{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفته بود:

گفته بود:

این بار برم و برگردم یه سفر میریم مشهد...

امــــــا...

خودشم می دونست که دیگه...

مادرجونم می دونست...

که بغض راه گلوشو بسته بود...

از همون لحظه ای که اومده برای آخرین بار سر بزنه...

از صدای پوتین پاش...

از حسین حسین گفتنش...
دیدگاه ها (۱)

برای بعضی آدما... سنگ فرش ها از جنس طلان... هر چی که اصرار...

گل وقتی گل میشه که از دل خار بیرون بیاد... سخت ولی قشنگ....

همه چیزهای خوب بالا قرار می گیرند حتی اگر کوچک باشند... و ...

همیشه... می نوشتم... می گفتم... پرم از هیچ... اما الان ...

آتیشی که از بارون شروع شدprt9ویوی ا. تنفسم بند اومده بود.صدا...

Forced MarriagePart 19سه روز گذشته بودبعد از حرف‌های اون روز...

همخونه اجباری... پارت ۱۳۲«ویو جئون جونگ‌کوک»جلسه تموم شده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط