𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧
𝐌𝐲 𝐌𝐚𝐧
𝐏𝐚𝐫𝐭:9
مادرم با آرامش شروع به نوازش کردن من کرد.
و با صدایی که کمی تلخی درونش نهفته بود گفت:
~:مهتاب من... ناراحت نباش عزیزدلم درست میشه همه چی
با صورتی که اشک ها تمامش رو احاطه کرده بودند به مادرم خیره شدم و با صدایی بغض دار گفتم:
+:چی میخواد درست بشه مامان؟ مثلا بابا از کارش صرف نظر کنه؟ یا جشن عروسی رو بهم بزنه؟ مامان همین الان از پاساژ بیرون اومدیم،اونا لباس هم خریدن برام.
و با صدای بلند شروع کردم به هق هق کردن..
~:واقعا به هوسوک احساسی داری؟
با حرف مامانم شوکه شدم..نکنه جیمین چیزی گفته؟
با تردید لب زدم:
+:م .. مامان تو ا..از کجا میدونی این قضیه رو؟جیمین چیزی گفته؟
~:پس جیمین تمام مدت میدونسته و هربار منو میپیچونده تا تورو به قرار ببره
تمام تنم یخ زد. واکنش مامانم قابل پیشبینی نبود ، درسته همیشه هوای منو داشت..ولی الان واقعا نمیدونستم قراره چیکار کنه.
با دیدن دست مامانم که بالا رفت چشمام رو بستم و منتظر برخورد یه سیلی با صورتم بودم ولی با صدای مامانم که انگار داشت با راننده حرف میزد یکی از چشمام رو باز کردم و به مادرم خیره شدم:
~:لطفا نزدیک بستنی فروشی گردو نگه دار..
با تعجب به مادرم خیره شدم،یعنی نمیخواست سرزنشم کنه؟
~: باید یه بحث مادر، دختری باهم داشته باشیم.
و بعد بهم چشمک زد.
بعد از مدتی که به جایی که مامانم گفت رسیدیم از ماشین پیاده شدیم.
فضای جالب و بامزه ای داشت،تم مغازه آبی کمرنگ و سفید بود.
مامانم به صندلی در گوشه ترین قسمت مغازه اشاره کرد.
و بعد از اینکه بستنی هارو گرفت به سمتم اومد .
~:خب بگو ببینم این کسی که دل دخترمو برده کیه؟
و با اشتیاق بهم خیره شد
خندم گرفته بود و این اشتیاقی که داشت منو تشویق برای گفتن حقیقت میکرد.
+:امم..خب جانگ هوسوک رو مطمئناً میشناسی ، پسر یکی از شُرَکای بابا ، وقتی به مدرسه میرفتم تو دوران دبیرستان باهم ،هم کلاسی بودیم و وقتی سال آخر دبیرستان بودیم بهم اعتراف کرد و از اونجایی که منم یه حس هایی بهش داشتم قبول کردم..
و بعد از گرفتن نفسی دوباره شروع به حرف زدن کردم..
+:اون اوایل رابطه، زیاد باهم سر قرار نمیرفتیم ،خودت میدونی دیگه بابا سر بیرون رفتنم زیاد حساسه، بعضی وقت ها که قرار میزاشتیم با کمک جیمین سعی میکردم بابا و شما رو بپیچونم که بتونم مدت کمی هم که شده باهاش وقت بگذرونم..
برای گفتن ادامه ی حرف تردید داشتم چون نمیدونستم با گفتن حرفم مامان قراره چه واکنشی نشون بده.
سرم رو بالا آوردم و دیدم که با نگاه منتظری داره بهم نگاه میکنه و بستنی میخوره
جوری نگاه میکرد که انگار داره یه سریال میبینه و منتظره آگهی بازرگانی تموم بشه..
+:اممم.. خب من...امم..چیزه..
با تعجب بهم خیره شد و گفت:
~:چرا لکنت گرفتی؟ چی شده؟
با نفسی که به یک باره حبس شد خیلی سریع جمله رو گفتم:
+:من و اون تاحالا چندین بار هم رو بوسیدیم
و سرم تمام مدت پایین بود... سکوتی سرسام آور بینمون حاکم شد..
از اینکه سرم رو بالا بیارم و واکنشش رو ببینم میترسیدم.
بعد از چند ثانیه سکوت مامان با صدای بلندی به خنده افتاد..
با تعجب سرم رو بالا آوردم و بهش خیره شدم
~:قیافت خیلی بامزه بود ا.ت گفتم ببینم حالا چی شده
فقط بوسه بوده دیگه؟
و منتظر بهم نگاه کرد.. سرم رو به نشانه ی اره بالا و پایین کردم.
و دیدم که نفس آسوده ای کشید
~:درسته که سر بوسه و رابطه برقرار کردنت حساسم ولی اینکه اولین بوست با کسی بوده که خودت هم دوستش داشتی مشکلی نیست.. و خوشحالم که تاحالا باهم رابطه نداشتید وگرنه اوضاع واقعا از کنترل خارج میشد و من نمیدونستم جواب خاندان جئون رو چی بدم..
بعد از اینکه بستنی خوردنمون تموم شد بهم خیره شدیم و مامانم با چشم های که تردید در اونها بود بهم خیره شد و بعد گفت:
~:حست نسبت بهش چجوریه؟
مثلا منظورم اینه که مطمئنی عاشق همدیگه اید؟
+:اره مامان .. من وقتی پیشش هستم با نگاه کردن بهش ضربان قلبم به طرز سرسام آوری بالا میره،اون خیلی بهم اهمیت میده و همیشه هوای من رو داره..بدون اجازم منو لمس نمیکنه حتی یه بغل ساده.. همیشه وقتی حالم بده تا وقتی حالم خوب بشه باهام حرف میزنم و منو با شوخیاش خوشحال میکنه.. مامان من اونو واقعا دوسش دارم..
مادرم با لبخندی درخشان بهم خیره شد و با دست هایی که چین و چروک های کمی روشون خود نمایی میکرد ولی هنوز هم زیبا بود دستم رو گرفت و با نگاهی اطمینان بخش بهم گفت...
ادامه دارد...
𝐏𝐚𝐫𝐭:9
مادرم با آرامش شروع به نوازش کردن من کرد.
و با صدایی که کمی تلخی درونش نهفته بود گفت:
~:مهتاب من... ناراحت نباش عزیزدلم درست میشه همه چی
با صورتی که اشک ها تمامش رو احاطه کرده بودند به مادرم خیره شدم و با صدایی بغض دار گفتم:
+:چی میخواد درست بشه مامان؟ مثلا بابا از کارش صرف نظر کنه؟ یا جشن عروسی رو بهم بزنه؟ مامان همین الان از پاساژ بیرون اومدیم،اونا لباس هم خریدن برام.
و با صدای بلند شروع کردم به هق هق کردن..
~:واقعا به هوسوک احساسی داری؟
با حرف مامانم شوکه شدم..نکنه جیمین چیزی گفته؟
با تردید لب زدم:
+:م .. مامان تو ا..از کجا میدونی این قضیه رو؟جیمین چیزی گفته؟
~:پس جیمین تمام مدت میدونسته و هربار منو میپیچونده تا تورو به قرار ببره
تمام تنم یخ زد. واکنش مامانم قابل پیشبینی نبود ، درسته همیشه هوای منو داشت..ولی الان واقعا نمیدونستم قراره چیکار کنه.
با دیدن دست مامانم که بالا رفت چشمام رو بستم و منتظر برخورد یه سیلی با صورتم بودم ولی با صدای مامانم که انگار داشت با راننده حرف میزد یکی از چشمام رو باز کردم و به مادرم خیره شدم:
~:لطفا نزدیک بستنی فروشی گردو نگه دار..
با تعجب به مادرم خیره شدم،یعنی نمیخواست سرزنشم کنه؟
~: باید یه بحث مادر، دختری باهم داشته باشیم.
و بعد بهم چشمک زد.
بعد از مدتی که به جایی که مامانم گفت رسیدیم از ماشین پیاده شدیم.
فضای جالب و بامزه ای داشت،تم مغازه آبی کمرنگ و سفید بود.
مامانم به صندلی در گوشه ترین قسمت مغازه اشاره کرد.
و بعد از اینکه بستنی هارو گرفت به سمتم اومد .
~:خب بگو ببینم این کسی که دل دخترمو برده کیه؟
و با اشتیاق بهم خیره شد
خندم گرفته بود و این اشتیاقی که داشت منو تشویق برای گفتن حقیقت میکرد.
+:امم..خب جانگ هوسوک رو مطمئناً میشناسی ، پسر یکی از شُرَکای بابا ، وقتی به مدرسه میرفتم تو دوران دبیرستان باهم ،هم کلاسی بودیم و وقتی سال آخر دبیرستان بودیم بهم اعتراف کرد و از اونجایی که منم یه حس هایی بهش داشتم قبول کردم..
و بعد از گرفتن نفسی دوباره شروع به حرف زدن کردم..
+:اون اوایل رابطه، زیاد باهم سر قرار نمیرفتیم ،خودت میدونی دیگه بابا سر بیرون رفتنم زیاد حساسه، بعضی وقت ها که قرار میزاشتیم با کمک جیمین سعی میکردم بابا و شما رو بپیچونم که بتونم مدت کمی هم که شده باهاش وقت بگذرونم..
برای گفتن ادامه ی حرف تردید داشتم چون نمیدونستم با گفتن حرفم مامان قراره چه واکنشی نشون بده.
سرم رو بالا آوردم و دیدم که با نگاه منتظری داره بهم نگاه میکنه و بستنی میخوره
جوری نگاه میکرد که انگار داره یه سریال میبینه و منتظره آگهی بازرگانی تموم بشه..
+:اممم.. خب من...امم..چیزه..
با تعجب بهم خیره شد و گفت:
~:چرا لکنت گرفتی؟ چی شده؟
با نفسی که به یک باره حبس شد خیلی سریع جمله رو گفتم:
+:من و اون تاحالا چندین بار هم رو بوسیدیم
و سرم تمام مدت پایین بود... سکوتی سرسام آور بینمون حاکم شد..
از اینکه سرم رو بالا بیارم و واکنشش رو ببینم میترسیدم.
بعد از چند ثانیه سکوت مامان با صدای بلندی به خنده افتاد..
با تعجب سرم رو بالا آوردم و بهش خیره شدم
~:قیافت خیلی بامزه بود ا.ت گفتم ببینم حالا چی شده
فقط بوسه بوده دیگه؟
و منتظر بهم نگاه کرد.. سرم رو به نشانه ی اره بالا و پایین کردم.
و دیدم که نفس آسوده ای کشید
~:درسته که سر بوسه و رابطه برقرار کردنت حساسم ولی اینکه اولین بوست با کسی بوده که خودت هم دوستش داشتی مشکلی نیست.. و خوشحالم که تاحالا باهم رابطه نداشتید وگرنه اوضاع واقعا از کنترل خارج میشد و من نمیدونستم جواب خاندان جئون رو چی بدم..
بعد از اینکه بستنی خوردنمون تموم شد بهم خیره شدیم و مامانم با چشم های که تردید در اونها بود بهم خیره شد و بعد گفت:
~:حست نسبت بهش چجوریه؟
مثلا منظورم اینه که مطمئنی عاشق همدیگه اید؟
+:اره مامان .. من وقتی پیشش هستم با نگاه کردن بهش ضربان قلبم به طرز سرسام آوری بالا میره،اون خیلی بهم اهمیت میده و همیشه هوای من رو داره..بدون اجازم منو لمس نمیکنه حتی یه بغل ساده.. همیشه وقتی حالم بده تا وقتی حالم خوب بشه باهام حرف میزنم و منو با شوخیاش خوشحال میکنه.. مامان من اونو واقعا دوسش دارم..
مادرم با لبخندی درخشان بهم خیره شد و با دست هایی که چین و چروک های کمی روشون خود نمایی میکرد ولی هنوز هم زیبا بود دستم رو گرفت و با نگاهی اطمینان بخش بهم گفت...
ادامه دارد...
- ۱۹۶
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط