{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دست بر چشمانش گذاشته آرام میگریست ، و خدا پیدا بود در آن

دست بر چشمانش گذاشته آرام میگریست ، و خدا پیدا بود در آن حوالی ، در آن پاگت آدامس درآن کیف سیاه در هر خط خط دفترش ، و خدا پیدا بود در قلب بزرگش ،برخیز دخترم،خدا باتوست پس دنیا ازآن توست،برخیز
دیدگاه ها (۳)

بزن پیرمرد بزن تا آهن پشت سرت آب شود ایشون استاد فیوج (استا...

شاید سهم تو از زندگی نگاه بی تفاوت آدمهایی باشه که ساده از ک...

تنها بگذار دست مهر تو بر سرم باشد،گشنگی نیست،ضعف تن نیست،آب ...

خوابیدی بدون لالایی و قصه بگیر آسوده بخواب بی دردو غصه دیگه ...

عاشقانه های شبنم

«گویی تمامِ آسمانِ پناه و امنیت، از میانِ انگشتانِ من سُر خو...

تکاپو پارت 39=ممنون که موندی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط