{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم، خیلی از امپول میترسیدم! بردنم واسه امپول زدن

بچه که بودم، خیلی از امپول میترسیدم! بردنم واسه امپول زدن!! شروع کردم به کولی بازی! ریختن سرم و دست وپامو نگه داشتن...! سوزنو که آوردن جلو، آخرین جمله ای که گفتم این بود :یاااا حسین شهییددد...!!!
هیچی دیگه، مردم موزاییک میخوردن از خنده!!! اصن یه وضی بود..
دیدگاه ها (۱)

امروز روز فضولیه هر سوالی که دوست داری ازم بپرس جواب میدم

بخورید و بیاشامید ولی تابلو نکنید!! زکریای رازی پس از کشف ال...

من مثل بعضی ها نیستم تقاضا لایک کنم.........تو رو خدا لایک ک...

انریکه

𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧𝐏𝐚𝐫𝐭:9مادرم با آرامش شروع به نوازش کردن من کرد.و با صد...

P⁴

My lovely neighbor part : 62

فاصله یک لبخند تا جنون

هعییییی نوع پست و اینارو برگرفتع از خاله سانی نوشتمح😍💔موضوع ...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕‌ 𝟕منم ن...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_3ساعت دقیقا نه و پنجاه و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط