the beauty of blindness
the beauty of blindness
part 1️⃣2️⃣ (پایانی)
آدوین
آنقدر بغلش کردم و بوسیدمش که دیگه آمارش از دستم در رفت. بالاخره دوباره دیدنش ولی صورتش رنگ پریده به نظر می اومد . «چرا آنقدر درنگ پریده؟ اون حرومزاده چیکار کرده؟»
او با اشتیاق دستش را دور گردنم میبنده و میگه.«فقط به این خاطر. بود که دلم واست تنگ شده بود»
دلم با این حرفش آب میشه. «من خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی دلم تنگ شده بود ولی الان وقت این حرفا نیست . باید سریع از اینجا بریم.»
لونا بدون هیچ سوالی سرش رو تکون میده و من محکم بغلش میکنم و میرم به سمت یک جایی بسیار امن که برای موندن لونا در نظر گرفتم.
«عزیزکم همه چی اینجا هست از غذا تا لباس تو تا فردا شب رو اینجا بمون و من قول میدم که فردا شب حتما میام و با هم میریم خونه»
بعد از کمی مدت از خونه میرم و تازه بازی با اصلی شروع میشه.
آدام
طبق معمول هرشب یکی از دخترهای دوک ها با من خوابیده اسمش رو یادم نمی آد ولی حداقل بلده چطور با یک مرد رفتار کنه. الان خوابش برده من هم لخت داخل اتاق دارم سیگار میکشم و به آسمون نگاه میکنم. شاید باید دیگه بی کنم. هر شب زنهای جدید و هر شب یک فرد جدید ولی شاید با لونا این فرق کنه. نمیدونم شاید از فردا باید بگم دیگه به ملاقاتم نیان که ناگهان داغی داخل قلبم کردم و دیدم که شیمشیری تا ته داخل قلبم وارد شده و از اونیکی طرف بدنم خارج شده . به عامل که نگاه میکنم میبینم کسی جز آدوین نیست و من دیگه چیزی حس نمیکنم و فقط سردی زمین رو ثانیه ای حس میکنم و....
آدوین
از کشتن او در چنین حالت ناپاکی دقیقا همینطور که لیاقتش بود لخت و عریان پس از رابطه با یک زن احساس رضایت میکنم بالاخره اون فردی که به لونا و کشورم و مردمم تعرض کرده بود رو کشتم و بالاخره آروم خواهم گرفت ولی فقط همین نیست من باید این کشور رو برای خودم کنم همونطور که اون کشور من را برای خودش کرده بود. جسد او را رها میکنم و به سمت خارج اتاق او میروم و یک به یک سران کشور را میکشم و کشور علنا اکنون برای من است تنها کسی که نتونستم بکشم آنتوان بود چون هم بیگناه بود هم لونا او را دوست داشت و من نمی توانستم او را ناراحت کنم و فقط به او گفتیم پدرش برای مسافرت رفته و باز نخواهد گشت.
شش ماه بعد
بالاخره من جلوی او ایستاده ام جلوی مردم کشورم در قصر باشکوه که اکنون با گلهای سفید عروسیمان تزیین شده با لباس سفیدش میدرخشد و به شدت زیبا شده. چشمهایش را که دکتر جراحی کرده بود حالا کاملا میبینند و واقعا از این اتفاق خوشحالم. هر دو قسم میخوریم تا تا همیشه پیش هم بمانیم و یکدیگر را میبوسیم
پایانننننننننن
part 1️⃣2️⃣ (پایانی)
آدوین
آنقدر بغلش کردم و بوسیدمش که دیگه آمارش از دستم در رفت. بالاخره دوباره دیدنش ولی صورتش رنگ پریده به نظر می اومد . «چرا آنقدر درنگ پریده؟ اون حرومزاده چیکار کرده؟»
او با اشتیاق دستش را دور گردنم میبنده و میگه.«فقط به این خاطر. بود که دلم واست تنگ شده بود»
دلم با این حرفش آب میشه. «من خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو بکنی دلم تنگ شده بود ولی الان وقت این حرفا نیست . باید سریع از اینجا بریم.»
لونا بدون هیچ سوالی سرش رو تکون میده و من محکم بغلش میکنم و میرم به سمت یک جایی بسیار امن که برای موندن لونا در نظر گرفتم.
«عزیزکم همه چی اینجا هست از غذا تا لباس تو تا فردا شب رو اینجا بمون و من قول میدم که فردا شب حتما میام و با هم میریم خونه»
بعد از کمی مدت از خونه میرم و تازه بازی با اصلی شروع میشه.
آدام
طبق معمول هرشب یکی از دخترهای دوک ها با من خوابیده اسمش رو یادم نمی آد ولی حداقل بلده چطور با یک مرد رفتار کنه. الان خوابش برده من هم لخت داخل اتاق دارم سیگار میکشم و به آسمون نگاه میکنم. شاید باید دیگه بی کنم. هر شب زنهای جدید و هر شب یک فرد جدید ولی شاید با لونا این فرق کنه. نمیدونم شاید از فردا باید بگم دیگه به ملاقاتم نیان که ناگهان داغی داخل قلبم کردم و دیدم که شیمشیری تا ته داخل قلبم وارد شده و از اونیکی طرف بدنم خارج شده . به عامل که نگاه میکنم میبینم کسی جز آدوین نیست و من دیگه چیزی حس نمیکنم و فقط سردی زمین رو ثانیه ای حس میکنم و....
آدوین
از کشتن او در چنین حالت ناپاکی دقیقا همینطور که لیاقتش بود لخت و عریان پس از رابطه با یک زن احساس رضایت میکنم بالاخره اون فردی که به لونا و کشورم و مردمم تعرض کرده بود رو کشتم و بالاخره آروم خواهم گرفت ولی فقط همین نیست من باید این کشور رو برای خودم کنم همونطور که اون کشور من را برای خودش کرده بود. جسد او را رها میکنم و به سمت خارج اتاق او میروم و یک به یک سران کشور را میکشم و کشور علنا اکنون برای من است تنها کسی که نتونستم بکشم آنتوان بود چون هم بیگناه بود هم لونا او را دوست داشت و من نمی توانستم او را ناراحت کنم و فقط به او گفتیم پدرش برای مسافرت رفته و باز نخواهد گشت.
شش ماه بعد
بالاخره من جلوی او ایستاده ام جلوی مردم کشورم در قصر باشکوه که اکنون با گلهای سفید عروسیمان تزیین شده با لباس سفیدش میدرخشد و به شدت زیبا شده. چشمهایش را که دکتر جراحی کرده بود حالا کاملا میبینند و واقعا از این اتفاق خوشحالم. هر دو قسم میخوریم تا تا همیشه پیش هم بمانیم و یکدیگر را میبوسیم
پایانننننننننن
- ۱۱۰
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط