تکاپو پارت 53: میانه ی آتش و اعتراف
تکاپو پارت 53: میانه ی آتش و اعتراف
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
سکوتِ اتاق، با صدایِ انفجاری که از طبقه پایین آمد، در هم شکست. هنوز کلماتِ امیل در هوا معلق بودند که درهای اتاق با شدت باز شدند. اما این بار، آنها نه دزد بودند و نه نگهبان؛ آنها مردانی با لباسهای رسمی و سیاه بودند که نشانِ شرکتِ پدر بکی را بر بازو داشتند.
«بکی! همین الان بیا بالا! وضعیت امن نیست!» یکی از آنها فریاد زد. اما پشت سر آنها، سایهی سنگین و ترسناکِ مردانی دیگر دیده میشد که انگار برای “بازداشت” بکی آمده بودند، نه نجات او. به نظر میرسید پدر بکی، از تمامِ اتفاقات و حضور امیل در ویلا باخبر شده و حالا میخواست بکی را به زور به “زندانِ طلایی” خانهاش برگرداند تا از او محافظت کند.
امیل، در کسری از ثانیه، از حالتِ آسیبپذیر به حالتِ جنگنده تغییر کرد. او بکی را پشت سر خود گرفت. «فرار کن، بکی! از درِ پشتی!»
در میانهی آن آشوب و شلیکهای پراکنده، امیل و بکی راهی فرار کردند. امیل با مهارتی که بکی هرگز تصور نمیکرد، راه را باز میکرد تا بکی بتواند از میانِ آن همه هیاهو عبور کند. آنها از جنگلهای اطراف ویلا گذشتند، در حالی که صدایِ سگهای شکاری و خودروها در دوردست به گوش میرسید.
آنها بالاخره به یک کلبهی قدیمی و متروکه در نزدیکیی ساحل رسیدند. هوا سرد شده بود و بارانِ ملایمی شروع به باریدن کرده بود. امیل، با بدنی خسته و لباسی که از درگیری و دویدن پاره شده بود، بکی را به داخل کلبه برد.
در آن فضای تاریک و کوچک، تنها صدایِ نفسهای تندِ هر دو و صدایِ برخوردِ باران به سقفِ چوبی میآمد. بکی روی یک کاناپهی قدیمی نشسته بود و از شدتِ شوک، میلرزید. امیل کنار او نشست، اما فاصلهشان هنوز مثل یک دیوارِ نادیده، زیاد بود.
بکی، در حالی که به چشمهای تاریک امیل خیره شده بود، با صدایی که از شدتِ خستگی و سردرگمی ضعیف شده بود، دوباره همان سوال را پرسید:
«چرا… چرا اینقدر اصرار داری که نرم؟ چرا اینقدر برات مهم شد؟»
امیل سرش را پایین انداخت. شانههایش از سنگینیِ حقیقتی که در دل داشت، بالا و پایین میرفت. او میخواست بگوید “چون بدون تو، دنیا بیمعنی است”، اما کلماتِ ساده برای او کافی نبودند.
با صدایی که به وضوح از شدتِ تکان خوردنِ قلبش میلرزید، گفت:
«چون… چون من دوستت دارم، بکی. چون اگر نباشی دیگه دلیلی برای نفس کشیدن ندارم...»بکی از این اعتراف، نفسش در سینه حبس شد. امیل، در حالی که هنوز به زمین خیره شده بود، به آرامی دستهای لرزانِ بکی را گرفت. او یکی از دستهای او را بالا آورد و با چنان احترامی که انگار دارد یک شیءِ مقدس را لمس میکند، بوسهای عمیق و طولانی بر پشتِ دستهای او زد.
امیل، با چشمانی که حالا از اشک و خستگی میدرخشید، ادامه داد:
«من فقط وقتی میدونم تو توی خطری، اون رویِ بدم رو نشون میدم… اون هیولایی که میبینی، اون سلاحهایی که به کار میبرم… اونها فقط برای این هستند که سایهی خطر رو از سرِ تو دور کنم. اما…»او مکث کرد و نگاهش را به چشمهای بکی دوخت، نگاهی که در آن عشق و پشیمانی موج میزد.
«اما وقتی تو کنارم هستی، وقتی من فقط “امیل” هستم… بهت قول میدم که باهات مثل یه برگِ گل رفتار کنم. میخوام فقط آرامشت رو ببینم، نه اون همه خون و جنگ رو.»
بکی به او نگاه کرد. او در آن لحظه، هم از امیل میترسید و هم به او نیاز داشت. او میانِ دو دنیای متضاد قرار گرفته بود: دنیایِ امن و بیروحِ پدرش، و دنیایِ خطرناک اما پر از احساسِ امیل.او به آرامی سرش را بر روی شانهی امیل گذاشت و با صدایی که تقریباً در گلویش گم شده بود، گفت:
«باید… باید بهش فکر کنم، امیل. من واقعاً نمیدونم… نمیدونم بهت چه حسی دارم. من فقط… میخوام بدونم کی هستیم و به کجا میریم.»
امیل او را در آغوش کشید. آنها در آن کلبهی کوچک، در میانهی طوفان و تاریکی، به خواب رفتند؛ اما این خواب، آرامش نداشت، بلکه آرامشِ قبل از یک طوفانِ بزرگتر بود.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
سکوتِ اتاق، با صدایِ انفجاری که از طبقه پایین آمد، در هم شکست. هنوز کلماتِ امیل در هوا معلق بودند که درهای اتاق با شدت باز شدند. اما این بار، آنها نه دزد بودند و نه نگهبان؛ آنها مردانی با لباسهای رسمی و سیاه بودند که نشانِ شرکتِ پدر بکی را بر بازو داشتند.
«بکی! همین الان بیا بالا! وضعیت امن نیست!» یکی از آنها فریاد زد. اما پشت سر آنها، سایهی سنگین و ترسناکِ مردانی دیگر دیده میشد که انگار برای “بازداشت” بکی آمده بودند، نه نجات او. به نظر میرسید پدر بکی، از تمامِ اتفاقات و حضور امیل در ویلا باخبر شده و حالا میخواست بکی را به زور به “زندانِ طلایی” خانهاش برگرداند تا از او محافظت کند.
امیل، در کسری از ثانیه، از حالتِ آسیبپذیر به حالتِ جنگنده تغییر کرد. او بکی را پشت سر خود گرفت. «فرار کن، بکی! از درِ پشتی!»
در میانهی آن آشوب و شلیکهای پراکنده، امیل و بکی راهی فرار کردند. امیل با مهارتی که بکی هرگز تصور نمیکرد، راه را باز میکرد تا بکی بتواند از میانِ آن همه هیاهو عبور کند. آنها از جنگلهای اطراف ویلا گذشتند، در حالی که صدایِ سگهای شکاری و خودروها در دوردست به گوش میرسید.
آنها بالاخره به یک کلبهی قدیمی و متروکه در نزدیکیی ساحل رسیدند. هوا سرد شده بود و بارانِ ملایمی شروع به باریدن کرده بود. امیل، با بدنی خسته و لباسی که از درگیری و دویدن پاره شده بود، بکی را به داخل کلبه برد.
در آن فضای تاریک و کوچک، تنها صدایِ نفسهای تندِ هر دو و صدایِ برخوردِ باران به سقفِ چوبی میآمد. بکی روی یک کاناپهی قدیمی نشسته بود و از شدتِ شوک، میلرزید. امیل کنار او نشست، اما فاصلهشان هنوز مثل یک دیوارِ نادیده، زیاد بود.
بکی، در حالی که به چشمهای تاریک امیل خیره شده بود، با صدایی که از شدتِ خستگی و سردرگمی ضعیف شده بود، دوباره همان سوال را پرسید:
«چرا… چرا اینقدر اصرار داری که نرم؟ چرا اینقدر برات مهم شد؟»
امیل سرش را پایین انداخت. شانههایش از سنگینیِ حقیقتی که در دل داشت، بالا و پایین میرفت. او میخواست بگوید “چون بدون تو، دنیا بیمعنی است”، اما کلماتِ ساده برای او کافی نبودند.
با صدایی که به وضوح از شدتِ تکان خوردنِ قلبش میلرزید، گفت:
«چون… چون من دوستت دارم، بکی. چون اگر نباشی دیگه دلیلی برای نفس کشیدن ندارم...»بکی از این اعتراف، نفسش در سینه حبس شد. امیل، در حالی که هنوز به زمین خیره شده بود، به آرامی دستهای لرزانِ بکی را گرفت. او یکی از دستهای او را بالا آورد و با چنان احترامی که انگار دارد یک شیءِ مقدس را لمس میکند، بوسهای عمیق و طولانی بر پشتِ دستهای او زد.
امیل، با چشمانی که حالا از اشک و خستگی میدرخشید، ادامه داد:
«من فقط وقتی میدونم تو توی خطری، اون رویِ بدم رو نشون میدم… اون هیولایی که میبینی، اون سلاحهایی که به کار میبرم… اونها فقط برای این هستند که سایهی خطر رو از سرِ تو دور کنم. اما…»او مکث کرد و نگاهش را به چشمهای بکی دوخت، نگاهی که در آن عشق و پشیمانی موج میزد.
«اما وقتی تو کنارم هستی، وقتی من فقط “امیل” هستم… بهت قول میدم که باهات مثل یه برگِ گل رفتار کنم. میخوام فقط آرامشت رو ببینم، نه اون همه خون و جنگ رو.»
بکی به او نگاه کرد. او در آن لحظه، هم از امیل میترسید و هم به او نیاز داشت. او میانِ دو دنیای متضاد قرار گرفته بود: دنیایِ امن و بیروحِ پدرش، و دنیایِ خطرناک اما پر از احساسِ امیل.او به آرامی سرش را بر روی شانهی امیل گذاشت و با صدایی که تقریباً در گلویش گم شده بود، گفت:
«باید… باید بهش فکر کنم، امیل. من واقعاً نمیدونم… نمیدونم بهت چه حسی دارم. من فقط… میخوام بدونم کی هستیم و به کجا میریم.»
امیل او را در آغوش کشید. آنها در آن کلبهی کوچک، در میانهی طوفان و تاریکی، به خواب رفتند؛ اما این خواب، آرامش نداشت، بلکه آرامشِ قبل از یک طوفانِ بزرگتر بود.
🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍
- ۹۴
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط