{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سگی از کنار شیری رد می شد چون او را خفته دید، طنابی آورد

سگی از کنار شیری رد می شد چون او را خفته دید، طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست.
شیر بیدار که شد سعی کرد طناب را باز کند اما نتوانست.
در همان هنگام خری در حال گذر بود، شیر به خر گفت: اگر مرا از این بند برهانی نیمی از جنگل را به تو می دهم.
خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد.
شیر چون رها شد، خود را از خاک و غبار خوب تکاند، به خر گفت: من به تو نیمی از جنگل را نمیدهم.
خر با تعجب گفت: ولی تو قول دادی.
شیر گفت : من به تو تمام جنگل را می دهم زیرا در جنگلی که شیران را سگان به بند کشند و خران برهانند، دیگر ارزش زندگی کردن ندارد.
"کلیله و دمنه"
انسان ها نادان به دنیا می آیند نه احمق
آنها توسط آموزش اشتباه ، احمق میشوند!
دیدگاه ها (۷)

بار، سنگین است و من کم طاقت و دنیا حسود...خم شدن را عار می د...

این روزها همـه ، در حال قدم زدن هستند به همراه وجــدانشان، ...

سگ که پارس کند دل کسی نمیلرزد.....اما یک گرگ که زوزه میکشد د...

برف را دوست دارمچون فقط با برف میشود ادمی ساختکه هم درونش سف...

هر دم سخنانی گویند زین موضوع که انسان موجودی ذاتا پلید استبل...

عشق اجباری.....پارت ۱۵

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط