{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کنار مشتی خاک

کنار مشتی خاک
در دوردست خودم تنها نشسته ام
نوسان خاک ها شد
و خاک ها از میان انشگتانم لغزید و فرو ریخت
شبیه هیچ شده ای
چهره ات را به سردی
خاک بسپار
اوج خودم را گم کرده ام
می ترسم
از لحظه بعد و از ابن پنجره ای که به روی احساسم گشوده شود
برگی روی فراموشی دستم افتاد : برگ اقاقیا
بوی ترانه ای گمشده می دهد بوی لالایی که روی چهره مادرم نوسان می کند
از پمجره
غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم
بیهوده بود بیهوده بود
این دیوار روی درهای باغ سبز فرو ریخ ...
دیدگاه ها (۱)

شبنم مهتاب می بارددشت سرشار از بخار آبی گلهای نیلوفرمی درخشد...

نگاه دیگران را دیدی که چگونه تحسینم می کرد؟؟آن هنگام که پیرا...

در منتهای غربت من خانه ای بسازوآن دل به ناز و عشوه ی چشمان م...

قول بده عاشق که شدی... چمدان تنهاییت را ببندی و برویتا من بم...

پا می‌شوم. روی دیوار سوراخِ سفیدی‌ست: آینهاین یک دام است؛ می...

ᴘᴀʀᴛ43صدای جونگکوک در ذهنم نجوا می‌کند:«روی تخت ملکه بشین.»ب...

i am dead

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط