سم به تو....
سم به تو....
p15:
بعد شروع به حرف زدن کردن و...
دامیان: میدونی انیا از چی خوشش میاد
بکی: خب بذار ببینم... دامیان😊
دامیان: 🤦🏻♀️
هر هر هر شوخی نکن
بکی: خب خیلی چیزا نمیدونم... تا جاییکه من میدونم بادوم زمینی دوست داره... بهتره از خودش بپرسی
دامیان: چی بگم؟بگم میخوام برات هدیه بخرم چی دوست داری؟
بکی: اره خب راست میگی نمیشه...
ارشام که تا الان داشت به دامیان و بکی نگاه میکرد گفت
ارشام: چرا با خودش نمیری؟به یه بهونه دیگ
دامیان: خب.. ع.. چیز... شاید هم بهتر باشه با خودش برم
ارشام: یعنی معما حل شد؟
دامیان: فقط این که با چه بهونهای برم
بکی:تولد من نزدیکه میتونی به بهونه تولد من باهاش بری خرید
دامیان: اره نخشه خوبیه... امروز میرم
ارشام:دیگه چی؟الان حل شد؟
بکی: اره...
دامیان: برای امتحان فردا خوندین؟
ارشام: کدوم امتحان؟ من داشتم تکالیف استاد رو انجام میدادم
بکی: کدوم تکالیف؟
دامیان:(خیلی زرنگن... فقط یکم زیادی زرنگن)
خرخون جمع تو درسا کمکشون کرد تا وقت رفتن دامیان شد
دامیان: یا انیا بزرگ داره دیر میشه
و جوری فرار کرد انگار یگ دنبالش میکنه😐
بکی و ارشام زدن زیر خنده
کمی بعد:
بکی: چی دوست داری به مارتا بگم بیاره
ارشام: نه چیزی لازم نیست
بکی و ارشام هم برای رسوندن انیا و دامیان به هم با هم حرف زدن ک راستش فکر بکی بود
خونه فورجر:
تقتق
انیا در رو باز کرد و دید دامیان پشت در بوده
دامیان: میخوام برای تولد بکی یه چی بخرم بیا بریم
انیا: خب چرا به من میگی؟
دامیان: چون من نمیدونم دخترا از چی خوششون میاد میخوام کمکم کنی
انیا: باش پس الان میام
لوید: کی بود؟
انیا: بکیه میخواد بریم بیرون[همه چی که شد بکی😐]
انیا لباس پوشید و رفت[مشخصات لباس رو هر تو دوست داری تصور کن]
سوار ماشین دامیان شدن
[دیگه بقیش برا فردا]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
p15:
بعد شروع به حرف زدن کردن و...
دامیان: میدونی انیا از چی خوشش میاد
بکی: خب بذار ببینم... دامیان😊
دامیان: 🤦🏻♀️
هر هر هر شوخی نکن
بکی: خب خیلی چیزا نمیدونم... تا جاییکه من میدونم بادوم زمینی دوست داره... بهتره از خودش بپرسی
دامیان: چی بگم؟بگم میخوام برات هدیه بخرم چی دوست داری؟
بکی: اره خب راست میگی نمیشه...
ارشام که تا الان داشت به دامیان و بکی نگاه میکرد گفت
ارشام: چرا با خودش نمیری؟به یه بهونه دیگ
دامیان: خب.. ع.. چیز... شاید هم بهتر باشه با خودش برم
ارشام: یعنی معما حل شد؟
دامیان: فقط این که با چه بهونهای برم
بکی:تولد من نزدیکه میتونی به بهونه تولد من باهاش بری خرید
دامیان: اره نخشه خوبیه... امروز میرم
ارشام:دیگه چی؟الان حل شد؟
بکی: اره...
دامیان: برای امتحان فردا خوندین؟
ارشام: کدوم امتحان؟ من داشتم تکالیف استاد رو انجام میدادم
بکی: کدوم تکالیف؟
دامیان:(خیلی زرنگن... فقط یکم زیادی زرنگن)
خرخون جمع تو درسا کمکشون کرد تا وقت رفتن دامیان شد
دامیان: یا انیا بزرگ داره دیر میشه
و جوری فرار کرد انگار یگ دنبالش میکنه😐
بکی و ارشام زدن زیر خنده
کمی بعد:
بکی: چی دوست داری به مارتا بگم بیاره
ارشام: نه چیزی لازم نیست
بکی و ارشام هم برای رسوندن انیا و دامیان به هم با هم حرف زدن ک راستش فکر بکی بود
خونه فورجر:
تقتق
انیا در رو باز کرد و دید دامیان پشت در بوده
دامیان: میخوام برای تولد بکی یه چی بخرم بیا بریم
انیا: خب چرا به من میگی؟
دامیان: چون من نمیدونم دخترا از چی خوششون میاد میخوام کمکم کنی
انیا: باش پس الان میام
لوید: کی بود؟
انیا: بکیه میخواد بریم بیرون[همه چی که شد بکی😐]
انیا لباس پوشید و رفت[مشخصات لباس رو هر تو دوست داری تصور کن]
سوار ماشین دامیان شدن
[دیگه بقیش برا فردا]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
- ۶۳۴
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط