این یکی یکم فرق داره با موضوع اصلی ولی تو مایه های همونه
این یکی یکم فرق داره با موضوع اصلی ولی تو مایه های همونه نقلی قانومم🦈
کوکی:تو میدون جنگ بودید...هر دوتون از قدرتمندترین مافیا ها بودید...و باهم رابطه داشتین...رابطهتون برعکس تصور بقیه خیلی سالم و اروم بود...کوکی دیوانه وار عاشقت بود...
خیلی مانعت شد ک به میدون نبرد نری..ولی توهم نمیتونستی تنهاش بزاری...دشمنتون جونگیونگ بود...اون قبلا بهترین دوست مشترکتون بود...ولی یهو عوض شد...باندش رو از شما جدا کرد و تبدیل شد به بزرگترین رقیب و دشمنتون!..جونگیونگ قبلا بهت اعتراف کرده بود ولی تو کوکی رو انتخاب کرده بودی...
مشغول تیر اندازی بودین...دشمن خیلی جلو اومده بود...که یهو حس کردی قلبت تیر کشید...به سینهات نگاه کردی...وای نه!!!تیر خورده بودی،،،اونم درست...وسط..قلبت!
به کوکی نگاهی انداختی؛با بهت داشت نگاهت میکرد...انقدر شوکه بود که حتی نمیتونست تکون بخوره!!ناگهان خون بالا اوردی و روی زمین افتادی...
کوک به سرعت سمتت دوید:عزیزم....لطفا...تنهام نزار(داد)
من...بدون تو هیچم لطفاااااا...من میترسممم...با چشمای نیمه باز چیزی زمزمه کردی:جونگ....ک...کوکم...عاشقتم...زندگیم...و بعد دستت از روی صورتش افتاد و سیاهی ابدی...
کوک سرتو به سینهاش فشرد و خیلی بلند و دردناک گریه میکرد!به قدری بلند ک باعث شده بود تمام میدون نبرد توی سکوت و تعجب فرو بره!
با گریه تن بی جونت رو به اغوش کشید و به سمت مقصد نامعلومی حرکت کرد...
کسی ک بهت شلیک کرده بود،،جونگیونگ بود...ناخواسته بهت شلیک کرده بود...مثل اینکه هنوزم بهت حس داشت!! اون نظاره گر تمام صحنه ها بود!... اون عاشقت بود و با دستای خودش کشته بودتت پس...با دستای لرزون تفنگ رو به سرش گرفت و بنگگگگ!!
کی میدونه چی سر کوک میاد!شاید اونم....
خب خب تامامممم🦈🥀
کوکی:تو میدون جنگ بودید...هر دوتون از قدرتمندترین مافیا ها بودید...و باهم رابطه داشتین...رابطهتون برعکس تصور بقیه خیلی سالم و اروم بود...کوکی دیوانه وار عاشقت بود...
خیلی مانعت شد ک به میدون نبرد نری..ولی توهم نمیتونستی تنهاش بزاری...دشمنتون جونگیونگ بود...اون قبلا بهترین دوست مشترکتون بود...ولی یهو عوض شد...باندش رو از شما جدا کرد و تبدیل شد به بزرگترین رقیب و دشمنتون!..جونگیونگ قبلا بهت اعتراف کرده بود ولی تو کوکی رو انتخاب کرده بودی...
مشغول تیر اندازی بودین...دشمن خیلی جلو اومده بود...که یهو حس کردی قلبت تیر کشید...به سینهات نگاه کردی...وای نه!!!تیر خورده بودی،،،اونم درست...وسط..قلبت!
به کوکی نگاهی انداختی؛با بهت داشت نگاهت میکرد...انقدر شوکه بود که حتی نمیتونست تکون بخوره!!ناگهان خون بالا اوردی و روی زمین افتادی...
کوک به سرعت سمتت دوید:عزیزم....لطفا...تنهام نزار(داد)
من...بدون تو هیچم لطفاااااا...من میترسممم...با چشمای نیمه باز چیزی زمزمه کردی:جونگ....ک...کوکم...عاشقتم...زندگیم...و بعد دستت از روی صورتش افتاد و سیاهی ابدی...
کوک سرتو به سینهاش فشرد و خیلی بلند و دردناک گریه میکرد!به قدری بلند ک باعث شده بود تمام میدون نبرد توی سکوت و تعجب فرو بره!
با گریه تن بی جونت رو به اغوش کشید و به سمت مقصد نامعلومی حرکت کرد...
کسی ک بهت شلیک کرده بود،،جونگیونگ بود...ناخواسته بهت شلیک کرده بود...مثل اینکه هنوزم بهت حس داشت!! اون نظاره گر تمام صحنه ها بود!... اون عاشقت بود و با دستای خودش کشته بودتت پس...با دستای لرزون تفنگ رو به سرش گرفت و بنگگگگ!!
کی میدونه چی سر کوک میاد!شاید اونم....
خب خب تامامممم🦈🥀
- ۶۶
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط