کنه ،اون برندست . حالا بگذریم و وقتی رفتیم توی باغ ، اون یادداشته نبود .
بعد از کاترین یادمون اومد و گفتیم بریم حالشو بپرسیم . کل عمارت رو گشتیم ولی پیداش نشد . از آخر رفتم سمت اتاقش که شاید اونجا باشه . آروم در زدم . جواب نداد . یک شیشه ی مربا آلبالو هم دستم بود که افتاد و شکست و مثل خون پخش زمین شد . دوباره بعد از اون در زدم و گفتم : کاترین .؟! .... اونجایی ؟!
بعد از چند لحظه درب باز شد . شوکه شدم و تا برگشتن یکی با چوب محکم زد پس گردنم 🦦
ویو کاترین *
تا درب رو باز کردم سریع با چوب بیسبال زدم روی گردن یارو ... بعد دیدم ، عهههه این آدرین داداشی خودمونه که "میدونم. زیادی باهاش گرم گرفتم و صمیمی شدم🤦🏻♀"
یک صدای بدی هم داد . آریا از اون طرف میاد و فقط منو نگاه میکنه و میزنه زیر خنده 🤣🤣🤣🤣
و منم که به خودم اومدم و فهمیدم چیکار کردم خندم گرفته بود .
- آدرین داداش بیا اینم کاترین که نگرانش بودی . میگفتی اگه دزدیده باشن چی ... این رو اگه بدزدن همون شبش برش میگردونن 🤣🤣🤣
+ هه هه هه 😂 شما ها کدوم گورستونی بودین ؟! یکی اینجا بود و نامه گذاشته بود تازه ...
- اونو ما گذاشته بودیم .چون توی اتاق گیم طبقه ی بالا بودیم و هردومون مساوی شدیم . شرط گذاشتیم هرکی برگه رو زود تر پیدا کنه برندست .
اینو شنیدم یعنی میخواستم خفش کنمممممم . همون چوب رو برداشتم و محکم به طرفش پرت کردم ....
ادامه دارد ....
#اکشن #روزمرگی #وکالت #دیالوگ #عاشقانه #سناریو #داستان #فیک_نویسی #رمان #غم_انگیز #نفرت_به_عشق #نفرت_به_عشق
- ۱.۳k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط