تکپارتی از چانگبین وقتی که
تکپارتی از چانگبین: (وقتی که...)
مامانت قرار بود برای یکاری بره پیش داداشت که شهر دیگه زندگی میکنه و تو قرار بود چند روز تنها باشی و از اونجایی که میترسیدی با دوست پسرت تصمیم گرفتی که تا موقعی که مامانت بیاد پیش اون بمونی، اون خونه مجردی داشت و خانوادش شهر دیگه ای زندگی میکردند و تنها برادرش هم(همینطوری الکی برادر آوردم منو نکشید)برای خودش خونه مجردی داشت، پس شما با خیالت راحت میتونستید پیش همدیگه بمونید...
ساعت ۵:۱۷ دقیقه بود و مامانت رفته بود توهم صبر کردی تا ساعت ۸ بشه بعدش بری....وسایلایی که برای این چند شب ممکن بود لازم داشته باشی رو برداشتی و بعد از چهل دقیقه حموم کردن شروع کردی به آماده شدن....
ساعت ۷:۴۷ دقیقه بود ، توهم کامل آماده بودی دوست پسرت هم داشت میومد دنبالت....
(یه ربع بعد)
پیام:
چانگبین: خوشگلم بیا پایین
بعد دیدن پیامش وسایلات رو برداشتی و بعد از اینکه خونه رو خوب چک کردی و درو قفل کردی، رفتی پایین و سوار ماشین شدی
چانگبین: سلام خوشگل
ات: خوبی؟؟؟
چانگبین: اوهوم....تو چی؟خوبی؟
ات: اره خیلی...
چانگبین: پس بریم.... -لبخند
ات: خنده-
(پرش زمانی)
شما شامتون رو که تو از قبل پخته بودی و با خودت آورده بودی رو خورده بودید و الان چند دقیقه ای میشد که درحال دیدن فیلمتون بودید و تو وسطای قایم دیدن دلت بستنی خواست
ات: چانگبین....
چانگبین: جونم
ات: یچیزی بگم؟
چانگبین: بگو
ات: بستنی تو یخچال هست؟ -مظلوم
چانگبین: لبخند- اره زیبا برو بردار...
ات: مرسییی...برای توهم میارم
چانگبین: اوهوم
رفتی بستنی رو برداری که فهمیدی چانگبین تلویزیون رو خاموش کرد ناراحت شدی چون دوست داشتی ببینی و برات سوال شد چرا همچین کاری کرد، میخواستی برگردی که بلافاصله تا برگشتی محکم چسبوندتت به دیوار و شروع کرد به بوسیدنت...کاملا شوکه شده بودی چون اصلا توقع همچین اتفاقی رو نداشتی و هعی میخواستی ازش جدا شی ولی هیچ تاثیری نداشت اونم دستاتو بالای سرت با یدونه دستش قفل کرد و لباس بالا تنت رو درآورد، کاملا دیگه، هم داشتی اذیت میشدی هم میترسیدی که تقلا کردنت رو بیشتر کردی و بالاخره دست از بوسیدنت برداشت....
ات: چیکار داری میکنی -ترسیده و کمی عصبانی
چانگبین: دوباره بوسیدتت-
و دستشو کرد زیر زانوهات، بلندت کرد و برد تو اتاقم بعد از بسته شدن در گذاشتت رو تخت و تمام لباساتو اینبار کامل کند...آروم آروم دستشو از تمام نقاط بدنت رد کرد و برد سمت پایین تنت و....
پایان🤭🤫(عذر میخوام)
مامانت قرار بود برای یکاری بره پیش داداشت که شهر دیگه زندگی میکنه و تو قرار بود چند روز تنها باشی و از اونجایی که میترسیدی با دوست پسرت تصمیم گرفتی که تا موقعی که مامانت بیاد پیش اون بمونی، اون خونه مجردی داشت و خانوادش شهر دیگه ای زندگی میکردند و تنها برادرش هم(همینطوری الکی برادر آوردم منو نکشید)برای خودش خونه مجردی داشت، پس شما با خیالت راحت میتونستید پیش همدیگه بمونید...
ساعت ۵:۱۷ دقیقه بود و مامانت رفته بود توهم صبر کردی تا ساعت ۸ بشه بعدش بری....وسایلایی که برای این چند شب ممکن بود لازم داشته باشی رو برداشتی و بعد از چهل دقیقه حموم کردن شروع کردی به آماده شدن....
ساعت ۷:۴۷ دقیقه بود ، توهم کامل آماده بودی دوست پسرت هم داشت میومد دنبالت....
(یه ربع بعد)
پیام:
چانگبین: خوشگلم بیا پایین
بعد دیدن پیامش وسایلات رو برداشتی و بعد از اینکه خونه رو خوب چک کردی و درو قفل کردی، رفتی پایین و سوار ماشین شدی
چانگبین: سلام خوشگل
ات: خوبی؟؟؟
چانگبین: اوهوم....تو چی؟خوبی؟
ات: اره خیلی...
چانگبین: پس بریم.... -لبخند
ات: خنده-
(پرش زمانی)
شما شامتون رو که تو از قبل پخته بودی و با خودت آورده بودی رو خورده بودید و الان چند دقیقه ای میشد که درحال دیدن فیلمتون بودید و تو وسطای قایم دیدن دلت بستنی خواست
ات: چانگبین....
چانگبین: جونم
ات: یچیزی بگم؟
چانگبین: بگو
ات: بستنی تو یخچال هست؟ -مظلوم
چانگبین: لبخند- اره زیبا برو بردار...
ات: مرسییی...برای توهم میارم
چانگبین: اوهوم
رفتی بستنی رو برداری که فهمیدی چانگبین تلویزیون رو خاموش کرد ناراحت شدی چون دوست داشتی ببینی و برات سوال شد چرا همچین کاری کرد، میخواستی برگردی که بلافاصله تا برگشتی محکم چسبوندتت به دیوار و شروع کرد به بوسیدنت...کاملا شوکه شده بودی چون اصلا توقع همچین اتفاقی رو نداشتی و هعی میخواستی ازش جدا شی ولی هیچ تاثیری نداشت اونم دستاتو بالای سرت با یدونه دستش قفل کرد و لباس بالا تنت رو درآورد، کاملا دیگه، هم داشتی اذیت میشدی هم میترسیدی که تقلا کردنت رو بیشتر کردی و بالاخره دست از بوسیدنت برداشت....
ات: چیکار داری میکنی -ترسیده و کمی عصبانی
چانگبین: دوباره بوسیدتت-
و دستشو کرد زیر زانوهات، بلندت کرد و برد تو اتاقم بعد از بسته شدن در گذاشتت رو تخت و تمام لباساتو اینبار کامل کند...آروم آروم دستشو از تمام نقاط بدنت رد کرد و برد سمت پایین تنت و....
پایان🤭🤫(عذر میخوام)
- ۳.۰k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط