تکاپو پارت 52:تردید
تکاپو پارت 52:تردید
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
صبح روز بعد، ویلا در سکوت سنگینی فرو رفته بود. بکی، در حالی که زخمهای پایش پانسمان شده بود، در اتاقش تنها نشسته بود. اما او دیگر آن دخترِ بیخیالی نبود که فقط به لباسهای مد فکر کند. تصویر امیل، در حالی که با بیرحمی و دقتِ مرگبار، آن مردان مسلح را از پا درمیآورد، مدام جلوی چشمهایش میآمد. او با خودش فکر میکرد: «او کیست؟ او چطور میتواند با آن آرامش، زندگی کسی را از بین ببرد؟ آیا او واقعاً همان پسری است که دقایقی پیش با مهربانی پیشانیام را بوسید؟»
ناگهان، صدای لرزانِ گوشیاش سکوت را شکست. یک تماس تصویری از “پدر” بود.
بکی با قلبی سنگین دکمهی پاسخ را زد. چهرهی جدی و خشمگین پدرش روی صفحه ظاهر شد.
«بکی! شنیدم چه اتفاقی افتاده. همین الان وسایلت رو جمع کن و برگرد خونه. امنیت تو اینجا تضمین شده نیست و من نمیتونم اجازه بدم توی این شرایط خطرناک بمونی!»
بکی با صدایی که سعی میکرد نلرزد، گفت: «بابا… من… من باید فکر کنم. الان نمیتونم تصمیم بگیرم.»
پدرش با لحنی قاطع گفت: «فکر کردن برای این چیزها نیست، بکی. فردا صبح منتظر شنیدن خبر برگشتنت هستم.»
بعد از قطع تماس، بکی احساس تنهایی کرد. او در اتاقش نشست و بقیه را صدا زد. دامیان، آنیا، ایون و حتی امیل (که از دور و با نگاهی سنگین به او خیره شده بود) دور او جمع شدند.
آنیا با چشمانی اشکآلود گفت: «بکی، تو نباید بری. این تابستون تازه داشت شروع میشد. اگه بری، دیگه اون لذت و شوقی که اینجا داشتیم رو هیچوقت پیدا نمیکنی.»
دامیان با لحنی جدیتر اضافه کرد: «ما اینجا هستیم، بکی. اگه میخوای بمونی، ما ازت محافظت میکنیم.»ایون هم با تایید گفت: «برگشتن به اون زندگی، یعنی از دست دادنِ خودت.»
اما در میان تمام این حرفها، بکی مدام به امیل نگاه میکرد. امیل چیزی نمیگفت، اما نگاهش سنگینتر از همه بود؛ نگاهی که ترکیبی از پشیمانی، عشق و یک رازی تاریک بود. بکی میدانست که امیل چیزی را از او پنهان میکند؛ همان مهارتِ مرگباری که دیشب دید.
شب، وقتی همه خواب بودند و ماه در اوجِ خود بود، درِ اتاق بکی به آرامی باز شد. بکی بیدار بود، او حتی از صدای باد هم میترسید. امیل وارد شد. او نه آن پسرِ خجالتیِ دیروز، بلکه مردی بود که بارِ سنگین یک حقیقت را بر دوش داشت.
او به آرامی کنار تخت نشست. سایهی او روی دیوار میافتاد. سکوت بین آنها سنگین بود، تا اینکه امیل با صدایی که انگار از اعماقِ روحش بیرون میآمد، زمزمه کرد:
«میشه… میشه نری؟»
بکی، در حالی که به سقف خیره شده بود و اشک در چشمانش جمع شده بود، پرسید: «چرا؟ چون میترسی من برگردم و تو تنهایی؟ یا چون میترسی من حقیقت رو بفهمم؟»امیل سرش را پایین انداخت. او نمیتوانست بگوید که میترسد بکی با دیدنِ آن جنبهی تاریک از زندگی او، از او متنفر شود. او نمیتوانست بگوید که بکی تنها دلیلِ زنده ماندنِ او در این دنیای بیرحم است.
او با صدایی لرزان گفت: «نمیتونم بگم… ولی میشه نری؟»
بکی به سمت او چرخید. او میخواست با او بجنگد، میخواست فریاد بزند که “من دیشب دیدمت! من دیدم تو چطور آدمها رو از پا درمیآری!” اما وقتی به چشمهای خستهی امیل نگاه کرد، فقط ویرانی دید.
بکی با صدایی آرام گفت: «امیل، تو کی هستی؟ اون کسی که دیشب دیدم… اون اصلاً تو بود؟»
امیل لحظهای مکث کرد. او دستش را به سمت بکی دراز کرد، اما قبل از اینکه بتواند لمسش کند، عقب کشید. او فهمید که برای محافظت از بکی، شاید مجبور باشد از او دور بماند، اما برای دوست داشتنِ او، باید در کنارش باشد.او گفت: «من فقط کسی هستم که نمیخواد تو رو از دست بده. بکی، اگه بری، من دیگه دلیلی برای جنگیدن ندارم. اما اگه بمونی… من قول میدم هر چیزی رو که میترسی، برات از بین ببرم، حتی خودم رو.»
بکی در میانهی این دو انتخاب گیر کرده بود: بازگشت به زندگی امن و ساختگی در کنار پدرش، یا ماندن در کنار مردی که همزمان هم او را نجات داده بود و هم او را ترساند.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
صبح روز بعد، ویلا در سکوت سنگینی فرو رفته بود. بکی، در حالی که زخمهای پایش پانسمان شده بود، در اتاقش تنها نشسته بود. اما او دیگر آن دخترِ بیخیالی نبود که فقط به لباسهای مد فکر کند. تصویر امیل، در حالی که با بیرحمی و دقتِ مرگبار، آن مردان مسلح را از پا درمیآورد، مدام جلوی چشمهایش میآمد. او با خودش فکر میکرد: «او کیست؟ او چطور میتواند با آن آرامش، زندگی کسی را از بین ببرد؟ آیا او واقعاً همان پسری است که دقایقی پیش با مهربانی پیشانیام را بوسید؟»
ناگهان، صدای لرزانِ گوشیاش سکوت را شکست. یک تماس تصویری از “پدر” بود.
بکی با قلبی سنگین دکمهی پاسخ را زد. چهرهی جدی و خشمگین پدرش روی صفحه ظاهر شد.
«بکی! شنیدم چه اتفاقی افتاده. همین الان وسایلت رو جمع کن و برگرد خونه. امنیت تو اینجا تضمین شده نیست و من نمیتونم اجازه بدم توی این شرایط خطرناک بمونی!»
بکی با صدایی که سعی میکرد نلرزد، گفت: «بابا… من… من باید فکر کنم. الان نمیتونم تصمیم بگیرم.»
پدرش با لحنی قاطع گفت: «فکر کردن برای این چیزها نیست، بکی. فردا صبح منتظر شنیدن خبر برگشتنت هستم.»
بعد از قطع تماس، بکی احساس تنهایی کرد. او در اتاقش نشست و بقیه را صدا زد. دامیان، آنیا، ایون و حتی امیل (که از دور و با نگاهی سنگین به او خیره شده بود) دور او جمع شدند.
آنیا با چشمانی اشکآلود گفت: «بکی، تو نباید بری. این تابستون تازه داشت شروع میشد. اگه بری، دیگه اون لذت و شوقی که اینجا داشتیم رو هیچوقت پیدا نمیکنی.»
دامیان با لحنی جدیتر اضافه کرد: «ما اینجا هستیم، بکی. اگه میخوای بمونی، ما ازت محافظت میکنیم.»ایون هم با تایید گفت: «برگشتن به اون زندگی، یعنی از دست دادنِ خودت.»
اما در میان تمام این حرفها، بکی مدام به امیل نگاه میکرد. امیل چیزی نمیگفت، اما نگاهش سنگینتر از همه بود؛ نگاهی که ترکیبی از پشیمانی، عشق و یک رازی تاریک بود. بکی میدانست که امیل چیزی را از او پنهان میکند؛ همان مهارتِ مرگباری که دیشب دید.
شب، وقتی همه خواب بودند و ماه در اوجِ خود بود، درِ اتاق بکی به آرامی باز شد. بکی بیدار بود، او حتی از صدای باد هم میترسید. امیل وارد شد. او نه آن پسرِ خجالتیِ دیروز، بلکه مردی بود که بارِ سنگین یک حقیقت را بر دوش داشت.
او به آرامی کنار تخت نشست. سایهی او روی دیوار میافتاد. سکوت بین آنها سنگین بود، تا اینکه امیل با صدایی که انگار از اعماقِ روحش بیرون میآمد، زمزمه کرد:
«میشه… میشه نری؟»
بکی، در حالی که به سقف خیره شده بود و اشک در چشمانش جمع شده بود، پرسید: «چرا؟ چون میترسی من برگردم و تو تنهایی؟ یا چون میترسی من حقیقت رو بفهمم؟»امیل سرش را پایین انداخت. او نمیتوانست بگوید که میترسد بکی با دیدنِ آن جنبهی تاریک از زندگی او، از او متنفر شود. او نمیتوانست بگوید که بکی تنها دلیلِ زنده ماندنِ او در این دنیای بیرحم است.
او با صدایی لرزان گفت: «نمیتونم بگم… ولی میشه نری؟»
بکی به سمت او چرخید. او میخواست با او بجنگد، میخواست فریاد بزند که “من دیشب دیدمت! من دیدم تو چطور آدمها رو از پا درمیآری!” اما وقتی به چشمهای خستهی امیل نگاه کرد، فقط ویرانی دید.
بکی با صدایی آرام گفت: «امیل، تو کی هستی؟ اون کسی که دیشب دیدم… اون اصلاً تو بود؟»
امیل لحظهای مکث کرد. او دستش را به سمت بکی دراز کرد، اما قبل از اینکه بتواند لمسش کند، عقب کشید. او فهمید که برای محافظت از بکی، شاید مجبور باشد از او دور بماند، اما برای دوست داشتنِ او، باید در کنارش باشد.او گفت: «من فقط کسی هستم که نمیخواد تو رو از دست بده. بکی، اگه بری، من دیگه دلیلی برای جنگیدن ندارم. اما اگه بمونی… من قول میدم هر چیزی رو که میترسی، برات از بین ببرم، حتی خودم رو.»
بکی در میانهی این دو انتخاب گیر کرده بود: بازگشت به زندگی امن و ساختگی در کنار پدرش، یا ماندن در کنار مردی که همزمان هم او را نجات داده بود و هم او را ترساند.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۶۳
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط